معیارهای رضایتمندی

angel-1514270_1280

معیارهای موفقیت شما چه چیزهایی هستند؟ پیشنهاد می کنم قبل از خوندن ادامه ی متن سه مورد از معیارهای موفقیت خودتون رو بنویسید (حتی شده به صورت کلمات و نه لزوما جملات کامل ولی بنویسید چون نوشتن، افکار رو ملموس و قابل ارزیابی می کنه).

 

تو زندگی روزمره معیارهای موفقیت رو احتمالا پدر مادر، جامعه، مدرک تحصیلی، بچه همسایه، ترندهای جهانی، چشم و هم چشمی، بازار کار، دوستان، سطح خانوادگی و یا عوامل دیگه تعریف می کنن (یا حداقل اونها رو تحت الشعاع قرار می دن) ولی دقیقا همون موقع که همه ی این عوامل کمرنگ می شن، وقتی آخر شب می خوای بخوابی و خودت و در و دیوارهای خونه تنهای تنها هستید، یه سوال غلغلک طور به ذهنت می یاد که هر بار مجبورت می کنه معیارهای موفقیتت رو مورد سوال و بازبینی قرار بدی: آیا من خوشبختم؟ این همون زندگیه که من می خواستم؟ آیا از جایی که ایستادم راضیم؟ شاید بشه گفت حس رضایت درونی یکی از مهمترین عوامل لبخندهای زندگی روزمره ست. کسی که از زندگیش به هر دلیلی رضایت نداشته باشه همیشه به دنبال گم کرده ای می گرده و کمابیش روی آرامش رو هم نخواهد دید. ولی رضایت چیه و چطور به دست می یاد؟ رضایت از زندگی تحت تاثیر عوامل درونی و بیرونی بسیاری قرار می گیره و هرگز ثابت نیست.

کارل راجرز مشاور، روانشناس و نامزد جایزه صلح نوبل (۱۹۰۲-۱۹۸۷) می گفت: تفاوت اونچه که هستیم با اونچه که “خود ایده آل” تعریف می شه، میزان رضایت فرد از زندگیش رو تعیین می کنه. هر چقدر این تفاوت بیشتر باشه، میزان نارضایتی افراد و به تبع اون ناکارآمدی، رفتار پرخاشگرانه یا دفاعی و جبهه گرفتن در برابر ایده های جدید بالاتر می ره. نکته ی مهم و اصلی در این تعاریف اینه که این خود ایده آل با چه معیارهایی تعریف می شه؟ چه کسی این معیارها رو تعریف می کنه و نقش عوامل بیرونی و تاثیرگذار در ارزشگذاری این معیارها چقدر و تا به کجاست.

ساده انگارانه ست اگر بگیم که آدمی خودش و فقط خودش این معیارها رو تعریف می کنه و یا در نقطه ی مقابل بگیم که تحت فشار عوامل بیرونی این معیارها برامون تعریف می شن و خودمون هیچ نقشی در تعیین اونها نداریم. یکی از تشبیهات مورد علاقه ی من در مقوله ی حق انتخاب افراد تشبیه این انتخابها به بوفه ی سلف سرویس غذاست. تصور کنید که بوفه ی سلف سرویس بزرگی شامل تمام غذاهای دنیا روبروی شماست و تنها کاری که باید بکنید اینه که غذاها رو انتخاب کنید. صدالبته که به دلیل تنوع و گستردگی انتخابها آدم گیج می شه و یا بعضی غذاها اینقدر دور هستند که آدم عطاشون رو به لقاشون می بخشه! حتی گاهی وقتها محاسبه ی سرانگشتی می کنی و به این نتیجه می رسی که فعلا با همین ها که در دسترس هستند کمی خودت رو سیر کنی و بعد به سراغ بقیه بری و یا در بعضی سناریوها پادرد یا کمردرد (مثلا تیر ترکش خاورمیانه ای بودن نشسته باشه به کمرت! آسون نیست زیاد دور رفتن گرچه غیرممکن هم نیست) امونت رو بریده باشه… همه ی این شرایط محدودکننده یا بعضا انگیزه دهنده و جبرهای ناگزیر بسیار می تونند روی انتخابهای ما تاثیر بگذارن اما در نهایت باز هم فقط خود ما هستیم که باید اون دکمه ی سبز رنگ عبور رو فشار بدیم و علی رغم تمام اجبارها تصمیم نهایی رو بگیریم که چه معیاری برای خود ایده آل مون انتخاب کنیم. به عنوان مثال خیلی از آدمهایی که من تو زندگیم بهشون برخوردم و علی الخصوص هموطن ها چندان با خوراک های چینی میونه ندارن ولی این یه انتخابه که غذاها رو ببینی و رو در هم بکشی یا مثل مجید (قصه های مجید) چشمات رو ببندی و میگو رو برای بار اول بذاری دهنت… اما اینکه چه چیزی بهت شجاعت می ده که حالا سوپ قورباغه یا کباب هشت پا رو بچشی، البته مطلب دیگه ییه…. چیزی که من فراتر از کنجکاوی و تهور و بقیه خصلت ها بهش می گم: “نیروی هدفگذاری”

مربی‌های غیرالمپیکی

baseball-1536097_1280

مربی بودن تعریف خاص خودش رو داره. شما مهارتهایی رو یاد می گیری برای اینکه به دیگران کمک کنی خود واقعی‌شون، نقاط قوت و ضعفشون رو بشناسن و با بضاعتی که دارن در اون مورد خاص بیشترین بهره رو با علم به توانمندی‌ها و ناتوانی‌هاشون ببرن. یک مربی گرچه جواب حاضر و آماده‌ای به شما نمی‌ده، بهتون کمک می‌کنه جوابها رو پیدا کنید و در مسیر با مشکلات کمتری دست و پنجه نرم کنید. با این اوصاف مربی‌ها در هر رشته‌ای که تخصص داشته باشند علاوه بر تکنیک و دانش فنی باید به یک سری از علوم روانشناسی هم مسلط باشن تا بتونن از نظر روحی و ذهنی فرد رو مورد حمایت قرار بدن و اون رو قوی‌تر کنن.

این چند روز که بحث المپیک داغه به این فکر می‌کردم که تفاوت مربی‌ها از کجاست تا به کجا… درسته که اکثر مردم نهایتا عملکرد ورزشکار رو می بینن ولی بنا بر رشته‌م من عملکرد ورزشکارها رو نتیجه فعالیتهای مربی هم می‌بینم و فقط خود ورزشکارها رو در پیروزی یا شکست عامل نمی‌گیرم. رفتار ورزشکارها بعد از پیروزی یا شکست و در حین مبارزه و مسابقه، استقامت ذهنی و روحی و رفتارهاشون کاملا نتیجه رویکرد و آموزش و هدایت مربی‌هاست. اون چیزی که من این روزها تو المپیک و تیم های ایرانی می بینم نه فقط ضعف بدنی ورزشکارها (و هزار و یک دلیل یا بهانه مرتبط) بلکه کم‌کاری مربی‌هاست که اگر امکانات ورزشی و فیزیکی در اختیارشون نیست آیا امکانات اینترنت و یادگیری و بهبود دانش برای توانمندسازی ذهنی و روحی ورزشکارها هم در اختیارشون نبوده؟ آیا خوندن مقاله یا شرکت در کلاسهای آنلاین و به روز سازی دانش روانشناسی مربی گری و یا پرسش و یادگیری از مربی های برتر ورزشی هم در توانشون نبوده؟

می شه به راحتی دولت و حکومت و بودجه و مسوولین بالا و زمین و زمان رو مقصر دونست ولی تلاش فردی و انگیزه‌های شخصی و حس تعلق شغلی اگر در یک مربی در سطح المپیک وجود نداشته باشه پس در چه کسی باید وجود داشته باشه؟ چطور ممکنه در این سطح باشیم و ورزشکارها “اینجور” ببازن؟ شکست ها مهمن البته، ولی نحوه شکست خوردن‌ها و رفتارهای هیجانی بعدش شاید مهم‌تر باشن و تمرکز بر اونها برای آینده راهگشاتر!

در ستایش سکوت، تنهایی و رقص

ballerina-1299042_1280

آفتاب عصر سفالهای شیروونی روبرو رو هاشور می زد. گلها زیر قطرات شاد آبپاش نفس می کشیدند و من به سیر آفاق و انفس مشغول بودم؛ دهمین سال استقلال…چندمین سال استقلال فکری؟ چندمین سال استقلال مالی؟ نمی دونم. دوست چینیم می گفت سکوت و تنهایی منجر به بلوغ می شن. من در طی اینهمه سال تنهایی ساکت تر شدم ولی بالغ تر؟ لبخند می زنم…

این مطلب رو از توی یک دفتر قدیمی نوشته هام پیدا کردم:

هویت هر فرد در گذر از کوره ها و چکش های روزگار شکل می گیرد. اتفاقاتی که در زندگی شما می افتند، با توجه به برداشت شما از آن اتفاقات و درک شخصی هر فرد واکنشها و پیامدهایی در ادامه ی راه زندگی به همراه خواهد داشت که گاه کنترل و مدیریت آنها چندان آسان نیست. امروزه روز نحوه ی زندگی آدمها علی الخصوص ارتباطات مجازی و حقیقی موجود و امکانات متعدد شغلی و رفاهی در سرتاسر کره ی خاکی منجر به جابجایی های فراوان نیروی جوان و متخصص شده اند. آدمها مهاجرت می کنند و یا حتی صرفا برای چندسال به کشور یا شهر دیگری می روند تا آینده ی خود را بهتر بسازند. این روند شغل یابی یا درس خواندن در مکانی دور از “خانه” تاثیرات مهمی بر شکل گیری هویت و رفتار افراد به جای می گذارد. یکی از پیامدهای مثبت چنین اتفاقاتی شاید استقلال فکری آدمها باشد. تا وقتی در خانه و در کنار خانواده مسوولیت اداره ی همه چیز را به طور جدی بر عهده نگرفته ایم، درک محدودیت ها، توانمندی ها و امکانات موجود برای رشد فکری چندان آسان نیست ولی وقتی زیر بمباران دوراهی های متعدد و کوچک و بزرگ زندگی مجبور می شویم تصمیمات سریع و مناسب اتخاذ کنیم نقش این استقلال منجر به بلوغ بسیار پررنگتر می شود. بدیهی ست همه ی این استقلالها منجر به بلوغ نمی شوند و بدیهی ترست که ما تنها کسانی نیستیم که بر روند بلوغ فکری خود اثر می گذاریم. تمامی این روند طولانی تحت تاثیر عوامل داخلی و خارجی بسیار قرار می گیرد و نقش والدین و فرهنگ حاکم بر جامعه انکارناپذیرست.

تجربه ی این سالهای تنهایی و مراوده با آدمهایی که از شمار خارجند به من می گوید اکثر افرادی که در کنار خانواده استقلال کافی نداشته اند و در طیف مقابل آنها که از نظارت مدبرانه ی خانواده بی بهره بوده اند در مواجهه با این مثلا رهایی دچار سختی ها و مشکلات بسیار خواهند شد و روند رشدشان در موقعیت های جدید با تاخیر همراه خواهد بود. بنیان های رفتاری و فکری هر فرد در جمع خانواده شکل می گیرد و در برخورد با نهادهای دیگری چون مدرسه و جامعه شاخ و برگهای دیگری به آن اضافه می شوند. حفظ فاصله با فرزندان در عین ایفای نقش نظارتی مناسب بر فکر و رفتار آنان رقصی بر بلندای آسمان و بر روی یک طناب ظریف چندمیلیمتری ست. از خود بپرسید آیا قادرم چنین نقشی برای فرزندانم ایفا کنم؟ آیا رقصنده ی ماهری هستید؟

 

دیوانگی را بیاموزیم

man-794514_1280

در زندگی تمام آدمها لحظه های غم، اندوه، خستگی، بیزاری، کلافگی و عصبانیت وجود دارن. در زندگی تمام آدمها لحظه های شاد و رنگارنگ، خنده های از ته دل، رقصیدن و شوق پر کشیدن فراوونن…به نظرتون تو زندگی چند نفر از آدمها لحظات دیوانگی مجالی برای عرض اندام و مورد تقدیر قرار گرفتن پیدا می کنن؟ چند نفر از ما با ساعتهایی که دوست داریم خود خودمون باشیم یا دیوانه شیم، راحت کنار می یاییم؟ با خودمون، کودک درونمون، با اون ایده های شیطنت آمیز که ازت می خوان خودخواه، لجباز، مغرور، اخمو یا حتی بدجنس باشی… شاید شما هم سالها این حس رو سرکوب کرده باشید.

در اکثر جوامع -فارغ از نوع فرهنگ و باورهاشون- کدهای رفتاری خاصی به عنوان هنجارهای حاکم بر هر موقعیت و مناسبتی شناخته می شن و تخطی از این خطوط چندان پسندیده و مرسوم نیست. جامعه ی سنتی و بالاخص شرقی اما در بسیاری از موارد آدمها رو به سمت نهان سازی خواسته های فردی و دلخواه در پستوی خونه سوق می ده. در پستو می تونی خودت باشی (یا به عبارتی با خودت و دوستانی که به حریم خودت راه دادی، راحت باشی) ولی در ملاءعام حتی در غیررسمی ترین مکان ها و موقعیت ها هم باید پیرو هنجارهای اجتماعیِ اتوکشیده و بایدها و نبایدها باشی. در جامعه ی مدرن که فردیت آدمها بیشتر به رسمیت شناخته می شه، شاید آشکار کردن این خواسته های مبتنی بر لذت با این شدت و حدت هم مذموم شناخته نشه ولی به طور خاص در جوامعی که حکومت سعی در کنترل و دیکته ی تفکر خاصی در بین مردم داره نه تنها لذت بردن و لذت بخشیدن که هر کنش مبتنی بر پررنگ کردن هویت فردی به شدت عملی ضد قدرت حاکم و محکوم به نابودی شمرده می شه. پیروی از هنجارها جدای از اینکه برای حاکمیت از افراد یک شهروند خوب و بی دردسر می سازه وقتی شکل افراط به خودش بگیره باعث می شه آدمها دچار یک زندگی دوگانه بشن. دنبال کردن معیارهای مرسوم و اندازه گیری ابعاد خود با متر تعریف شده ی دیگران تا جایی که بر خلاف ارزشهای بنیادین تفکر آدم نباشه شاید باعث نظم و پیشرفت بشه ولی وقتی هنجاری برخلاف ذات آدمیزاد و تحمیلی باشه (مثال بارز اونچه در حکومت های توتالیتر اتفاق می یفته) در دراز مدت نه تنها بیگانگی فردی رو دامن می زنه و حس تعلق افراد به اون جامعه  (واحد اجتماعی) رو کم می کنه، بلکه باعث افزایش حس نارضایتی در افراد و در نهایت پرخاشگری، نابسامانی روحی و بی مسوولیتی در اونها می شه. از این رو معمولا مدیرهای سیاستمدار سوپاپ های اطمینان و درجات مختلف آزادی برای افراد مجموعه شون تعریف می کنن که ضمن کنترل اوضاع از مدیریت میکروسکوپی و محدودیت های بی مورد خودداری کنن. این مهارت مدیریتی در زندگی شخصی هم بسیار کاربردی و انرژی زاست و منجر به هم افزایی می شه. هر فردی باید بدونه که تا کجا و چطور باید با هنجارهای مرسوم کنار بیاد و کجا باید در برابر اونجه که توسط دیگران تعریف شده بایسته.

از طرفی نوع این ایستادن هم مهمه. اینکه بدونیم با چه شیوه هایی برخورد موثر در جهت تغییر اونچه که نمی خوایم، داشته باشیم. در بسیاری از موارد جنگیدن با شیوه های پرخاشگرانه یا آمرانه و یا حتی لجبازی راه حلی کوتاه مدت با عوارض نامناسب درازمدت محسوب می شه. شاید بشه گفت حفظ خونسردی و مدیریت احساسات یکی از اساسی ترین گامها در برابر بایدها و نبایدهاییه که تحت عنوان شرع، عرف یا فرهنگ به خورد ما می دن. در واقع برخورد احساسی و چکشی در خیلی از موارد منجر به نتیجه ی عکس اونچه که مد نظر ماست می شه و در نهایت چیزی جز اتلاف وقت و هزینه برای ما در پی نخواهد داشت. این گام اول در باور اینکه هدف از کنار زدن محدودیت های وضع شده صرفا رها بودن و احترام به وجود  فردیه و نه جنگیدن، در انتخاب شیوه های رفتاری تاثیر بسزایی داره. هرچقدر حس احترام ما برای خویشتن فردی مون قویتر باشه، شیوه های عقب زدن و محو کردن محدودیت ها شفاف تر، موثرتر و کم هزینه ترخواهند بود.

آموزش کودکان

baby-84626_1280

آداب معاشرت، شعور و فرهنگ مجموعه ای از کدهای شکل گرفته در گذر زمان هستند که مراودات و تبادل افکار را در چهارچوب قوانین نانوشته (وبعضا نوشته شده) سهل تر و کم ریسک تر می نمایند. این مجموعه به طور مشخص ابتدا در خانواده و سپس در جامعه آموزش مستقیم یا غیرمستقیم داده می شوند و با استفاده ی هرچه بیشتر و پراکندن مم های مربوط به مراحل تکامل و بلوغ –فارغ از مثبت یا منفی بودن آنها- نزدیکتر می شوند. در جوامع امروزی که خانه و خانواده جایگاه اصلی را به جامعه و سایر نهادهای متولی واگذار کرده است، کارکرد سیستمهای فرهنگ سازی و تکامل بخشی دوره ی جدید و پرخطری را تجربه می کند. گرچه شمشیر دولبه ی قدرت گرفتن نهادهای اجتماعی می تواند روی فرخنده ی خود را به شکل کاهش نقش پررنگ خانواده هایی که تعلیم مناسب برای آموزش کودکان و شکوفایی توانمندی های مستتر در آنان ندیده اند نشان دهد، اگر نهادهای سامان یافته و آزاداندیش متولی آموزش و تعلیم نسل جدید نگردند، چه بسا که این نسل به بیراهه رفته تمام دستاوردهای منتج از گذر سالیان را بر باد دهد.

نبود مراکز توانمندساز و آگاه گرچه دغدغه ی سالیان من بوده است، این روزها با نگرانی بیشتری به اتفاقات نامیمونی چون قدرت گرفتن تفکرات افراطی و متولی امور شدن بعضی نهادها در جامعه فکر می کنم. نتیجه ی بذر ورود افراطیون به مهدها و دبستانها چند ده سالی بعد مشخص خواهد شد. دریغ که اینگونه خاموش به تماشای ویرانی خویش نشسته ایم…

شر و شور جوانی

girl-872149_1280

درباره‌ی تنهایی حرف می‌زنیم، اینکه چقدر همه احساس تنهایی می‌کنن در حالیکه ارتباطات گسترده‌تر شده، کانالهای ارتباطی بیشتر شدن و آدمها به ظاهر در دسترس‌تر هستن. از همین حرفهای تکراری که همه می‌دونیم و همه تکرار می‌کنیم و همه به همین تکرار دلخوشیم… می‌گه مسخره نیست که برای فرار از تنهایی به دنیای مجازی پناه می‌بریم که خودش منبع و منشاء تنهایی‌ه؟ آدمها چوب انتخاب‌های غلط خودشون رو می‌خورن… خب با هر جریانی که نباید همراه شد! آدمیزاد باید مستقل و شجاعانه با نادرستی‌ها مبارزه کنه. هر کدوم از ما در برابر خوشبختی جهان مسوول‌یم…

نگاه‌ش می‌کنم، انگار نازلی بیست سال پیش! پرشور و شاد با چشمهایی که برق می‌زنن و افکاری که می‌خوان دنیا رو تغییر بدن! یک آن به ذهنم می‌رسه که ای داد! تازه معنی نگاه‌های معلم‌های دبیرستان رو می‌فهمم… سفر اصفهان، تابستون، سال سوم دبیرستان، شبها توی اردوگاه کنار آتیش و نازلی که داد سخن می‌داد که می‌خواد بره سازمان ملل متحد و به خوشبختی جهان کمک کنه! سکوت همیشه حرفهای زیادی برای گفتن داره، به وقت‌ش تو صورتت فریاد می‌کشه…

ثروت

coin-1080535_1280

 

از خلال یک سخنرانی نوت برداشتم:

می‌گه ثروت با دارایی فرق می کنه. ثروت یک مرحله ی ذهنیه که باید کشفش کنید ولی دارایی رو می شه ملموس تعریف کرد.
تو میزان درآمد سه تا مرحله باید برای خودتون متصور بشید (هدف قرارشون بدید)

financial security
با پس انداز فعلی برای مابقی عمر نیازی به کار کردن و کسب درآمد برای گذران زندگی در حد رفع نیاز (خانه، ماشین، خوردن و آشامیدن و نیازهای اولیه) ندارید

financial independence
نیازی به کسب درآمد ندارید و با سود حاصل از سرمایه گذاری فعلی تمام هزینه های فعلی شما تا اخر عمر پوشش داده می شوند.

financial freedom
نیازی به کسب درآمد ندارید و با سود حاصل از سرمایه گذاری فعلی تا اخر عمر هرگونه هزینه ای بدون محدودیت پوشش داده می شود.

بعد اشاره می کنه این آخری اینقدر خوبه که اکثر مردم حتی به رسیدن بهش فکر هم نمی کنن چه برسه به سرمایه گذاری و قدم گذاشتن توی راه!

هیچ مقداری از پول شما رو ثروتمند نخواهد کرد اگر از نظر ذهنی به توانمندی مورد نظر نرسید!

کرگدن‌هایی که با کسی ندویدند!

rhino-102479_1280

به گمانم آخر همه ی این دویدن ها یک نقطه ی تاریک دهان باز کرده به نام میل به جاودانگی، رسیدن و حک شدن بر صفحات روزگار… می دویم و کف بالا می آوریم و می خواهیم و می خوانیم و می رویم… به امید خوانده شدن سر برمی گردانیم که شاید یک روز یک نفر از مابین همه ی نوشته های سیاه نانوشته های سپید را بخواند و بیاید و بماند و باز میل به جاودانه شدن تنوره می کشد. تمام نمی شویم، در شکل ها و مفاهیم تکثیر می شویم و خیال می کنیم این همه “بودن” لابد راه به جایی خواهد برد یا تقسیم این درد با تکثیر ممکن می شود که شریک شویم لعنت تازیانه ها را. فریب می خریم و سراب می فروشیم و می رویم… به تعداد تمام لبخندها اشک می ریزیم، به تعداد تمام اشک‌ها می میریم، به تعداد تمام این مرگ های زشت لبخند می زنیم، تو گویی که اسب عصاری با چشمهای باز… می چرخیم و سرگیجه می گیریم و دستهای همدیگر را محکمتر فشار می دهیم بلکه سرگیجه های مسری حالمان را نه که بهتر بلکه بدتر نکند. تاب می آوریم زیر باران ها و شلاق ها و توفان ها و ارشادها و نفس می گیریم که لابد وقتی زیر آب رفتیم ثانیه ای بیشتر شلاق کش بشویم و درد بودن را بیامیزیم با قطره های سرخی که از چشمهایمان می بارد. تبدیل می شویم …شاید به کرگدن هایی که با چشمهای سرخ، با تنی سنگین و روانی آشفته… تنها تنها تنها…و تاب می آوریم و تاب می خوریم و درد می کشیم و به سمت آن تاریکی دورازدست فریاد می کشیم و می دویم، با همان سرعت کرگدن های سنگین… یک روز صبح، همین که نازلی از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به کرگدن تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.*

 

*«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیارعجیبی مبدل شده بود.» مسخ-کافکا

یادگیری موثر

book-2869_1280

من نوت رو درباره ی آموزش سازمانی نوشتم ولی به راحتی می تونید به بقیه آموزش های زندگی هم تعمیمش بدید… فقط قبلش از خودتون بپرسید هدف تون از “یادگیری” توی زندگی چیه…

یکی از نگرانی های من در مبحث مدیریت استعدادها پیشبرد سیستم ارتقا به شیوه ایه که علاوه بر آموزش مهارت های رفتاری، آموزش مهارت های فکری رو هم دربربگیره. معمولا در برنامه های آموزشی بر روی بهبود مهارت های رفتاری تاکید بیشتری می شه (شاید چون نتایج کوتاه مدت ملموس تری رو به ارمغان می یاره). شما به یک کارمند یاد می دید که چطور لبخند بزنه، چطور دست بده، چطور زبان بدنش رو کنترل کنه و …. اما به اینکه چقدر درباره ی دلایل این کار به طور کامل مجاب می شه و به انجام این کارها چقدر اعتقاد پیدا می کنه معمولا چندان توجهی نمی شه. در واقع آموزش ها در حد اطلاعات باقی می مونن و تبدیل به ارزش های فکری درونی نمی شن که متاسفانه نتایج منفی این موضوع معمولا خودشون رو در درازمدت و سر بزنگاه تصمیم های آنی و پراسترس یا سرنوشت ساز نشون می دن. فردی که بنا بر تشخیص و انتخاب اولیه و بعد از مدتها آموزش خاص به مقام مدیریت منصوب شده، دقیقا وقتی که باید تمام اون مهارت های آموخته شده رو به کار ببره و تصمیمیات حیاتی برای سازمان متبوعش بگیره، دچار تزلزل می شه و احتمالا تحت تاثیر عوامل بیرونی تصمیم های نادرستی اتخاذ می کنه که نتایج بسیار زیان آوری خواهند داشت. این چالش باعث می شه درصد باور مدیرهای کارکشته و باسابقه ی سازمانی به آموزش های مدیریتی بسیار ضعیف بشه و بعضا مورد قبولشون نباشه… خب! اینم یکی از دردسرهای شغل ما؛ مجاب کردن مدیران به موثربودن و ایجاد تغییرات مفید در سازمان!

آب

drops-of-water-578897_1920

پیشنهاد می کنم یک شب که دلزده‌یید، دنبال یه تلنگر برای فکر کردن می گردید یا از تکراری و مزخرف بودن زندگی به فغان اومدید، به این سخنرانی پناه ببرید… بشینید روی کاناپه، چای گرم بنوشید و در کنار ادبیات فصیح و نوازشگری که ذهن‌تون رو به بازی می گیره به تعریف دوباره ی “آزادی”، “جامعه” “پرستش” و “لزوم آموزش” در زندگی فکر کنید. با تصویرسازی های رنگین فاستر همراه بشید که چطور از توصیف دلمردگی های زندگی روزمره هدایت تون می کنه به انتخاب دیدگاه های متفاوت تر… و مست کلمات بشید

داستان اول سخنرانی رو حفظ کردم…سر بعضی کلاسهام تعریفش می کنم و هربار خودم هم از شنیدنش لذت می برم!

There are these two young fish swimming along, and they happen to meet an older fish swimming the other way, who nods at them and says “Morning, boys, how’s the water?” And the two young fish swim on for a bit, and then eventually one of them looks over at the other and goes, “What the hell is water?”