اپیزود اول:
سالها پیش، در حد روزی بود روزگاری بود، برای اینکه اولین امتحان آیلتسم رو بدم سریال فرندز نگاه میکردم و ویدئوهای یوتیوب نگاه میکردم که یه جایی اون وسطها رسیدم به یک اپیزود از مدرسه زندگی دربارهی اینکه چرا بعضی کشورها توسعهیافته و جهان به اصطلاح اول هستند و بعضی دیگه جهان سومی. چیزی که از غبار سالها از اون ویدئوی تاثیرگذار یادم مونده اینه که یک کشور پیشرفته بر مبنای سیستم جلو میره و قانون توش پررنگ و محکم اجرا میشه و فرآیندها تعریفشده و چکشخورده هستند و برای همین کسی نمیتونه چندان به بیراهه بره، سیستم هست که کار میکنه و نه انسان.
اپیزود دوم:
از هجده سالگی تا همین اواخر کار خیریه کردم، از آب حوض کشیدن تا نجات دادن ملت از خودکشی، تا کارآفرینی تا تمیز کردن خونههای مردم سیلزده، از بازدید از خانههای ایدز و سالمندان و کودکان و زنان آسیبدیده و….. همیشه هم سوالم این بود که کجای جهان پلی شکسته است که هیچکس به مقصد نمیرسد؟ خب چه وضعشه؟ اینهمه سازمان خیریه عریض و طویل چرا اوضاع اینجوریه؟ چرا فقیر زیاده؟ چرا چرا….
اپیزود سوم:
چند سال خیلی بعدتر حین فعالیتهای داوطلبانه در سازمان ملل برام این سوال پررنگ بود که اینهمه من زنان رو آموزش میدم، چرا هیچچیز براشون تغییر نمیکنه؟ فقط آگاهتر میشن و بیشتر رنج میکشن… تاثیر کار من کجاست؟
چند پروژهی نامعمول انجام دادیم (همون زمان کتابهای دن اریلی رو میخوندم که در اقتصاد رفتاری، شما یک فرد رو توی یک سیستمی بذارید، یکجور رفتار میکنه و همون فرد رو در سیستم دیگهای بذارید متفاوت رفتار خواهد کرد). به فکر افتادم که پس پروژهی توانمندسازی زنان فقط در صورتی جواب خواهد داد که در محیط درست انجام بشه، کلاسهای آموزشی رو زوجلازم تعریف کردم. دورههای کارآفرینی، زن و شوهر همراه هم. باید سیستم حاکم بر خانهها تغییر میکرد.
گزارشش رو بسیار کوتاه در تدتاکم در دانشگاه یوام ارائه کردم.
ادامه دارد