برند شخصی

قبل از ارائه ی کار و حضور در اجتماع باید به تعیین ارزش افزوده ی وجودی خود بپردازیم. حضور یا عدم حضور شما چه تفاوتی در مجموعه ایجاد می کند؟

تعیین اهداف فردی و شغلی به شما کمک می کند ارزش افزوده ی خود را راحت تر تعریف کنید. هزاران نفر مانند شما دارای تخصص و تجربه در رشته ی شما هستند. چه چیزی شما را از بقیه متمایز می کند؟ چرا از بین چندصد نفر مانند شما کارفرما یا خریدار باید “شما” را انتخاب کند؟ برتری شما به رقبا چیست؟

برند شخصی

تعیین حد و حدود انعطاف پذیری یکی از مهمترین چالشهای تعریف برند شخصی ست. با تعیین اصولی که به آنها پایبندیم و ارزشهای درونی شاید بشود تا حد زیادی از سردرگمی کاست ولی چنان این حرکات موضوع به موضوع و مورد به مورد متفاوت هستند که گفته ی مدیریت هنر است و نه علم کاملا در این بحث خودش را به چشم می کشد. سختی تدریس در این زمینه ها هم اینست که فرمول صددرصدی نداریم و گاه امتحان شده ترین نظریات و تئوری ها هم در موارد خاص جواب نمی دهند. پیچیده تر از انسان نداریم… انسان شناسی هم که بماند!

چگونه بیاموزانیم؟

این نامه را در پاسخ به دانشجویی نوشتم که پرسیده بود چگونه می تواند خود را برای تدریس آماده کند.

 

 

هر بار شیوه های تدریس یا هنر سخنوری درس می دهم با افراد مشتاقی روبرو شده ام که از من می پرسند چه کنیم تا در تدریس و آموزش بهتر باشیم. لمس کردن میل به تعالی و سرآمد شدن در حرفه ی خودشان در دانشجویانم یکی از موتورهای محرکه ی زندگی من است. بسته به میزان اشتیاق دانشجو منابعی برای خواندن یا تمرین به آنها معرفی می کنم یا در مواردی سعی می کنم با همراه کردن آنها در کلاسهای شخصی ام نقش منتور و مربی را برای آنها به عهده بگیرم.
طبعا اولین پیشنهاد من خواندن و لبالب شدن آدمهاست. برای برگزاری هر کلاس یا کارگاه (حتی اگر بارها آن را برگزار کرده باشم) مدت کوتاهی به اینترنت گردی در سایتهای آموزشی مرتبط خواندن مقاله ها در مجله های معتبر و رجوع به کتابهایم می گذرانم. معتقدم تا چندین برابر مطلب اصلی بر موضوع اشراف نداشته باشم حق تدریس ندارم پس با برگزاری هر کلاس من هم باید از آخرین تحولات و یافته ها مطلع شوم و آن را در کنار موضوع اصلی و چهارچوب طراحی شده با دانشجویانم در میان بگذارم. مطلع بودن استاد اگر با فروتنی همراه شود معمولا جو احترام و دوستی را بر کلاس غالب خواهد کرد.
واقعیت این است که در بسیاری از موارد ما با دانشجویی مواجه می شویم که لزوما دانش “جو” نیست بلکه به هزار و یک دلیل مجبور شده است در کلاسهای ما شرکت کند. مسوول منابع انسانی سازمان آنها را برای آموزش می فرستد یا حتی پدر مادرشان. برای ارتقا شغلی مجبورند تعداد ساعات مشخصی کلاس بگذرانند یا نیاز دارند مدرک لیسانس بگیرند تا پایه حقوقشان بالا رود. خلاصه با هزار هزار دانشجوی دانش نجو مواجه می شویم که شوق تدریس را در ما به یغما می برند ولی در نهایت ما هم به هزار و یک دلیل باید درس بدهیم.
من معمولا در جلسه ی اول درس از دانشجو می پرسم که یادگیری این درس در زندگی روزمره به چه دردش خواهد خورد و برایش توضیح می دهم که این درس چطور به خوشحال کردنش کمک خواهد کرد. کسی هست که شادی را دوست نداشته باشد؟ در کنار تئوری ها به او می گویم که چطور آنها را کاربردی کند تا برایش ارزش درس ملموس تر شود و در پایان به او می گویم هر کدام از ما می توانیم به دیگری چیزی بیاموزیم. من هدفم اینست که تو در این ساعات موظفی از بودن در کلاس بهره ببری تو هم تلاش کن به من چیزی یاد بدهی. به جای ایستادن در پشت میز راه رفتن در کنار دانشجو یکی از بهترین تجربیات تدریس هر فردیست.

از خواندن و خواندن و خواندن که بگذریم معمولا چند پیشنهاد برای دوستان مشتاق دارم:
در دوره های آموزشی شرکت کنید. گرچه این روزها با هجوم دوره های آموزشی و بعضا بی کیفیت مواجهیم اطلاع یافتن از آخرین شیوه های آموزشی چندان هم کار سختی نیست. عضویت در یکی دو انجمن مرتبط (انجمن تسهیلگران، انجمن سخنرانان حرفه ای، انجمن مشاوران) و استفاده از تجربیات و دانسته های دیگران به من کمک می کند چرخ را از نو اختراع نکنم و بدانم در حوزه کاری من چه اتفاقاتی می افتد. ضمنا سر هر کلاس و هر سخنرانی همزمان با گوش کردن به محتوای آموزشی به متدهای برگزاری بازیهای اجرا شده استفاده از کلمات قصار و داستانها شیوه ی برخورد مدرس با دانشجویان و علی الخصوص مدیریت دانشجویانی که به هر طریقی خواسته یا ناخواسته باعث اخلال در تدریس می شوند زبان بدن مدرس کنایه ها شوخی ها و نحوه ی برخورد مدرس با تعریف و تمجیدها را مد نظر قرار می دهم و حتما یادداشت برمی دارم. یادداشتهای کلاسی من نه تنها نکات مثبت را در بر می گیرد بلکه به خودم یادآوری می کنم چه کارهایی نباید انجام شود و تاثیر رفتار مشخص مدرس بر روی من به عنوان دانشجو چه خواهد بود.

توجه به حواشی تدریس در بسیار از مواقع از محتوای ارایه شده نیز بیشتر است. حضور ذهن مدرس در هر لحظه و تسلط او بر اداره ی جو کلاس باعث می گردد دانشجو به مدرس اعتماد کند و روابط حرفه ای و یادگیری کمتر تحت تاثیر نبایدها قرار گیرد.

دیدن فیلمهای آموزشی از کلاسها یا سخنانی ها نیز بسیار موثر است. گاه بعضی سخنرانی ها را بارها تماشا کرده ام. بار اول فقط به محتوا و مطلب ارایه شده توجه کرده ام و بارهای بعدی به شیوه ی ارایه ی مطلب. برای سخنرانی می توانی از
TED Talk
استفاده کنی وبرای تدریس آنلاین از سایت
Coursera
یا سایتهای آموزشی مشابه کمک بگیری

از همه ی اینها مهمتر اما تمرین و آمادگی ست. علاوه بر اینکه برای هر کلاس (بدون استثنا) طرح درس می نویسم و به آن تا حد امکان پایبند می مانم هرگز از برگزاری کلاس و دوره برای هیچ گروهی سر بار نمی زنم مگر بدانم برای اهداف غیرانسانی از آموزشهای من استفاده خواهند کرد. بسیار پیش آمده که کلاسهایی با دستمزد پایین را قبول کرده ام چون مخاطب متفاوتی داشته ام (مثلا برای وکلا یا زنان خانه دار یا کارگرهای کارخانه ی مبل سازی کلاس برگذار کرده ام). علاوه بر اینکه تدریس را کار و حرفه ی خودم می دانم آن را تفریح هم قلمداد می کنم پس بارها به صورت داوطلبانه برای خیریه ها کلاسهای آموزشی برگزار کرده ام. این کارها علاوه بر اینکه تجربه ی من را بالا می برد و باعث افزایش اعتماد به نفس من می شود به نوعی یادگیری اداره ی آدمهای مختلف را به من می آموزد. اولین هنر هر مدرس اداره ی کلاس است و بعد ارایه ی محتوا.

پیشنهاد من برای تو دوست عزیز اینست که برای تبحر و سرآمد شدن در هر موضوعی اگر یک درصد استعداد را داری صد برابر استعدادت تلاش کن و اگر آن یک درصد را نداری صد و بیست برابر تلاشت را با کنجکاوی پایان ناپذیر یادگیری گره بزن

ریوز

آموزش

می دونید که از وقتی با خیریه همکاری می کنم نسبت به بازیافت و رفتارهای زیست محیطی حساس شدم و سعی می کنم به دیگران هم ایده بدم که مواد رو کمتر دور بریزن و از وسایل دورریز چیزی بسازن و ایده های استفاده ی دوباره از مواد دورریز رو تو کانال تلگرام “ریوز” به اشتراک می ذارم.

امروز ویدئویی از بازیافت تکه پاره های به جا مونده از جنگ (تکه های خمپاره و راکت و موشک و…) دیدم که فردی در سوریه برای بچه ها با استفاده از این اشیا چرخ و فلک و الاکلنگ درست کرده بود. واقعا قلبم به درد اومد ولی وقتی به صورت بچه ها نگاه کردم، جمله طلایی کتاب “موج بزرگ” پرل باک به ذهنم اومد: “زندگی از مرگ قویتر است” و به این فکر کردم که این باور یکی از مهمترین سلاح های زندگی پرتلاطم من و شاید هزاران نفر دیگه بوده.

ذهنم دور و بر جنگ و تجربیات جنگی و نیمه جنگی خودمون چرخ می خورد که یک ویدئوی دیگه دیدم از درست کردن جامدادی با پاکت شیر و با خودم گفتم چقدر این جامدادی ساده برای یک بچه می تونه بامعنا باشه. یاد روزهای مدرسه خودم افتادم و ذهنم بازی بازی کرد تا رسید به روز معلم کلاس چهارم ابتدایی و هدیه ای که یادم نیست چی بود و برای معلم آورده بودم ولی یادم مونده که دختری که دوست من بود و من باهاش ریاضی کار می کردم برای معلممون سه تا صابون آورده بود و من شاید از اینکه هدیه م از هدیه اون گرونتر بود خجالت می کشیدم و هر دو زار زار گریه می کردیم… و بعد باز ذهن بازیگوش من هی زد که کاش این کارها و کاردستی ها و ساختنی ها رو اون زمان بلد بودم یا کسی بود که به ما یاد می داد تو دنیای بچگی مون با مقوا برای خودمون آشپزخونه و توپ و جامدادی درست می کردیم و کاش کسی باشه که الان به بچه های کوچولوی جنگ زده این چیزها رو یاد بده یا براشون درست کنه و بعد خنده های زیرجلکی و ریزریزشون رو ببینه و قند تو دلش آب بشه و…

 

…*

و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر،

همه با یکدگر پیوسته، لیک از پای

و با زنجیر

اگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر…

***

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شط علیلی بود.

 

*کتیبه. م اخوان ثالث

عوام‌ تاریخ ساز

سندروم روشنفکر دشمن پندار

Vs
سندروم همه ی عوام ایران زمین را روشنفکر خواستن!
 
 
این روزها باب شده به جای فحش و فضیحت و شعبان بی مخ پنداشتن که قدیم باب بود، بقیه تو را مفتخر کنند به صفت روشنفکر. چنان خطابت می کنند که گویی تمام معنای اولیه لغت در تک تک هجاهای با تحقیر ادا شده شان مضمحل می شود. روشنفکر دیگر یک قدم و چهار ذرع پیش از تو راه نمی رود، کتابهای سنگین نمی خواند، به مسائل با دیدی فراتر از نوک بینی نمی نگرد و بیشتر از “تو”ی عامی نمی فهمد بلکه دشمنی ست بیرون از جهان تو ایستاده که مثل و مانند تو فکر نمی کند پس لابد بر تو و بدخواه توست. این روزها اپیدمی ست که بگویند یا با من یا بر من، کافیست منویات هزارتوی ذهنی را آشکارا نشخوار کنی تا پتک ها و دشنه ها تو را ببوسند، چنان که به فاصله چند ساعت و یک نوشته ناگهان یا قرتی خارج نشین دیده می شوی یا عامل رژیم… یا بخت و یا اقبال!
 
از آن سو رسم هم شده است گروهی دفتر و کتاب و سیاه مشق به رخ می کشند و دائم فریاد وااسفاها سر می دهند که چرا اقبال توده مردم به خواننده روی کشتی بیشتر است تا مثلا استاد و ربنا و… که همه باید به کل تاریخ از بر باشند و نام نوه های سلسله فلانک را بدانند و تمدن بر باد رفت ای داد بیداد چرا اینقدر سطحی و عوامانه و چرا به دنبال لذات دنیوی و چرا سطحی نگر و چرا و چرا و چرا…
 
خلاصه که این روزها خیلی چیزها باب شده است… از قِبَل هر بابی مای خانقاه نشین هم ترکه ای می خوریم و فحشی می شنویم و برچسبی بر پیشانی می پذیریم… باشد که این قبای انگ ها یک روز اگر در گردش روزگار قرار است بر تن تحقیرگران فهم و شعور یا منزه طلبان انگشت جوهری بنشیند، از قبل موریانه های افکار مشوش ما آن را جویده باشند و دیگر نفرت نفهمیده ها بر تن آنان سنگینی نکند که ما برای هیچ کدام از فحاشین نیز جز خیر نمی پسندیم…

موفقیت

target-1551521_1920

 

سال دو هزار و شش در یک تحقیق دانشگاهی از آدمها پرسیدند وقتی درباره “موفقیت” حرف می زنیم در واقع منظورمون چیه؟
خانمها گفتند روابط خوب و احساس ارزشمند بودن. تحقیقات نشون دادند زنها بیشتر روی تعادل زندگی و کار تاکید داشتند در حالیکه مردها بیشتر روی دستاوردها و رسیدن به اهداف (مشخصا کاری) تمرکز می کردند.

سال دو هزار و ده در یک تحقیق دانشگاهی دیگه پرسیدند به نظر شما موفقیت یعنی چی؟
زنها گفتند موفقیت‌های کاری و مردها گفتند رشد فردی (شخصی)

سال دو هزار و سیزده که باز پرسیدند زنها و مردها هر دو گفتن اول تعادل تو زندگی کاری، بعدش پول (درآمد) و بعد به رسمیت شناخته شدن و ارزشمند پنداشته شدن (اینجا یعنی ارزش کار شما رو درک کنند، نمی دونم معادل دقیق فارسی براش داریم یا نه) یا
Recognition

شما موفقیت رو چی تعریف می کنید؟ قبلا چی تعریف می کردید؟ تعریف شما از موفقیت تا چه اندازه تحت تاثیر القائات جامعه ست؟ آیا خودتون رو موفق می دونید؟

یک شهروند

human-914135_1920

بچه‌ی چهارساله کیک رو باز کرد و سلفونش رو پرت کرد بیرون، تذکر دادم، مادرش میگه آره خب باید هم به قالیباف خدمت کنیم :/

 

این متن یک توییته….فردی که ذکرش کرده هم آدم معقول و راستگوییه و من باور می کنم چنین اتفاقی افتاده باشه. مشابه این اتفاق رو بارها دیدم و شنیدم. آدمها قانون رو می شکنن به بهانه لج و لجبازی. به بهانه و نه به دلیل… قوانین شهری حتی اگر ناکارآمد و پرخطا وضع شده باشن معمولا در جوامع سالم با هدف سروسامون دهی به جامعه و آسان سازی وضعیت شهری ایجاد می شن. اجراسازی قوانین اما خودش چالش دیگه ای محسوب می شه در کشوری که مردمش شکستن قوانین رو نوعی دهن کجی به حکومت می بینن.

بارها از دوستان و آشنایان حتی خوشفکر شنیدم که اینجا ایرانه پس… و با خیال راحت از خط قرمزها عبور کردن. راستش مساله من عبور از خط قرمزهای کوچیکی مثل رد کردن چراغ قرمز در یک کوچه خلوت نیست، من به پیامدهای چنین کارهایی فکر می کنم. به اینکه مغز فرمان می گیره که چراغ قرمز همیشه هم ایست نیست و می تونم به رفتن ادامه بدم و در لحظاتی که باید پیام لازم رو به پاها و دستها نمی رسونه. من بارها خم شدم و زباله دیگران رو از کف خیابون توی سطل آشغال یا حتی کیسه ای که همیشه به همین منظور توی کیفم داشتم گذاشتم تا بعدا به یه سطل زباله برسونم و هرگز هم فکر نکردم این کار کسر شان منه ولی مشکل من برداشتن اون زباله نیست، مشکل شکل گرفتن شالوده تفکریه که به جای ارتقا سطح شعور عمومی و مدنی جامعه و در نهایت جایگزین کردن سیستمهای ناکارآمد با سیستمهای مدرن و متمدن شهری توسط افراد کارآمدی که در همین تجربیات ارتقادهی تجربه کسب کردن و “دانا” شدن، به بهانه دهن کجی کردن به سیستم و فرد رفتار زشت و کاهلانه ای رو پی می گیره که نتیجه ای جز بی سامانی و فرسودگی و دور شدن از شاهراه بالندگی نداره و خب… همه توی یک کشتی نشستیم!

 

راستش من با خیلی از شیوه های مبارزه مدنی بسیار موافقم. در کل وظیفه همه شهروندها می دونم که حق و حقوقشون رو از دولتها بخوان و جامعه بهتری رو طلب داشته باشن. باید از سیستم آموزشی بخوایم افراد توانمندتری تربیت کنه، از شهرداری بخوایم شهر سالمتری بسازه یا به عملکرد وزارتخونه ها و سازمانها اعتراض کنیم، جلوی پایمال شدن حقوق انسانی و شهروندی بایستیم و… من اما با دهن کجی مشکل دارم. با این تفکر که جامعه رو به سمت بی قانونی و بی شعوری ببریم مشکل دارم و هرگز هضم نمی کنم که اگر ما معتقدیم شایسته حکومت و دولت بهتری هستیم چرا رفتارهامون روز به روز بیشتر به لجبازیهای کودکانه شبیه می شه تا تظلم خواهی و حق طلبی بالغانه؟ من با شیوه این مثلا اعتراضها مشکل دارم…

بالاخره وظیفه‌شون هست یا نه؟

 

baby-1150109_1920

این متن رو بعد از مکالمه با یک دوست می نویسم. مکالمه یی درباره ی اینکه بالاخره پدران شصت هفتاد ساله ی ما لطف می کنند که خرج بچه های سی و چندساله شون رو می دن و یا حق ماست که از دارایی های خانواده سهمی ببریم ولو در چنین سن و سالی… (و شاید بشه تعمیمش داد به مساله ی ارث و میراث در نگاهی کلان تر)

اوایل که با چینی ها حشر و نشر می کردم، متوجه شدم حتی اونها که کار پاره وقت دانشجویی دارند، مبلغی هرچند ناچیز رو هر ماه به خانواده شون می دن. دوستانی دارم که شغلی در مایه های فروشندگی در یک مغازه دارن و هر ماه مقدار کمی پول رو توی پاکت های قرمز می ذارن یا آنلاین به حساب پدر مادرهای نسبتا پولدارشون می ریزن. دختری رو می شناسم که تو کار خونه به دیگران کمک می کرد و ماهی پنجاه رینگیت پول می ریخت به حساب پدر مادرش و پدر هر ماه مبلغی بیشتر از اون مقدار رو به عنوان کمک هزینه به حساب دخترک می ریخت! برام قابل هضم نبود و با اینکه کار مودبانه یی نیست، از دخترک پرسیدم که خب چه کاریه دخترجان!

دخترک (و بعدها دیگران) برام توضیح داد که مقدار این پول اهمیتی نداره بلکه در فرهنگ چینی شما معمولا بعد از دبیرستان (که یا کالج می ری یا سر کار و با کار پاره وقت عموما بخشی از هزینه های زندگیت رو تامین می کنی) وظیفه ی اخلاقی داری که مبلغی بسته به میزان درآمدت به نشانه ی قدرشناسی و اینکه به یاد پدر مادرت هستی به اونها بدی. این مبلغ بسته به میزان درآمد افراد کم و زیاد می شه ولی تا زمانی که شما درآمدی دارید نباید قطع بشه وگرنه شما فرزند ناسپاسی خواهید بود. دخترک آخر توضیحاتش به من گفت مقدار پول اصلا اهمیتی نداره مخصوصا اگر ناچیز باشه و پدر مادرت بهش محتاج نباشن. مهم انجام اون عمله، نشون دادن اینکه تو سپاسگزار هستی…

تو جامعه ی ما که به شدت معتقدم سیستم های آموزشی بسیار ناکارآمدی در زمینه های جامعه پذیری، مهارتهای ارتباطی، بهبود انواع هوش های احساسی و اجتماعی و…رو داره همچنان این باور غلط که پدر مادر تا آخر عمر باید بچه رو حمایت بی چون و چرا بکنن (و لابد ارث و میراثی هم حتما به یادگار بذارن) از نسل های قبل به جا مونده. درسته که فرهنگ خانواده از ده تا بچه و کشاورزی و هزار مشخصه ی دیگه به سمت ماشینی شدن (ترجیح می دم بگم ماشینی و نه صنعتی… چون به نظرم ما صنعتی نشدیم) پیش رفته ولی قضیه اینجاست که هیچ نهادی متولی ایجاد سیستم های پرورش نیروی کار ماهر (و نه لزوما تحصیلکرده) نشده و قسمت اعظم نیروی جوان فعلی بدون یادگیری مهارت خاصی که منجر به اشتغال و درآمدزایی بشه هربار با ادامه تحصیل در مقطع بالاتر ورود به بازار کار رو به تعویق می ندازه. بازاری که هر سال آمار بیکاری بالاتر رو نشون می ده و نیروهای متخصص تر در اون امکان یافتن شغل دلخواه خودشون که متناسب با علاقه و تحصیلاتشون باشه (بماند که در اکثر مواقع حتی این دو تا حیطه هم همپوشانی خاصی ندارن) رو ندارن. عدم وجود این سیستمها، نبود بازار کار و وجود افراد تحصیلکرده ولی فاقد مهارت لازم رو بذاریم کنار هزار عامل دیگه منجمله احساساتی بودن ما که دلش رو نداریم بچه مون سختی بکشه تا پازل خرج بچه ی سی و چند ساله رو کشیدن تو ذهنمون تکمیل بشه. گیریم که ما هم معتقد باشیم بعد از هیجده سال باید روی پای خودمون بایستیم و از پدر مادر پولی نگیریم، با کدوم مهارت باید وارد کدوم بازار کار بشیم؟ (زمان ما تو دبیرستان درسی بود به اسم طرح کاد که یک ساعت در هفته به ما قلاب بافی، بافتنی و گلدوزی یاد می دادن. چند وقت پیش داشتم فکر می کردم اگر من درس نخونده بودم بعد از دیپلم لابد باید می رفتم سراغ بافتن لیف حموم و فروختنش سر گذر)

قرار نیست از کسی طلبکار باشیم ولی راستش زیاد هم بی ربط نیست اگر بگیم پدر هفتاد ساله ی من داره تاوان نابخردی جامعه ی ناکارآمد و بدون آینده نگری لازم رو می ده و نه ناتوانی من…ناتوانی من نوعی در این سن و سال در کسب درآمد یکی از هزار معلول اتفاقات نامیمونی مثل نظام آموزشی ابتر ماست…

پاسخ به یک دوست

Post ERP3

 

مثل تمامی مشاورین مدیریت من هم هفته ای دو سه تا ای میل حاوی سوالات مرتبط با آینده شغلی و کار و تحصیل دریافت می‌کنم و متاسفانه به دلیل مشغله های درسی و کاری کمتر فرصت می کنم بهشون جواب بدم. به فکرم رسید ماهی یکی از این ای‌میلها که شکل کلی‌تری داره رو انتخاب کنم و به صورت کلی و مختصر پاسخش رو با رعایت حریم شخصی افراد منتشر کنم تا اگر کسی سوال مشابهی داشت بتونه ازش استفاده کنه.

دوست عزیز

از خوندن نوشته ت دو حس و حال متفاوت بهم دست داد؛ شاد شدم که اینقدر توانمندی و تا حدی نگران که هنوز به اون چیزی که فکر می کنی لیاقت توست نرسیدی.

من مطالبی بسیار بسیار کلی برات می گم که به عنوان پیش زمینه توی ذهنت داشته باشی و قصدم از این نوشته ارائه ی پیشنهاد یا برنامه یا هیچ چیز دیگه نیست. در وهله اول دوست دارم یه سری اطلاعات که مطمئنم خودت هم ازشون آگاهی داری رو بهت یادآوری کنم. در گام دوم هدفم اینه که با خوندن هر پاراگراف از خودت بپرسی من کجای این معادله هستم و کدوم یک از این موقعیت ها درباره ی من صدق می کنه و یا کدوم یکی از این کارها رو انجام دادم یا ندادم. اگر در انتهای این نوشته بتونی سوالهایی که از خودت می پرسی رو دقیق تر و هدفدارتر بپرسی، من به هدفم رسیده م. نوشته هایی درباره ی چگونگی انجام این مراحلی که توصیف خواهم کرد رو کم کم آماده خواهم کرد و به مرور منتشر می کنم ولی قبل از اون دوست دارم پیش زمینه ی اون مطالب در ذهنت رنگ بگیرن که به هر مطلب مرتبطی برخوردی بدونی شاهراه اصلی چیه و کدوم مطالب به دردت خواهند خورد. در نهایت این نوشته فقط و فقط یک چهارچوب کمرنگ در ذهن تو خواهد کاشت.

عزیزدل، در مدیریت استعداد چند بخش مجزا و در عین حال بسیار درهم تنیده مطرح می شن؛ گام اول شناسایی توانمندی ها، گام دوم توسعه و بهبود توانمندی ها و نقاط ضعف و گام سوم نحوه ی ارائه ی توانمندی ها به دیگران

در گام اول در کنار مباحث مختلف خودشناسی و تعمق در خویشتن و …(که عمدتا راه های کیفی محسوب می شن)، یک سری آزمونها و پرسشنامه های خودشناسی وجود دارن که می شه با توجه به نتایج اونها تا حدی از توانمندی ها و ضعف هامون اگاه بشیم. گرچه نتایج این آزمونها صددرصد درست نیستند و همیشه درصد خطای معقولی برای اونها در نظر می گیریم، به شخصه معتقدم تا حد زیادی به پیدا کردن شاهراه اصلی زندگی کمک می کنن. یک نکته ی مهم و مغفول در این پرسشنامه ها البته اینه که چون خود ما این پرسشنامه ها رو پر می کنیم، در واقع جوابهایی به دست می یان که تا حد زیادی درباره ی فردیه که ما تصور می کنیم هستیم و نه لزوما اونچه که هستیم! بسیاری از ما خودمون رو (بسته به دیدگاه و میزان اعتماد به نفس مون)  بهتر و بدتر از اوچه که هستیم تصور می کنیم و این موضوع در اون پرسشنامه های خودشناسی که به صورت “خوداظهاری” پر می شن خودشون رو نشون می دن. راه حل علمی این مساله البته در پرسشنامه های معتبر روانشناسی اضافه کردن یک سری سوالات خاص برای سنجش میزان واقع بینی افراده. در واقع دلیل اصلی اینکه ما پرسشنامه های شخصیت شناسی معدودی داریم که قابل استناد، کاربردی و قابل تعمیم دادن باشن همینه. هر پرسشنامه باید بارها و بارها در شرایط تعریف شده تست بشه تا ثابت بشه که می شه برای تمام افراد ازش استفاده کرد. (اگر دوست داری درباره ی برداشت آدمها از توانمندی هاشون،کمی بیشتر بدونی می تونی در گام اول مبحث پنجره ی جوهری رو سرچ کنی. مطالب مفیدی درین باره پیدا خواهی کرد). پرکاربردترین پرسشنامه های شخصیت شناسی که در حال حاضر استفاده می شه، تست مایربریگز یا ام بی تی آی، تست بیگ فایو و …هستن که حتما باید توسط شرکت ها یا افراد معتبر و دوره دیده تفسیر بشن.

 

گام دوم: بهبود توانمندی ها

شناختن توانمندی ها اگر برنامه مشخصی برای بهره برداری و بهبودشون نداشته باشیم قطعا تغییری در وضعیت فعلی ما ایجاد نخواهند کرد. هدف غایی از شناخت توانمندی های فردی اینه که بدونیم با چنین توانمندی هایی چه باید کرد و چطور می شه وضعیت مطلوب تر و در نهایت رضایت بیشتری در زندگی فراهم کرد. برای رسیدن به این منظور باید چند کار اساسی و بنیادین انجام بدیم:

  • هدف غایی زندگی مون رو توی ذهن و بعد روی کاغذ به صورت شفاف ترسیم و تبیین کنیم
  • اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت رو برای رسیدن پله پله به هدف غایی به صورت چند بعدی تعیین کنیم
  • منابع درونی و بیرونی در دسترس و یا قابل دسترسی رو ارزیابی و بررسی کنیم
  • برای رسیدن به اهداف موردنظر برنامه ریزی کنیم. مثلا با توجه به توانمندی ها و نقاط ضعف مون تخصصی که نیاز داریم (شامل دانش و مهارت) به دست بیاریم
  • سیستم های انگیزشی کارآمد طراحی کنیم
  • برنامه ی بهبود مستمر تنظیم کنیم

 

گام سوم:

توانمندی های ما حتی اگر برترین و بهترین در نوع خود باشند، تا وقتی به شکل مناسب و در جای صحیح ارائه نشن ارزش افزوده یی برای ما به همراه نخواهند داشت. همونطور که قبلا اشاره کردم، بعد از اینکه اهداف و برنامه ها مشخص شدن، برای بهبود مستمر یه نقشه طراحی می کنیم که شامل دانش و مهارتهای مورد نیاز برای پیشرفت باشه. یکی از این مهارت ها که باید حتما در برنامه گنجونده بشه مهارت شیوه ی ارائه و بازاریابی تخصص ماست. اینکه چطور رزومه بنویسیم، مصاحبه های کاری رو چطور پیش ببریم، در محیط کار چطور مقبولیت خودمون رو افزایش بدیم، شبکه ی کاری و دوستی مون رو چطور گسترش بدیم و چطور از این شبکه ها بهره برداری کنیم یا چطور نظر مثبت کارفرما و مشتری رو جلب کنیم هر کدوم مباحث مهم و سرنوشت سازی در زندگی کاری و شخصی ما خواهند بود. معمولا برای بهبود این مهارتها من به اطرافیانم پیشنهاد می کنم یک برنامه ی چندجانبه طراحی کنن:

  • درباره ی این مهارتها اطلاعات کسب کنن، مثلا کتاب بخونن یا فیلم ببینن یا…
  • درباره ی مباحثی که یاد گرفتن و اطلاعات جدید با همفکرها و دوستان خودشون به تبادل نظر بپردازن و یا حتی براشون درباره ی این مسائل جلسه ی توضیح یا تبادل اطلاعات بذارن
  • در عمل شیوه های متفاوت رو اجرا و بازسازی کنن

بطور مثال درباره ی فروش محصول خودتون مطالبی درباره ی شیوه های فروش بخونید یا تماشا کنید، درباره ی اطلاعاتی که به دست آوردید با دوستان تون حرف بزنید یا حداقل اطلاعات رو به زبان خودتون بازنویسی کنید و وارد عمل بشید مثلا سعی کنید محصول رو ابتدا به شیوه های مختلف به دوستان تون بفروشید و از اونها بازخورد بگیرید (ترتیب این مراحل بسته به شیوه های یادگیری ترجیحی شما متفاوت خواهد بود.)

از صمیم قلب امیدوارم موفق باشید

 

 

 

تکه‌ای از آسمان

 20160427_162241
Hash

یا جنگل نوردی از سالها پیش در مالزی شروع شد. اروپایی ها که مالزی رو مستعمره کرده بودند و تو این آب و هوای شرجی و خیس! هفته ای یک بار دور هم جمع می شدن به شادنوشی و آبجوخوری به فکر افتادن که یه فعالیتی هم بکنن تا عذاب وجدان بزرگ شدن شکم رو خفه کنن… حالا این ایده پا گرفته و تو دنیا پراکنده شده و تو خیلی از کشورها گروه های هش به راه افتادن. شما تو هر کشوری باشید می تونید برید بگید سلام علیکم و باهاشون برید جنگل رو بنوردید! می دونی که من و کارول هم توی هش با هم آشنا شدیم؟ می دونی جان و جین هم تو هش همدیگه رو دیدن؟ اینها چیزایی هستن که ریچارد پیرمرد آمریکایی برام گفت.

تو مدرسه پناهنده ها، من مهارتهای حل مساله و ارتباط انسانی درس می دادم و ریچارد ریاضی. مهندسی که هم حقوق خوند و هم مهندسی و هم مدیریت و سالها در آمریکا مدیر شرکتهای مختلف بود تا وقتی که برای ماموریت فرستادنش سنگاپور و عاشق این قسمت دنیا شد. از شرکت استعفا داد و برای خودش تو سنگاپور شرکت زد و جزو گروه های جنگل نوردی شد و با زنی مالزیایی که تو سنگاپور پرستار بود ازدواج کرد. حالا تو دوران بازنشستگی اومدن مالزی زندگی می کنن و از اقبال بلند من خونه شون تا خونه من راهی نیست. زن و شوهر مهربونی که سه تا سگ قشنگ دارن و برای مادر آلزایمری کارول (همسر ریچارد) و خواهر عقب مونده ش پرستار گرفتن و یک طبقه خونه رو بهشون اختصاص دادن و خودشون یه خونه قشنگ دارن با کلی گل کاغذی و ریچارد وقتش رو با درس دادن به بچه های پناهنده و سر و سامون دادن به خانواده هاشون می گذرونه…
هر هفته یکی دو تا از پسرها رو با مسوولیت خودش میاره جنگل نوردی. برای من و برای همه بچه ها یه پدر مهربون و جدیه و وقتی دید تو بالا پایین رفتن از سراشیبی ها مشکل دارم برام یه باتوم کوهنوردی خرید. کارول بهم یه چراغ قوه داده که اگر هوا تاریک شد و تو جنگل تنها موندم گم نشم یا نترسم و هر بار تو جیبم شکلات و آبنبات می ذاره و سگش کریسمی (چون کریسمس دنیا اومده) تا من رو می بینه می دوه می یاد دور و برم می رقصه!
اینها بخشی از خوشبختی من هستن و هر هفته عاشقم می کنن…

ارتباطات انسانی از زیباترین هدیه های دنیاست برای من… آدمها، آدمهای نازنینی که هر کدوم مثل یک کتاب می مونن و من از شنیدن قصه های زندگیشون سیر نمی شم هر روز و هر ساعت به من جرات مبارزه و پیش رفتن می دن و غرق در لذتم می کنن.

تو گروه جنگل نوردی ما پیرمرد قدبلندی هست که عکاسی حرفه ای می کنه. مردی استرالیایی و قد بلند و خوش هیکل که حدود هفتاد سالشه ولی ظاهرا به پنجاه ساله ها می مونه و چست و چابک و خوش اخلاق و مهربونه، جان. مدیر یک شرکت بین المللی بوده و در کنار همسر زیباش خیلی از کارهای مدیریتی و هماهنگی گروه رو انجام می دن. همسرش جین یک زن آمریکایی بسیار توانمند و مهربونه که هر بار می بینمش غرق در لذت و انرژی می شم. داستان این دو نفر رو چند روز پیش کارول برام تعریف کرد.

جان با همسرش سالها پیش به مالزی اومدن برای زندگی و کار. جان از همسرش جدا شد و اون سالها تبدیل شد به غمگین ترین و بی حوصله ترین پیرمرد دنیا
جین با مردی مالزیایی ازدواج کرد و به مالزی اومد ولی مرد نه تنها کار نمی کرد بلکه روی اون دست بلند کرد و بعد از مدتی هم ناپدید شد. بعدها فهمیدن که رفت به شهر دیگه ای و اونجا دوباره ازدواج کرد و بچه و…

جین بچه ها رو بزرگ کرد و در همین حین گاهی هم سری به گروه جنگل نوردی می زد و جان هم بعضی وقتها به اصرار گروه تو برنامه ها شرکت می کرد تا اینکه…

بقیه ش رو خودتون می دونید و من چیزی نمی گم. دلیل نوشتنم این بود که دو هفته بود جان و جین تو جنگل نوردیها نبودن. امروز صبح تو فیس بوک دیدم که جان عکس ازدواجش با جین رو از چند سال پیش گذاشته و چیزی نوشته تو مایه های اینکه دلیل اینکه صبحها با شادی چشم باز می کنم و هر روز پرانرژی و شاد هستم و زندگی رو دوست دارم همسرمه… این دو هفته دوتایی رفته بودن مسافرت کشورهای دیگه و کلی عکس از سفر و خوشگذرونی و خنده های ناب جین…

دلم خندیدن از ته دل خواست. دلم خواست جین رو ببوسم و بهش بگم چقدر دیدن خنده هاش حالم رو خوب کرد. دلم خواست به جان بگم عاشق انرژی تو و همسرت هستم. دلم خواست جفتشون رو بغل کنم و بگم چقدر از بودنشون خوشحالم…

دلم خواست اینجا بنویسم که دیدن خوشبختی و شادی ادمها چقدر خوبه و چقدر کمیابه و چقدر ارزشمنده و چقدر زندگی زیباست…