چرا نمی میریم پس؟

تو خبرها نوشته بود
مادر نود و هفت ساله، رفته عیادت دختر هفتاد و نه ساله‌ش تو بیمارستان.

دیشب یکی از دوستان جنگل‌نوردی در کمال خونسردی تعریف می‌کرد که هفته پیش انگلیس بودم، مراسم دفن پدرم. طبق معمول که همه‌ی موارد خانوادگی برای من با احساسات شدید و غلیظ همراهه، گفتم ای وای متاسفمممممم و آماده برگزاری مراسم قطره اشکی و خاطره‌ای و کمی بغل و سر بر شانه و اینها بودم که طرف گفت صد سال و دو هفته‌ش بود، دو سال آخر روزی بیست ساعت می‌خوابید و فقط برای غذا بیدار می‌شد. زیاد هم زندگی نمی‌کرد در واقع، زنده بود فقط… از پله افتاد مرد.
مادرم سال بعد صد ساله می‌شه. نفر بعدی مادرمه تو صف مردن ولی فکر کنم یکی دو سالی زنده بمونه هنوز، بدنش خیلی قویه…
و بعد موضوع عوض شد کلا به دریافت نامه تبریک صد سالگی از ملکه انگلیس و…
چنان طبیعی و عادی بود این سیر زندگی که یاد خودم افتادم که هنوز هر بار آمبولانس تو خیابون و بیابون می‌بینم اشکهام سرازیر می‌شه که شاید مادربزرگی تو آمبولانس در حال جون دادن باشه…

نمی‌دونم جادوی عمر دراز بود که طرف اینقدر خونسرد بود یا من هنوز یاد نگرفتم حفره‌های خالی قلبم رو یه جا قایم کنم یا حداقل با زندگی روزمره پرشون کنم یا چی…. از وقتی دنیا میاییم، می‌فهمیم که مرگ هست ولی لابد نمی‌فهمیم، فقط می‌دونیم… فهمیدن همون لحظه اتفاق میفته که درد پاره شدن قلبت هزار بار به جونت می‌ریزه و هیچ‌وقت هم قدیمی نمی‌شه….

ما چپ دستها

زمان قدیم (همین چند سال پیش) چپ دست بودن جزو اختلالهای فیزیکی قلمداد می شد. تو برگه امتحانی هم همیشه ما باید کنار سوالهای دیگه در مورد معلولیت می نوشتیم که آیا چپ دست هستیم یا نه! حدود ده تا پونزده درصد جمعیت انسانها رو چپ دستها تشکیل می دن در حالیکه تقریبا اکثر محصولات برای راست دستها طراحی می شن و ما هی باید یاد بگیریم که چطور با محصولات مناسب راست دستها ولی با دست چپ کار کنیم! (تعجبی نداره من اینهمه طرفدار اقلیت ها هستم، خودم هزار جوره تو هزار گروه اقلیت می گنجم…یکیش همین چپ دستی).

حالا چند ساله دارن سعی می کنن به ما احترام بذارن چهار تا تحقیق بکنن رو ما ببینن این موجودات چی می گم چرا فرق دارن. اینها هم نتیجه های تحقیقات اخیر:

تحقیقات نشون می دن چپ دستها

اول. سریعتر اطلاعات رو در مغزشون پردازش می کنن و سریعتر فکر می کنن

دوم. موقع انتخاب، چپ ها رو بیشتر انتخاب می کنن! مثلا بین دو تا عکس خوب و و بد عکس سمت چپی رو به عنوان خوب انتخاب می کنن معمولا! برای همین می گیم تمایل به انتخاب چپ دارن (تو بازاریابی و تبلیغات به طور مشخص خیلی مهمه این مساله) مخصوصا وقتی بخوایم گولشون بزنیم محصول ما رو بخرن.

تو بعضی ورزشها چپ دستها بهتر عمل می کنن مثل راگبی. بیست و پنج درصد بازیکنان راگبی چپ دست هستن…

احساسات خودشون رو متفاوت مدیریت می کنند یعنی بیشتر از نیمکره راست استفاده می کنن برای مدیریت استرس و اضطراب. اهمیت این موضوع اینه که داروهایی که برای اضطراب و کنترل استرس تجویز می شن روی نیمکره چپ اثر می ذاره، در واقع داروی اشتباهی تجویز می شه برای چپ دستها!

خلاقتر هستن
چپ دستها در تفکر واگرا (یافتن راه حل های کاملا متفاوت برای یک مساله یکسان) موفق تر عمل می کنن

یعنی خلاصه کنم تحقیقات می گن دنیا رو بدین دست ما چپ دستها، آسوده بخوابید که ما دنیا رو گلستان کنیم براتون….بس که خوبیم ما!

لینک مطلب اصلی

https://www.huffingtonpost.com/entry/left-handed-personality-psychology_us_58331757e4b058ce7aac163a?utm_campaign=hp_fb_pages&utm_medium=facebook&utm_source=lifestyle_fb&ncid=fcbklnkushpmg00000032

جدال ناتمام احساسات درونی

پیچیدگی مقوله ی احساسات آدمی و نحوه کنترل اونها روز به روز برای من جذاب تر می شه. اخیرا کتابی سفارش دادم در همین باره و بی صبرانه منتظرم دریافتش کنم و اینجا بنویسم مطالبی که برام جالب تر هستند. نحوه مدیریت احساسات دیگران حداقل دو ساله که به شکل بسیار پررنگ تری در قالب هیات اجرایی و کمیته های مختلف کلاب های متفاوت برای من رنگ و بوی جدی تری گرفته. می بینم که چطور آدمها با خودخواهی های باورنکردنی خودشون رو در هر چیزی محق می دونن و خیلی ها حاضر نیستند به طرف دیگه ی قضیه هم نگاهی بندازن. کج خلقی های باورنکردنی و کودکانه ای در رفتارها می بینم که شگفت زده و در عین حال ناامید می شم و… اوایل می گفتم خب من که مادر کسی نیستم بهش رفتار کردن یاد بدم یا اینکه من که توان تغییر آدمها رو ندارم یا نهایتا گزینه ی دوری گزیدن رو انتخاب می کردم ولی واقعا این استراتژی ها در دراز مدت جوابگو نیستند و برای رهبری و مدیریت باید فکر دیگه ای کرد.
یکی از چیزهایی که به نظرم رسید این بود که شیوه های تاثیرگذاری بر دیگران رو جدی بگیرم (این عبارت مدیریتی این کار هست که اصطلاحا رنگ و لعابش دادیم و قشنگ و مدرنش کردیم) و یا به عبارت عامیانه آدمها رو به راهی که خودم می خوام بکشونم بدون اینکه بدشون بیاد و مقاومت کنن یا حتی بعضی وقتها خودشون متوجه بشن که من ایده م رو بهشون القا کردم یا حرفی که می زنن همون حرف منه. در نگاه اول خیلی دیکتاتوری و نفرت انگیز بود برای من این کار! کشوندن آدمها به جایی که “من” می خوام و وادار کردنشون به اینکه کاری که “من” می گم رو انجام بدن چه فرقی با بردگی داره؟ حالا مستقیم یا غیرمستقیم… ولی بعد فکر کردم اصلا کل دنیا رو این پایه ی “فروش” بنا شده، فروش عقیده ی خودت به دیگران و اونها رو به راه خودت کشوندن. هرچقدر قویتر و بانفوذتر باشی آدمهای بیشتری دلشون می خواد به حرفت گوش بدن فارغ از اینکه چی می گی حتی!
برخلاف اونچه که به ما یاد دادن دیکتاتور بودن بسیار زشت و نفرت انگیزه، تحقیقات نشون دادن آدمهای خودشیفته و خودخواه در عمل به موفقیت های بیشتری در زندگی می رسن و زندگی دلخواه تری دارن.
(توضیح اینکه خودخواهی وقتی شکل افراطی می گیره به حالت ناپسند مطرح می شه وگرنه تمام ما رگه هایی از خودخواهی رو به طور طبیعی در خودمون داریم و امکان نداره بگیم کسی اصلا خودخواه نیست. اینجا وقتی از خودخواهی حرف می زنم، جنبه ی مثبت حفظ و حمایت کردن از خود و خویشتن (روح و روان) مطرحه نه لزوما آزار دادن دیگران و نابود کردن حق و حقوق اونها.)

به شخصه، برای من که متاسفانه از طرف دیگر بوم یعنی دیگرخواهی افتادم، خودخواه شدن بسیار سخته. به دلایل متعدد از جمله تاوان های وحشتناکی که بخاطر این خصیصه ی ویرانگر پرداختم مدتیه تصمیم گرفتم خودخواهانه تر عمل کنم و در هر کاری اول ببینم نفع کار برای من چیه و از هر موضوعی چه سودی می تونم ببرم. اعتراف می کنم این کار از کار کردن در معدن هم سخت تره. یعنی شما در هر لحظه ای که تصمیم می گیرید، دایم باید ارزشهای نهادینه شده ی چهل ساله رو پس بزنید و علاوه بر اینکه به شیوه جدید تصمیم می گیرید، فکر و عمل می کنید با حس گناه هم کنار بیایید.

علی ایحال، این یک ماه اخیر که اینطور عمل کردم (سعی کردم تاتی تاتی کنم البته) نتایج اینها بودن

کمتر در درون خودم غر می زنم چون توقعم از بقیه کمتر شده. با خودم می گم خب اونها هم بر اقتضای منافع خودشون عمل می کنن پس جای گله ای نیست

تا حدی دایره نفوذم رو گسترش دادم و یکی دو بار این عبارت مناسب رهبری گروه و تاثیرگذار رو از عملکردم بازخورد گرفتم

کمتر به خودم سخت می گیرم، با خودم مهربون تر شدم

در این راه خوندن مطالب مختلف بسیار به تغییر روحیه من کمک کرد. یکی هم نگاه کردن به سخنرانی خانم برت در تد که من رو به فکر فرو برد و همچنان دلم می خواد چند بار دیگه نگاهش کنم و مطالبش رو با دقت دنبال کنم.
حالا ته هر بار خوندن این مطالب می گم کاش روانشناسی خونده بودم و این مطالب رو حرفه ای دنبال می کردم ولی باز به یاد دوره ی تغییر ذهن پروفسور باربارا اوکلی* می افتم و با خودم می گم اگر این راه رو نیومده بودم الان درک متفاوتی از قضایا داشتم پس بهتره که شکرگزار باشم…

اسم کتابی که سفارش دادم و منتظرش هستم اینه

How Emotions Are Made: The Secret Life of the Brain
Barrett Ph.D, Prof. Lisa Feldman

***********************************
دوره فوق العاده عالی تغییر ذهن پروفسور اوکلی رو از توی کورسرا می تونید پیدا کنید.

Mindshift
https://www.coursera.org/learn/mindshift/home/welcome

باغبانی مردمی

دوستان متفاوتی در گروه های مختلف دارم که زندگی من رو رنگین کمونی کردن مثلا دوستانی در گروه های مختلف باغبونی که از مجازی فراتر رفتیم و ماهی یک بار همدیگه رو می بینیم و تا ساعتها حرف می زنیم از گیاه و باغبونی و سبز و سبز و سبز … بعضی وقتها بقیه آدمها ما رو نمی فهمن و متعجب می شن که چطور می تونی چهار ساعت از گل و گیاه حرف بزنی ولی واقعیت اینه که همین حرفها و تبادلات و همراهی ها که با تبادل گل و گیاه هم معمولا همراه هست به نوعی تراپی و درمان یا فرار از استرس و زندگی روزمره محسوب می شه و به شکل محسوسی موقع خداحافظی همگی شادتر هستیم.

چند روز پیش که از یکی از همین دورهمی ها برگشته بودم یکی از کم حرف ترین افراد گروه برام پیام داد که آیا اجازه دارم حرفهات رو در وبلاگ باغبونی خودم نقل قول کنم؟ و بعد این مطالب رو فرستاد برام که تایید کنم و بذاره توی وبلاگش. خودم جا خوردم از اینکه وسط مکالمات نگهداری از گل و گیاه باز برگشته بودم به مردم شناسی و روانشناسی و آدمها چقدر دقیق به حرفهای من گوش دادن! نکاتی که برام فرستاده بود:

۱. صرف خرید گیاه و مخصوصا گیاه های گرون شما رو باغبون نمی کنه ولی درک شیوه تعامل با گیاه ها چرا. شما می تونید تعداد محدودی گیاه داشته باشید، به خوبی ازشون نگهداری کنید و در موردشون چیزهای جدید یاد بگیرید و به دیگران یاد بدید و یک فرد مطلع در مورد باغبانی باشید یا صرفا خریدهای گرون و پشت سر هم انجام بدید و هر بار با بی تفاوتی و عملکرد نامناسب گیاه ها رو بکشید. البته که می شه باز هم گیاه های جدید خرید ولی شما رو باغبان نمی شه به حساب آورد، نهایتا یک جمع آوری کننده و علاقمند به داشتن کلکسیونی از گل و گیاه هستید.
دو کلمه کلیدی اینجا
gardener
Collector
هستن.

۲. قبل از خرید و به خونه آوردن هر گل وگیاهی فکر کنید ببینید آیا شرایط لازم برای نگهداری از اونها رو دارید یا خیر. فقط به صرف خوش اومدن گیاه رو خریدن پاسخی به حرص و طمع شماست نه به علاقه ی شما.

۳. توجه به فقط یک جنبه از زندگی (هر جنبه ای) شما رو تبدیل به یک فرد بیمار می کنه. به شخصه اکثر اوقات در فردی که به اندازه غیرعادی روی یک جنبه از زندگی تمرکز می کنه دنبال نابهنجاری در زمینه های دیگه ی زندگی می گردم. کسی که روزی بیست ساعت باغبونی می کنه، از چیزی داره فرار می کنه حتی اگر خودش ندونه. در هر چیزی اعتدال رو رعایت کنید و همیشه به سلامت روان خودتون بیش از هر چیز دیگه تو دنیا اهمیت بدید.

۴. نگهداری از گیاه ها صبر و حوصله نیاز داره ولی بیشتر از صبر اشتیاق می خواد. اینکه نیازهای هر کدوم رو درک کنی و به شیوه ای که اونها نیاز دارن باهاشون تعامل کنی و به نیازهاشون رسیدگی کنی یعنی علاقه داشتن وگرنه می شه استفاده ابزاری از گل و گیاه برای رسیدن به هدف شخصی.

اما آخرینش در مورد باغبانهاست نه گلها

۵. هرچقدر هم در دیدارهای گروهی باغبانی به هم نزدیک بشید، باز هم باید مراقب رفتار و حرفهاتون باشید. صرف ملاقات ماهی یک بار و حرف زدن در مورد گل و گیاه مجوز خوبی برای پرسیدن سوالاتی از قبیل شغل شوهرت چیه و خودت چقدر حقوق می گیری و رابطه ت با مادر شوهرت چطوره نیست. حریم خودتون رو رعایت کنید

برای خودم جالبه که همه چیز رو از دریچه مورد علاقه خودم، روانشناسی، می بینم… حتی باغبونی رو!

حال خوب

یکی از کارهایی که در جلسات روانشناسی و درمانی از شما خواسته می شه اینه که افکار منفی خودتون رو بنویسید و حداقل تا چهل روز اونها رو نخونید.
با نوشتن افکار منفی خیلی از مواقع خشم شما کمتر می شه، مساله چون روی کاغذ اومده کمتر به نظرتون بزرگ و حل نشدنی میاد، حین تمرکز برای نوشتن ممکنه راه حلهایی به نظرتون برسه و در نهایت حس درددل کردن به شما دست می ده که در بهبود روحیه موثره.

اگر اونها رو نخونید هم در درازمدت حس رهایی به شما دست می ده و مخصوصا اگر بعد از مدت طولانی برگردید و اونها رو بخونید متوجه می شید که بسیاری از خشمها و نگرانی ها موردی نداشتن و در نگاه دوباره مساله کوچکتر یا کم اهمیت تر به نظر شما می رسه. در نهایت نوشتن یکی از راه های منظم کردن افکار محسوب می شه و بسیار مفید و ثمربخش هست.

این تاثیرات مثبت و کاهش استرس طبق آمار باعث کاهش بیماری های فیزیکی هم می شن و افراد مورد مطالعه تعداد دفعات کمتری رو به پزشک مراجعه کردن، از درد جسمی کمتری شکایت داشتن و کمتر مرخصی پزشکی گرفتن.

تحقیقات دانشگاهی اخیرا نشون دادن که نوشتن افکار “مثبت” هم به بهبود خلق و خو کمک می کنن و به طور ناخودآگاه ضمن تقویت حس شادی درونی، باعث می شه افکار منفی کمتر به سراغ شما بیان. در واقع طبق آزمایش های انجام شده، اگر فقط سه روز متوالی به مدت بیست دقیقه در مورد افکار مثبت خودتون بنویسید، تغییرات مشخصی رو در زندگی تون می بینید. به طور مثال بعد از انجام این تمرین به شکل واضحی اضطراب و افسردگی فرد مورد مطالعه کاهش پیدا کرده.

در تحقیق ذکر شده سطح اضطراب افراد (در هر سطح از اضطراب که باشن) قبل و بعد از یادآوری و نوشتن تجربیات خوب (بیست دقیقه، سه روز متوالی) اندازه گیری شده و نتایج کاهش چشمگیر در سطح استرس رو نشون می دن گرچه تاثیری فوری و شاخص بر سلامت فیزیکی نداشته.

در تحقیق ذکر شده که این مطالعه بر روی افراد سالم انجام شده و ادعایی برای بهبودبخشی افراد بیمار کلینیکی ندارن ولی راستش رو بخواید من یکی به همین نتایج فعلی هم راضی هستم.

نوشتن یک دفترچه روزانه (برای من شخصا تماس فیزیکی با مداد و کاغذ لذتبخشه ولی حتی داشتن یک وبلاگ مخفی هم کارسازه) توصیه می شه.

منبع
تحقیق چاپ شده در مجله سلامت روانی انگلیس

https://www.weforum.org/agenda/2018/07/to-reduce-stress-and-anxiety-write-your-happy-thoughts-down

چهره های خط خطی

گفتن اینکه از گذشته ها درس بگیر آسونه
گفتن اینکه گذشته رو پشت سر بذار و رها کن و پیش برو هم آسونه

انرژی که این کارها از آدم می گیرن، زمانی که صرف لیسیدن زخمهایی می کنی که ردشون تا ابد رو صورتت و قلبت حک می شن اما…

با گذشته ای که زده یک چشمت رو کور کرده می شه همچنان زندگی کرد، با یک چشم می شه دنیا رو دید و لذت برد و خندید و عاشق شد و تو هر کاری موفق ترین شد ولی هیچ حجمی از خوشبختی این واقعیت که تو یک چشمت رو از دست دادی رو تغییر نخواهد داد. اون چشم برای همیشه همونجا می مونه، زشت مهیب و بدترکیب… و این هیولا در تک تک لحظه های تنهایی تو مشغول رقص و هنرنمایی خواهد بود… تا وقتی که بمیری!

نکته ای که اکثر مثلا مثبت اندیش ها اشتباه می گیرن اینه که فکر می کنن باید به خودت بگی حالا کور شدم که شدم، یوهوووووووو من هنوز یک چشم دارم! در صورتی که یه آدم واقع بین به خودش فرصت سوگواری می ده و بعد به خودش می گه حالا ببینم با یک چشم چه کارهایی می شه کرد. درک می کنه که سرعت زندگی و نوعش و دید آدمیزاد به زندگی و همه چیز تغییر خواهد کرد و هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود و هر آدمی حق داره برای خودش و اونچه که از دست داده به شیوه خودش تا آخر عمر سوگوار باشه ولی شدت سوگواری در یک زندگی سالم کمتر و منطقی تر خواهد شد و تمرکز بر ادامه زندگی بیشتر.

نادیده گرفتن و نفی واقعیت مثبت اندیشی نیست، دروغ گفتنه! یک فرد بالغ دست اون هیولا رو نمی گیره بیاره وسط رقص که جلب توجه کنه ولی بودن هیولا در کنار سالن رقص هم در نهایت باعث نمی شه فرد از رقصیدن و نوشیدن بازداشته بشه.

جنگل ها

رفته بودیم جنگل نوردی. گفتند صد کیلومتری شهر تو دل جنگل هنوز لاشه یک هواپیما از جنگ جهانی دوم مونده که این ملت توریست بی غم میرن نگاهش می کنن و باز میان تو دل دود پی زندگی روزمره می شن شهروند عادی.
من، تو دوره نقاهت بیماری و با کلی خستگی و چشمهای پف کرده ی پانداوش، شال و کلاه کردم با هفت هشت نفر دیگه راه افتادیم بریم جنازه هواپیما ببینیم. کلی رانندگی و راه سنگلاخ مالرو تو دل کوه و مه و هوای سرد و صبحانه ی گرم بالاخره رسیدیم اون بالا که بزنیم به دل جنگلهای استوایی.
چنان غرق تحسین گیاهان وحشی بی همتا در تاریکی درختهای چندصدساله ی درهم و تو در تو بودم که بی اغراق علی رغم چند بار زمین خوردن چیز زیادی از بیست کیلومتر راه رفتن تو دل جنگل نفهمیدم. بعد که رسیدیم به محل موعود، ته یک دره ی وحشتناک و صعود با طناب و صخره نوردی و اینها، دیدیم که هر تیکه از لاشه هواپیما یک طرفه و هی رفتیم این بال رو دیدیم باز راه رفتیم اون دم رو دیدیم و…
برای منِ ایرانیِ وهم زده (وسط گروه گروه مالزیایی دیگه که اومده بودن تفریح) که کودکیم رو از هشت نه ماهگی تا خود هشت سالگی زیر سایه جنگ گذروندم، دیدن لاشه هواپیما اما معنای دیگه ای داشت. به موتور هواپیما نگاه می کردم که چطور زیر خزه ها داره محو می شه و انگار داره با من حرف می زنه از روزهای جلال و جبروتش. به بال شکسته دست می کشیدم و هزار هزار بار به این فکر کردم که یعنی چند تا بمب رو سر مردم انداخته خلبانی که شاید بعد از سقوط این هواپیما هنوز زنده مونده بوده… یعنی بلافاصله مرده؟ آب و غذا داشته؟ تنها بوده؟ ترسیده؟
همونقدر ترسیده که من و دوستهام وقتی نزدیک مدرسه مون بمب انداختن ترسیده بودیم؟ مثل ما سه تا دختر هفت ساله که همدیگه رو بغل کرده بودیم و جیغ می کشیدیم و گریه می کردیم، با کمک خلبان همدیگه رو بغل کردن؟ آخرین لحظه ها به چی فکر می کرده؟ به اینکه قبل از انداختن بمب ها از بالای چند تا خونه که چسب زرد رو شیشه ها چسبونده بودن رد شده؟ به اینکه چند بار با حضورش آزیر قرمز کشیدن؟ به دخترش فکر کرده که شاید تو زیر زمین یا پشت کیسه های وسط خیابون قایم می شده وقت بمبارون؟ یعنی به دخترهایی که باباشون خلبان بوده هم یاد می دادن چطور زیر نیمکت های سه نفره چوبی قایم بشن یا فرار کنن برن تو زیرزمین تاریک؟ یعنی تو زیرزمین کیف کمک های اولیه داشتن؟ با پتو و غذای کنسروی و قمقمه آب؟
بقیه با لاشه عکس می گرفتن، من انگار مبهوت سایه حضور خلبان بودم و جنگی که سی سال پیش در کشور من روی کاغذ تموم شده بود اما در من ادامه پیدا می کرد. معتقدم جنگ سرخوشانه خندیدن رو از بسیاری از کودک های دنیا گرفته، می گیره و خواهد گرفت… من یکی از میلیونها کودک جنگ بودم، کنار سایه ی حضور خلبانی که در آخرین لحظات عمرش حتما به لبخند دخترکش فکر کرده بوده.

از جنگل برگشتیم، جنگل از من برنگشت. من با سایه ها زندگی می کنم… تمام این سالها شبح جنگ در من زیسته انگار… تمام نمی شود، تمام می شوم…

فروتنی یا پوچ گرایی؟

جایی نوشته بود
مهم نیست ماشین و خونه ای که داری چی هستن، تهش تو و اون آدم فقیر بی چیز هر دو فقط تو یه متر جا می خوابید پس فروتن باش.

من هرچی فکر می کنم چنین نگاهی من رو حریص تر می کنه به اینکه فکر کنم حالا که قراره نیست و نابود شم بذار هرچه بیشتر لذت ببرم از زندگی. بذار خونه بزرگتری داشته باشم و ماشین بهتر و سفرهای گرونتر برم و بی خیال بقیه، بذار مادی گراتر باشم…
یا مثلا ممکنه من رو به این برسونه که خب تهش که چی؟ هرچی هم جمع کنم باز که قراره بمیرم… به پوچ گرایی برسم و برم درویش بشم لگد بزنم به کار و زندگی و همه چی…
یعنی یا افراط یا تفریط…
حالا هر چی، من با فکر کردن به اینکه تهش فقط یکی دو متر قبره واسه کرمها خوراک می شی اصلا فروتن نمی شم، صفات رذیله م بالا میاد تا خوبها…

آن خط سوم منم!

*آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر … یکی را هم او خواندی هم غیر او … یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم
شمس تبریزی

بازی های تیمی دلخوشکنک

مقاله اخیر بیزنس هاروارد ریویو به مساله ای اشاره می کنه که مدتهاست ذهن من رو به خودش مشغول کرده، آیا واقعا بازیهای تیمی طراحی شده برای سازمانها کارآمد هستند؟

مد جدید شرکتها اینه که هزاراران هزار دلار برای بازیهای تیمی سالانه خرج می کنن، هتل های گرون قیمت در یک شهر دیگه، هزینه سفر و… برای اینکه کارکنان و مدیریت دور هم جمع بشن و بازیهای تیمی انجام بدن و مدعی هستند که این بازیها روابط بین کارکنان و مدیریت رو بهتر می کنه و در نهایت کارکرد تیمی رو بهبود می بخشه. چیزی که طراح های این “بازی”ها ازش غافل هستند اینه که بهبود روابط با چند روز در کنار هم بودن بهتر نمی شه بلکه توانایی مجاب کردن کارمندان در اینکه اونها با رسیدن به اهداف سازمانی به اهداف شخصی خودشون هم خواهند رسید، اونها رو مجاب می کنه که بیشتر و بهتر تلاش کنن و به نتیجه برسن.

در تحقیقی که تیم منابع انسانی شرکت بیست و پنج میلیارد دلاری مارس انجام دادن، کاملا روی این مساله تاکید شده که به بحث گذاشتن اینکه اگر همکاری نکنیم چه چیزهایی رو از دست خواهیم داد و اگر همکاری کنیم چه دستاوردهایی خواهیم داشت عملکرد تیمها رو با درصد بالایی بهبود بخشیده.
اونها متوجه شدن که افراد وقتی بهشون اهمیت داده بشه و دستاوردهای جمعی با اهداف فردیشون گره بخوره بیشترین بازده رو خواهند داشت
we learned that quality collaboration does not begin with relationships and trust; it starts with a focus on individual motivation.

بحث همگامی ارزشهای فردی و سازمانی اینجاست که اهمیت پیدا می کنه. وقتی آرمانهای شما با چشم انداز شرکت همخوانی پیدا می کنه، شما انگیزه بیشتری برای کار کردن و همکاری پیدا می کنید چون در نهایت این “شما” هستید که برنده اید…

مشکل اصلی اما اینجاست که همه می دونن با همکاری کردن سریعتر پیش خواهند رفت و نتایج بهتری خواهند گرفت و معمولا همکارها و مدیران خودشون رو هم دوست دارن (مشکلی باهاشون ندارن حداقل) ولی نمی دونن چرا همکاری نمی کنن!

تحقیقات نشون داد که در بسیاری از موارد افراد می دونستن دقیقا چی می خوان. اونها دنبال این بودن که نتیجه مشخصی از پروژه ها بگیرن و عملکرد شخصی شون رو بهبود ببخشن و بخاطر این عملکرد شناخته بشن (پروژه به اسم خودشون تموم بشه و از طرف رییس و سیستم مورد تشویق قرار بگیرن)

در واقع مصاحبه ها نشون دادن که دلیل اصلی اینکه افراد در کار تیمی (همکاری) شکست می خورن اتفاقا اینه که کار خودشون رو به صورت فردی خوب و حتی به بهترین نحو انجام می دن و مدیریت هم به همین دلیل اونها رو استخدام کرده. در حالیکه همکاری با تیم، یک هدف ایده آلیستی و مبهمه که قانون مشخص و معیار تدوین شده برای اندازه گیری نداره و همه بهش به چشم بی نظمی نگاه می کنن که مسوولیت پذیری رو کاهش می ده و پاداشهای فردی ملموس رو به حداقل می رسونه.

با توجه به این یافته ها، تیم تصمیم گرفت یک چهارچوب جدید برای همکاری تعریفک نه که جذابیت کار تیمی رو بالا ببره، اون رو کاملا واضح و روشن و تعریف شده بکنه تا همه حس کنن می تونن بهش برسن. به همین منظور دو سوال اصلی طراحی شد:
اول. چرا همکاری کردن اونها برای رسیدن به اهداف سازمانی لازمه؟
دوم. کدوم کارها، وظایف، حتما باید به شکل تیمی و با همکاری انجام بشن تا به اون نتایج مورد نظر سازمانی برسن؟

این سوالها در یک کارگاه دو روزه به بحث و بررسی گذاشته شد و در دو سال بعد عملکرد شرکت سی و سه درصد بهبود پیدا کرده بود و برای اولین بار طی هشت سال گذشته تیم به تمامی اهداف تعیین شده اقتصادی رسیده بود.

در واقع تیم تمام تمرکز خودش رو گذاشته بود روی مسالی که منجر به رسیدن به اهداف می شدن. حس مسوولیت پذیری در قبال همکاری با بقیه بر پایه تصمیماتی که با هم گرفته بودن (توافقاتی که انجام شده بود برای رسیدن به اهداف سازمانی) روابط سازمانی رو ارتقا بخشیده بود و اونها رو به هدف نزدیکتر کرده بود.

Their team purpose had focused their collaboration on the things that mattered most to the results they planned for. The sense of accountability for their work together, based on the agreements they forged, made their working relationships far more productive than they had been.

بنابراین تیم تحقیقاتی به این نتیجه رسید که برای اینکه اعضای تیم با هم به نتیجه مورد نظر برسن باید بذاریم خودشون راهکارهای بهبود نتایج رو بررسی و پیدا کنن و به انجامش متعهد بشن.

to get people to work together, we had to let them figure out how that would actually improve results.

روابط بین فردی و اعتماد گرچه مهم هستند ولی نقطه شروع کار تیمی نیستند بلکه اونها در نتیجه ی کوشش افرادی به دست میان که با هم کار کرده باشن. برقرار کردن ارتباط بین همکاری افراد و انگیزه های افراد موفقه که کار تیمی موفق رو به همراه میاره.

Strong relationships and trust do matter to collaboration, but they are not the starting point. They are the outcomes of dedicated people striving together. Connecting collaboration to the motives of success-minded team members is what unlocks productive teamwork.

منبع

https://hbr.org/2018/09/stop-wasting-money-on-team-building?utm_source=facebook&utm_campaign=hbr&utm_medium=social

خیریه

وقتی از خیریه حرف می زنیم، مردم یاد بیل گیتس و مادر ترزا میفتن و می گن که نه پول آنچنانی برای اینجور ریخت و پاش ها دارن و نه وقت می کنن به این قرتی بازیها برسن! خیلی ها می گن به موسسات خیریه اعتماد ندارن و اصلا جایی رو نمی شناسن که بخوان “از این کارها” بکنن! بعضی ها هم فکر می کنن خیریه یعنی اهدای لباسهای کهنه و پاره به بدبخت های کف خیابون (یک بار آقایی یه گونی لباس به من داد و گفت فقط وقت نکردم لباس زیرهای شسته شده رو از نشسته جدا کنم، شما خودتون زحمتش رو بکشید!! لباس زیر؟ اونم مصرف شده و شسته نشده؟ خودتون حالتون به هم نمی خوره؟ جان من نباید گونی رو پرت می کردم تو سطل زباله؟) بگذریم…

حقیقت اینه که ما معمولا از تاثیر کارهای کوچیک ولی مستمر بر جامعه و روان آدمهای دیگه چشم پوشی می کنیم و قدرت شخصی مون رو نادیده می گیریم.
کارهای خیریه زیادی هستند که نیاز به پول هنگفت ندارن یا حتی در خیلی از موارد اصلا نیاز به پول ندارن.
ده تا کار کوچیک، کم هزینه و موثری که امروز می خوام پیشنهاد بدم رو بذارید توی لیست انجام کارهاتون و هر ماه یک کدوم از اونها رو انجام بدید. بعد از چند وقت خودتون تاثیرش رو به چشم خواهید دید.

اول. یه هزینه ی کوچیک کنار بذارید برای خرید لوازم التحریر برای بچه های مدارس تو مناطق پایین شهر. حتما که نباید فانتزی باشن، دفتر و خودکار و مداد ساده فقط برای ده تا دانش آموز هزینه ی یک روز بیرون ناهار خوردن شماست. نگید که خب بعدش چی؟ بعدش به دوستاتون بگید ماه بعد برای ده نفر دیگه بخرن. هزینه کردن برای آموزش هیچ وقت هدر رفت پول نیست، سرمایه گذاری برای فردای مملکتیه که بچه ی خودتون قراره توش زندگی کنه و رفاه و امنیت داشته باشه.

دوم. اگر مذهبی هستید و نذری می دید لطفا ببرید به خانواده های نیازمند برسونید به جای پخش کردن یه کاسه آش بین همسایه هایی که ماشین میلیاردی سوار می شن. اگر هم مذهبی نیستید، هزینه ی یک وعده غذا رو هر هفته یا هر ماه کنار بذارید یا برای افرادی مثل کودکان کار یا زباله گردها یک وعده غذای گرم بخرید. قول می دم ورشکست نشید.

سوم. مربی بشید. چه مهارت خارق العاده ای دارید؟ چه کارهایی هست که از پسشون به خوبی برمیایید؟ نقاط قوت و ضعف خودتون رو بلدید؟ وقت بذارید یکی از مهارتها و کارهایی که بلدید رو به بقیه یاد بدید. می تونید برید جایی در مورد کار و مهارتتون سخنرانی کنید یا کلاس آموزشی رایگان برگزار کنید. می تونید نقاشی رایگان یاد بدید، عکاسی، خوشنویسی، ورزش، رقص، مهارتهای ارتباطی و کلامی، زبان انگلیسی، ریاضیات، آشپزی و هزار هزار کار دیگه… خودتون رو دست کم نگیرید، با بیشتر یاد دادن خودتون هم بهتر یاد می گیرید.

چهارم. پیشاپیش پرداخت کنید. این روزها پرداخت پیشاپیش در خیلی از کافه ها و رستورانها انجام می شه. برای کسی که نمی شناسید، قهوه یا غذا بخرید. برای همسایه ی سالمندتون از سوپرمارکت خرید کنید. برای کسی در رو باز کنید یا در حمل بار سنگین کمکش کنید. لبخند بزنید و روز دیگران رو با انجام مهربونی های کوچیک بسازید.

پنجم. پاکسازی طبیعت. یکی از کارهایی که این روزها خیلی لازم داریم یادآوری اینه که آشغال نریزیم و یا آشغالهای رها شده در طبیعت رو پاکسازی کنیم. توی ماشین یا کیف دستی تون یه دستکش ضخیم و راحت و یه کیف پارچه ای یا کیسه زباله بذارید و هر جا سر راه زباله دیدید جمع کنید بریزید توی سطل های آشغال. توی شهر و خیابون یا طبیعت همیشه حواستون به پاکسازی باشه و یا حتی با دوستانتون گروهی برید آخر هفته لب دریا یا توی جنگل رو پاکسازی کنید. درسته که باید فرهنگ سازی بشه که آشغال نریزیم ولی با آشغالهای فعلی چه کنیم؟ همه ما مسوولیم…

ششم. داوطلب بشید. بسیاری از سازمانهای خیریه نیاز به داوطلب دارن. ببینید به چه کاری علاقه دارید و چه خیریه ای تو اون زمینه مشغول کار هست. اگر جایی رو نمی شناسید با دوستانتون یه گروه تشکیل بدید و هفته ای یک نیم روز رو به کار داوطلبانه اختصاص بدید.
ایده: به کودکان بی سرپرست سر بزنید و بهشون یاد بدید کاردستی درست کنن.
به آسایشگاه های روانی یا معلولین و جانبازان سر بزنید و میوه و غذا ببرید براشون، براشون کتاب و مجله ببرید و باهاشون حرف بزنید و به حرفهاشون گوش بدید. بهشون باغبونی یا بازیافت یاد بدید
به آسایشگاه سالمندان سر بزنید و موهاشون رو کوتاه کنید یا براشون تولد بگیرید و شعر و آواز بخونید
تو آشپزخانه های خیریه یک روز در هفته یا ماه غذا درست کنید

هفتم. تدریس کنید. خانواده های بی بضاعت که نمی تونن برای بچه هاشون معلم خصوصی بگیرن رو دریابید. به بچه ها رایگان ریاضی و شیمی و فیزیک درس بدید و کمکشون کنید بفهمن چرا باید خوب درس بخونن و برای اینده سرمایه گذاری کنن.

هشتم. بازیافت. مبحث بازیافت این روزها در کشورهای زیادی بطور خیلی جدی دنبال می شه. جدای از کارهایی که در سطح کلان می شه کرد، بازیافت کردن خود زباله های شخصی و یاد دادن بازیافت به بقیه بسیار کمک بزرگی به جامعه می کنه. اگر مرکز بازیافت نزدیک خونه دارید هفته ای یک ساعت برای جداسازی زباله ها یا آموزش همگانی داوطلب بشید، بروشور طراحی کنید یا اطلاع رسانی عمومی انجام بدید

نهم. اهدای وسایل کاربردی. خونه ی همه ی ما یه سری وسایل و خرده ریز هست که صد ساله ازشون استفاده نکردیم ولی همچنان معتقدیم که قراره به کار بیان و یه روزی می رسه که خوار نباشن و… خب دور نریزید، اونهایی که هنوز می شه استفاده کرد، لباسهای قدیمی ولی سالم، مبل، یخچال، تلویزیون، ظرف و ظروف، هرچیزی رو که می دونید مدتهاست استفاده نکردید اهدا کنید. با دوستانتون رد و بدل کنید شاید به درد اونها بخوره. قرارهای دسته جمعی بذارید برای معاوضه ی چیزهایی که هنوز کار می کنن ولی مورد نیاز شما نیستن. از گروه های دو و سه نفره شروع کنید و گسترشش بدید.

دهم. اهدای خون. این لیست رو با این مورد تموم می کنم چون خودم همیشه از اهدای خون که نه ولی از آمپول وحشت داشتم. دو هفته پیش از کنار یک مرکز خرید رد می شدم و خانمی ازم خواهش کرد چند دقیقه وقت بذارم و به حرفش گوش بدم. بعد هم با آمار و ارقام نشونم داد که با اهدای خون هر بار جون چند نفر رو می تونم نجات بدم. نتیجه اینکه همونجا برای اولین بار تو این چهل سال زندگی رفتم خون دادم. نهایتا با کلی کیک و شیر شکلات و تقدیر و تشکر بدرقه شدم که اینقدر شرمنده م کرد تصمیم گرفتم هر سه ماه باز برم خون بدم. یک ربع وقتم رو گرفت ولی حس رضایتش عالی بود.

چیزی به نظرتون می رسه که تو لیست نیومده باشه؟ پیشنهاد شما چیه؟

به جای اما و اگر و تمرکز روی مشکلات روی انجام کارهای کوچیک و متفاوت فکر کنیم….