حق

این روزها بیش از هر چیز دیگه به معنای مضمحل شده ی کلمه ی حق فکر می کنم. از اینکه ما آدمها حق همه رو تو این زمین زشت خوردیم، جای حیوانات رو تنگ کردیم و گیاهان رو کشتیم و پلاستیک به خورد نهنگ ها دادیم بگیر تا اینکه حق حیات رو از همدیگه می گیریم و به کشتی پناهجوها اجازه کناره گیری نمی دن و کشتی ها توی دریا غرق می شن و ماموران مرزی آمریکا بچه ها رو از مادرها جدا می کنن و ماموران مرزی فرانسه به بچه های پناهنده ها تجاوز می کنن و کمپ ها رو می بندن و آدمها هی هر روز بچه به دنیا میارن و یهو بدون مقدمه دست شیش تا بچه رو می گیرن راه میفتن می رن تو قایقی که بیست نفر ظرفیت داره دویست و هفتاد نفر سوار می شن و میان اینور چون اینجا کار بهتر پیدا می شه و تو خیابون می خوابن و بچه هاشون از گرسنگی و گرما می میرن و به دخترک هفت ساله تجاوز می شه و مادر بی خیال می گه باید یاد بگیره تو این دنیا زندگی کنه…

هر قصه روی روح من یه زخم به جا می ذاره و این زخم ها از بس هزار باره سر باز می کنن بوی چرک و کثافت شون دنیام رو برداشته. سالها پیش وقتی همه می گفتن برو پزشک شو گفتم من دلم شغل شاد می خواد نه سر و کله زدن با بدبختی مردم و حالا می بینم که دنیا رو بدبختی برداشته… من که به خودم می گفتم برم یه کار کنم مردم حس رضایتشون از زندگی بره بالا، خودم افتادم ته منجلاب دست و پنجه نرم کردن با بدبختی ها و از همه بدتر رضایت این ملتِ تسلیم به هرچه پیش آید…

بر خلاف مسیحی ها اعتقاد ندارم که روح باید زجر بکشه تا پاک و طاهر بشه، بر خلاف بودایی ها هم به تناسخ اعتقاد ندارم که بگم این ضربه های شلاق زندگی که به روحم وارد می شن کفاره گناهان زندگی قبلی من هستن و در زندگی بعدی پاک خواهم شد، کلا به روح اعتقاد ندارم که بخوام حالا به قبل و بعدش معتقد باشم و حالا تمام بدنم درد می کنه… بدنم از عفونت روحم درد می کنه و من مارمولک های روی دیوارها رو می شمرم…

انگار تاج خار روی سرم گذاشتن….

پاسخی بگذارید

پانوشت سایت

نوارکناری لغزنده

درباره‌ی من

درباره‌ی من

نازلی ابراهیمی هستم، مشاور مدیریت سازمانی مشخصا در حیطه آموزش منابع انسانی و مدیریت استعداد کار می‌کنم

اجتماعی باشید!

فهرست مطالب