شادی

 

شادی

 

محقق های دانشگاه تگزاس نشستن مشخصات مواقعی که آدمها خیلی شادهستن رو درآوردن. کلی کار کردن اخرش یافته هاشون رو اینطور خلاصه کردن که  تنها زمانی واقعا خوشحال هستید که در حالت

FLOW

قرار داشته باشید یعنی گذر زمان رو حس نکنید، از توجه به خودتون غافل بشید و در لحظه حضور داشته باشید.

اولی همون شوخی مرتبط تئوری نسبیته که رواج داره، اینکه یک دقیقه چقدر طولانیه بستگی داره به اینکه با فرد دوست داشتنی هم کلام می شید یا روی یه تیکه آجر داغ نشستید.

دومی همون حالیه که می گیم از خودبیخود شدن…مثل وقتی که دارید کاری رو چنان با عشق انجام می دید که درد رو فراموش می کنید. مثلا من در بدترین حالت هم باشم وقتی درس می دم درد رو متوجه نمی شم و یا فراموش می کنم

سومی یا حضور در لحظه رها کردن ذهن از حسرت های گذشته و نگرانی های آینده ولو برای مدت کوتاهه…تمام تمرکز و انرژی رو برای انجام کاری گذاشتن…

این سه تا که جمع باشن در نهایتِ شادی خواهی بود…فارغ از اینکه چه کاری انجام بدی.
حالا هی از خودم می پرسم چند درصد این سی و شش سال زندگیم هرسه تا شرط فراهم بوده؟ می گفت اگر در هر کاری که انجام می دی ده هزار ساعت این حالت رو تجربه کنی در اون کار به نهایت توانمندی می رسی
Mastery
و گفت تقریبا ده سال طول می کشه …

شیوه های یادگیری ترجیحی

book-15584_1280

خیلی از داستان ها و خاطرات پدرمادرها با این جمله شروع می شه: زمان ما که… حالا منم توی سی و شش سالگی شاید اونقدری عمر کرده باشم که بخوام بگم زمان ما که اینقدر کلاس زبان نبود!

زبان انگلیسی یکی از کابوسهای زندگی من بود. کلاس سوم بودم که برای اولین بار پدرم اسم من رو نوشت توی تنها موسسه ی زبان کرج، موسسه ی طیرانی. کلاسها غروب بود، توی شلوغی و تاریکی زمستون. از مهرشهر کرج سه روز هفته باید می کوبیدم می رفتم خیابونی نزدیک میدون کرج که مغازه ها کله پاچه می فروختن و لباس نظامی و همین کافی بود تا برای من جای ترسناکی باشه. تنها نمی رفتم ولی حتی وقتی دست بزرگترها رو می گرفتم هم ترس رهام نمی کرد و همین بود که از همون اول کلاس زبان رفتن رو دوست نداشتم. (هنوز هم از میدون کرج بیزارم…هنوز هم کله پاچه فروشی ها سر جاشون هستن با ردیف سرهای بریده حیوانات که نگاه نافذشون تا عمق استخونت می ره و اون بوی وحشتناک لعنتی) اون کتابهای زشت و سیاه و سفید و معلمی که هی به ما می گفت آواز بخونیم و من که چون بلد نبودم، خجالتی بودم و در یادگیری همه چیز خوب جز زبان هم مزید بر علت شده بودن و کلا زبان شد کابوس زندگی! معلم ها در تمام سه ترمی که کلاس رفتم عملا توجه چندانی به من نداشتن چون نه تنها شاگرد تاپی نبودم که سر کلاس زبونم هم می رفت توی شکمم و صم بکم تخته سیاه رو نگاه می کردم. (من در کودکی و حتی همین حالا جزو پرحرف ترین انسانهای روی زمین بودم و هستم)
بعد از سه ترم البته کلاس های دیگه رو ترجیح دادم و تا مدتها به زبان فکر نکردم.

خاطره ی بد کلاس زبان توی راهنمایی با اون دفترچه های لغت که از هزارتا کلمه حتی یکی ش رو بلد نبودم ادامه پیدا کرد، به دبیرستان رسید و هربار من که محبوب معلم های ادبیات بودم، نمره های زبانم تعجب و عصبانیت رو روی صورت پدرم مهمون کرد تا دانشگاه.

ترم اول زبان عمومی برای اکثر همکلاسی های من زنگ استراحت و تفریح بود جز من که به جرات می تونم بگم تمام ترم از بیست و چهار ساعت قبل کلاس مریض می شدم تا چند روز بعدش. از استاد که تمام مدت من رو مسخره می کرد متنفر بودم. هربار وادار می شدم برم جلوی کلاس بایستم و هربار هیچی نمی گفتم و جلوی همکلاسی هام گریه م می گرفت. با اینحال این شکنجه ادامه داشت و هر جلسه مجبور بودم حساب پس بدم. یک بار هم که خارج از کلاس به استاد گفتم که از حرف زدن جلوی جمع خجالت می کشم (دروغ بزرگی بود، من همون موقع مجری کلی مراسم و سمینار و برنامه بودم ولی به زبان فارسی و نه انگلیسی) گفت اینقدر می کشونمت جلوی کلاس که دیگه خجالت نکشی.
زبان دانشگاه البته با یازده پاس شد. چند سال بعد هم در تلاش بیهوده با کلاسهای زبان و معلم ها و …گذشت تا اینکه چند سال بعد وقتی توی موسسه مشاوره مدیریت کار می کردم به تئوری انواع شیوه های ترجیحی یادگیری برخوردم.

بطور خلاصه افراد یکی از روشهای زیر رو برای یادگیری ترجیح می دن: دیداری، شنیداری و عملی

خیلی از ماها با دیدن یاد می گیریم. حرکاتی که در فیلمها نشون داده می شن، کلیپ های آموزشی، نمودارها، وقتی کسی یک عملی رو انجام می ده و ما به شیوه ی انجام اون کار نگاه می کنیم و…

بعضی ها با شنیدن یاد می گیرن. به پادکست های آموزشی گوش می دن، اهل موسیقی هستند و ترجیح می دن بار اول کسی بهشون بگه چه کاری رو چطور انجام بدن.

بعضی هامون هم با انجام دادن یاد می گیریم. ترجیح می دیم یه وسیله ی جدید رو بریزیم به هم، دل و روده ش رو دربیاریم تا بفهمیم چطور کار می کنه. شاید اگر کسی بهمون یاد بده هم تا وقتی خودمون با دستگاه ها سر و کله نزنیم چیز زیادی یاد نگیریم و ….

معمولا آدمها از تمام شیوه های یادگیری استفاده می کنن ولی شیوه ی یادگیری “ترجیحی” دارن یعنی با استفاده از اون شیوه بیشتر و بهتر و سریعتر یاد می گیرن. یکی از دلایلی که معلم ها حتما باید در مدرسه هر بحثی رو به هر سه شیوه ارائه بدن اینه که کلاسها از دانش آموزانی با شیوه های یادگیری مختلف تشکیل شده و لزوما شیوه ی یادگیری همه یکسان نیست.

القصه جنگ من با زبان انگلیسی ادامه داشت چون شیوه ی ترجیحی یادگیری من عملگراست و من با انجام دادن کاری اون رو بهتر یاد می گیرم و از پسش برمی یام. مثلا سوالات ریاضی رو حتما باید خودم حل می کردم تا یاد می گرفتم. همین بلا تو درس شیمی هم سرم اومد ولی خوشبختیم این بود که معلم شیمی داشتم که متوجه ماجرا شد و شروع کرد با شیوه های منحصر به فرد با من شیمی کار کردن (فرمولها توی درس شیمی آلی رو با خمیر بازی می ساختیم و تغییر می دادیم و تمام مساله ها رو اول خودم حل می کردم و ایشون فقط نگاه می کردن. همین سر و کله زدن و فکر کردن درباره ی راه حل منجر به این شد که توی کنکور شیمی رو نود و چهار درصد بزنم و مهندسی شیمی هم قبول بشم).

اما… خوشحالم که این جنگ با زبان انگلیسی بالاخره تموم شد. اومدم اینجا و مجبور شدم حرف بزنم و یاد بگیرم و اینقدر از خودم کلمات غلط و غولوط ساختم، اینقدر گرامرهای فضایی اختراع کردم و تصحیح شدم تا راه افتادم. امتحان آیلتس هم که دادم بالاترین نمره م همین حرف زدن بود و الان هم سر کلاسها انگلیسی درس می دم. ادعای زبان بلد بودن نمی کنم ولی تنها چیزی که می دونم اینه که گلیم خودم رو از آب بیرون کشیدم و اون چیزی که روزی کابوس من بود ابزاری شده برای کمک به امرار معاش…

این متن رو مخصوصا اینقدر قصه ی حسین کرد وار نوشتم که اگر بچه یی دور و برتون هست که در برابر یاد گرفتن درس بخصوصی مقاومت می کنه یا مطالب مربوط به درسی رو دیرتر یاد می گیره حتما به شیوه ی آموزشش توجه کنید. امتحان کنید ببینید به چه شیوه یی بهتر یاد می گیره. این جداست که هرکس در رشته یی استعداد بیشتری داره ولی درسهای مدرسه در حدی نیستن که بچه یی که ریاضی رو بیست می گیره فارسی رو چهار بگیره. اگر تفاوت مشهودی در نمرات مشاهده می کنید حتما به شیوه های آموزش هم فکر کنید.

پ.ن: هنوز از استاد زبان دانشگاه دلخورم….

شخصیت فردی و ارتباطات میان‌فردی

business-1012761_1280

 

شخصیت شناسی علمیه که این سالها بسیار مورد توجه و بحث قرار گرفته. تقریبا تمامی شرکت های معتبر دنیا از چند تست شناخته شده ی شخصیت شناسی مثل
MBTI
DISC
و… استفاده می کنن و نوع شخصیت شما تاثیر مستقیم در بدست آوردن شغل مورد نظرتون داره. با اینحال راستش رو بخواید من که سالهاست دارم تو این زمینه کار می کنم و شغل اصلی م هم همینه و دارم درباره ی شخصیت های مختلف آدمها تز می نویسم هم با همه ی تئوری های این مبحث آشنا نیستم. تو ویدیوی زیر سخنران تقریبا تلفیقی از چند مدل شخصیت شناسی رو خیلی خلاصه شده تحت عنوان یک مدل جدید ارائه می کنه و ربطش می ده به اینکه هرچقدر بیشتر به شخصیت خودتون و دیگران آگاهی داشته باشید اداره کردن و پیشبرد رابطه براتون راحت تر می شه. (که من خیلی باهاش موافقم)

اگر انگلیسی تون خوبه حتما خود سخنرانی رو ببینید. من مبحث رو خیلی تیتروار خلاصه کردم:

اسکات بنیانگذار بزرگترین کمپانی آموزش تکنولوژی در مینه سوتا و مشاور سازمانی ه. توی ویدیوی زیر توضیح می ده که چطور با شناخت خودمون و شخصیت خودمون و همچنین همکارانمون می تونیم روابط و ارتباطات و در نتیجه کیفیت زندگی رو بهبود ببخشیم.
نحوه ای که هر فرد هویت خودش رو تعریف می کنه در رفتار اون شخص تاثیر بسزایی می ذاره. هر روز صبح که از خواب بیدار می شیم با تصمیمی که درباره ی نحوه ی لباس پوشیدن مون می گیریم و اینکه کجا بریم چه کارک نیم و حتی خودمون رو چطور معرفی کنیم همه نشان از برداشت خودمون درباره ی هویت مون داره (آگاهی از خویشتن).  مشکل وقتی بروز می کنه که تصویری که ما از خودمون می بینیم معمولا با تصویری که دیگران از ما توی ذهنشون دارن متفاوته. قسمت بزرگی از رفتارهای ما نشات گرفته از ناخودآگاه ما هستند و اینقدر طبیعی به نظر می رسن که هیچ مشکلی باهاشون نداریم. در رابطه با دیگران ناخودآگاه ما اکثرا فرض های اشتباهی رو در اختیار ما می ذاره و ما بر طبق همونها قضاوت و رفتار می کنیم همین باعث به وجود اومدن تعارضات می شه. نکته ی کلیدی در موفقیت ارتباطات اینه که شما بیشتر از خودآگاه تون استفاده کنید و هر لحظه پیش فرض هاتون رو به چالش بکشید تا خودآگاه تون به جای ناخودآگاه براتون تصمیم بگیره.

برای اینکه کار شناخت آدمها و ارتباط گیری باهاشون راحت تر بشه معمولا علاقه داریم آدمها رو دسته بندی کنیم و در گروه های مختلف قرار بدیم. اسکات و همکارانش یه طبقه بندی جدید شخصیت شناسی رو از منظر میزان انرژی فردی و نحوه ی ابرازشون پیشنهاد می کنن که به طور خلاصه افراد رو در چهار گروه با رنگ ها و خصوصیات متفاوت قرار می ده

گروه قرمز آتشین، رقابت گرا، پرتوقع، انجام دهنده و هدفمند هستند و مشتاقند هرچه زودتر کارها رو به سر و سامون برسونن (به انجام دادن کارها بیشتر از افراد توجه می کنن، بهشون وظیفه گرا هم می گیم)

گروه زرد آفتابی، اجتماعی، پرنفوذ، رهبر، انرژی بخش و مجاب کننده هستند (به روابط بیشتر توجه دارند، معمولا مردم دارن، خوش بین هستند و بین مردم محبوبن)

این دو گروه بالا معمولا برونگرا هستند. دو گروه پایین معمولا درونگرا هستند.

گروه سبز زمینی، مهربان، آرام، پرحوصله و حمایتگر هستند.

گروه آبی، رسمی، محتاط، قانونمند و تحلیلگر هستند و مایلند در چهارچوب تعیین شده حرکت کنند.

اینجا اسکات بعد از معرفی کردن خصوصیات هر دسته هشدار می ده که کسی که به شخصیت خودش اگاهی نداشته باشه ممکنه ازش نتونه در راستای ایجاد انرژی مثبت و رفتارهای سازنده استفاده کنه و به سمت رفتارهای مخرب و افراطی پیش می ره که در روابطش با دیگران تاثیر منفی خواهد گذاشت.

در انتها اسکات پیشنهاد می کنه خودتون و دیگران رو بشناسید، از توانمندی ها و محدودیت های همدیگه آگاه بشید و بدونید چطور باید با هر گروهی ارتباط برقرار کنید و عمل کنید.

یه بازی بامزه در اول صحبت هاش هست. می گه هر کسی خودش رو یک جور تعریف می کنه، با شغلش یا نقش هایی که تو زندگی داره یا… می گه یه صفت به خودتون نسبت بدید که با اول اسم خودتون شروع شده باشه (مثلا من بگم  نازلیِ ناتمام بس که پروژه ی ناتمام دارم این روزها ولی خب البته ترجیح من نازلیِ نازنین یا نازلیِ نترس هست بیشتر) و دلیل این سوال هم اینه که شما به شیوه ی جدیدی درباره ی خودتون فکر کنید و از قسمت خودآگاه مغزتون کمک بگیرید چون معمولا ما در برآوردهای شخصی چندان علاقه ای به نگرش جدید نداریم و طبق عادت عمل می کنیم. راستی شما با چه صفتی خودتون رو خطاب می کنید؟

 

ما غریبه‌ها

foreign-trade-62743_1920

چند هفته پیش رفته بودیم کلینیک پناهنده‌های میانماری رو رنگ کنیم. روز عید و تعطیل بود. کلینیک از خونه‌ی من خیلی دوره و ما باید هفت صبح اونجا می‌بودیم. معمولا اینجوریه که هر برنامه‌ای داشته باشیم چهل و پنج دقیقه قبل سر جایی که قرار گذاشتیم حاضر می‌شیم؛ پنج دقیقه دعا می‌خونن، نیم ساعت صبحانه می‌خوریم و ده دقیقه مسوول گروه مسوولیت‌ها رو توضیح می‌ده.
تو این مورد هم کار قرار بود هشت شروع بشه و گفته بودن هفت و ربع باید توی کلینیک باشید که من و دوستان قرار گذاشتیم راس هفت اونجا باشیم و مطمئن بشیم وسایل کم و کسری نداشته باشن. نتیجه اینکه ما از همه زودتر رسیده بودیم و وقتی بقیه رسیدن دم در ایستادیم و خوشامد و صبح‌بخیر گفتیم.
تقریبا همیشه اکثریت قریب به اتفاق دوستان بسیار وقت‌شناس هستند و کسی دیر نمی‌کنه. روی مرتب بودن یونیفورم و تمیزی هم که بسیار تاکید می‌کنن… القصه…

خانمی بدون یونیفورم، با لباس نامرتب و بسیار دیر وارد کلینیک شدن و کارت نشون دادن و گفتن از اعضا هستن و می‌خوان کمک کنن. طبیعی‌ه که همه‌ی ما طبق قوانین با روی خوش پذیرای ایشون شدیم (وظیفه داریم لبخند بزنیم) و مدیر وظایف‌شون رو توضیح داد و گفت کجا چه کاری رو توی چه مدت زمانی باید انجام بدن. کارها بسیار به هم پیوسته بود، شما کاری رو تموم می‌کردی و من پشت سر ایستاده بودم قسمت بعدی رو انجام بدم. مثلا یکی چسب می‌زد روی کلید پریزها، یکی روزنامه می‌چید روی زمین، یکی سنباده می‌زد… طبعا اکثر کارها رو گرفته بودن و به ایشون یه خرده‌کاری پیشنهاد شد که بسیار آسون بود. اینقدر کار رو اشتباه انجام داد و اینقدر انجام نداد و رفت با دیگران ایستاد به حرف زدن که مدیر یک بچه ده‌ساله رو مسوول اون کار کرد و…
حالا این خانم اومده سر ناهار به من می‌گه ای بابا پول مملکت رو می‌ریزن تو جیب خارجی‌ها، به شماها حقوق می‌دن ما خودمون هیچی نداریم بخوریم…

نصیحت

کج‌فهمی

 

 یکی از مشکلات مشاورها اینه که … یا بذارید اینطور بگم:

وقتی شما تصمیم می گیرید پیغامی رو به هر شکل به مخاطب خودتون بفرستید یک پروسه ی جالب شکل می گیره. پیامی که در ذهن شماست کدگذاری می شه، با استفاده از ابزارهای مختلف و در دسترس شما بیان می شه، تحت تاثیر عوامل محیطی قرار می گیره و به دست مخاطبی می رسه که باید پیام کدگذاری شده رو به شکل مقتضی رمزگشایی کنه، درک کنه و طبق همین پروسه یه پیام دیگه در جواب شما ارسال کنه! مشکل از جایی شروع می شه که رمزگذاری و رمزگشایی پیامها تحت تاثیر عوامل مختلفی هستند و در گذر زمان با تجربیات متفاوتی که هر کدوم از ما داشتیم کاملا منحصر به فرد شکل گرفتن، یعنی لزوما پیامی که شما به صورت خشم رمزگذاری می کنید در ذهن مخاطب به همون معنا رمزگشایی نمی شه! (از نقش عوامل محیطی که در لحظه ی ارسال پیام به صورت نویز ارسال می شن و گاهی همه چیز رو به هم می ریزن هم نباید غافل بود البته)

مثلا…

شما از دست پارتنرتون ناراحت هستید. تصمیم می گیرید با استفاده از زبان بدن ناراحتی خودتون رو ابراز کنید. اخم می کنید. پارتنر شما با خودش فکر می کنه ای بابا، چرا عصبانی شد و سعی می کنه کمی تنهاتون بذاره تا خشم شما بخوابه و بعد با هم صحبت کنید و شما این رفتار رو حمل بر بی توجهی اون می کنید و …. هر روز در هر رابطه ای (حتی رابطه با خودمون) هزار هزار پیام رد و بدل می شه. اکثر افراد از چند ابزار ارتباطی استفاده می کنن تا پیامشون رو موثرتر و واضح تر برسونن، مثلا شما پیام تون رو به کمک تن صدا، کلماتی که انتخاب می کنید، نحوه ی ابراز (نوشتن، تلفن کردن یا حرف زدن رودررو)، میمیک صورت و…. به مخاطب می رسونید. شاید برای همینه که در نوشتار ممکنه خیلی سوءتفاهم ها پیش بیاد و یا برطرف بشه چون نقش پررنگ تن صدا و زبان بدن تا حد زیادی حذف می شه و در شرایط متفاوت ممکنه به سود یا به ضرر هر دو طرف باشه.
خلاصه کنم… مواظب پیامهایی که می فرستید باشید. حتی من که این موضوع رو توی یک کارگاه هشت ساعته درس می دم و راهکارهای بهبود ارتباط رو تدریس می کنم بعضی وقتها در شگفت می شم که من چه پیامی فرستادم و دیگران چی برداشت کردن؛ درست مثل همین عکس پایینی!

نصیحت

زمانی که نیست

frog-1339894_1920

 داشتم تو وب سرک می‌کشیدم، طبق روال معمول چندتا پست مفید برای مدیریت و بعدا بخونم و یاد بگیرم و دستور غذا و… رو تو حلقه‌ی شخصی‌م بازنشر دادم که مثلا بمونه سر فرصت برم سراغشون… بعد یهو با خودم گفتم تو حداقل پونصد تا اسکرین‌شات داری از دستور غذا و نوشیدنی و کاردستی و… که یه روزی وقت کنی بری سراغشون، که یه روزی درست کنی یا بپزی با دوستات خوش بگذرونید، که یه روزی بخونی به کار ببری و… روزی شیش هفت تا مقاله غیردرسی هم می‌خونی، شاید ده بیست تا هم سیو می‌کنی که جالبه وقت ندارم باشه بعدا بخونم… خب این بعدا کی قراره برسه؟ کی قراره تو بیسکویت جدید طعم فلان و با نوشیدنی بهمان درست کنی لم بدی بشینی تو ایوون‌ت مقاله در باب اوهوم بخونی بدون اینکه نگران ای وای دیر شد، کارم مونده، درس دارم، یا هرچی باشی؟ خب اینها رو برای کدوم روز گذاشتی، زندگی بعدی، زمان بازنشستگی، ورثه؟

غرض ابراز نارضایتی از وضع موقتی موجود نیست اصلا، می‌خوام بگم یادگرفتن و “دانش” فقط یه ابزاره برای بهبود وضعیت موجود و مادامی که به هدف تبدیل می‌شه به کل ماهیت و کارکرد خودش رو از دست می‌ده. یادگرفتن با هدف زیباتر کردن زندگی و شادتر روزگار رو گذروندن تومنی صنار سی شاهی با حرص یاد گرفتن فرق داره… از حیطه‌ی دانشگاهی که فراتر بریم یادگرفتن صرفا بخاطر یادگیری خارج از معناست و اگر یادگرفته ها عملی نشن احتمالا کل موجودیت و چرایی مفهوم یادگیری رو زیر سوال می برن…

خانه‌های شاد

ivy-529767_1920

گرچه “طفلی به نام شادی این روزها گم شده ست” اما یه کارهای خوبی هم می شه کرد برای برگردوندنش به امن ترین جای جهان، به خونه هامون…

نظر محققین و متخصصین شادی رو در این باره بخونید:

رنگ بندی توی خونه: رنگ دکوراسیون، دیوارها و اسباب خونه توی روحیه افراد تاثیر زیادی داره. اگر می خواید خونه تون شاد و پرانرژی جلوه کنه پیشنهاد متخصصین دانشگاه آمستردام رنگ دیوار سبز یا زرده… البته نه همه ی دیوارها، یک دیوار رو به رنگ سبز یا زرد در بیارید و دیوارهای دیگه رو سایه ای از اون رنگ… مثلا یکی از دیوارهای هال یا پذیرایی زرد باشه و بقیه کرم خیلی کمرنگ!

گل های تازه: محقق ها برای ده ماه روی شادی و حس و حال یه گروه تحقیق و مطالعه انجام دادن و به این نتیجه رسیدن که گلهای تازه اثر فوری بر میزان شادی افراد، اثر درازمدت بر خلق و خوی آدمها و نقش بسیار پررنگی در ایجاد صمیمیت بین آدمها دارن. کافیه یکی دو تا شاخه گل تازه روی میز آشپزخونه یا توی هالو  پذیرایی بذارید یا از گیاهان سبز توی خونه نگهداری کنید.
اینم لینک تحقیقشون

عکس ها: عکس هایی از لحظات شاد زندگی در کنار عزیزانتون تاثیر بسزایی در عوض کردن حال و هوای خونه داره. یه میز قدیمی و از کار افتاده رو بردارید، با یک سفره قلمکار یا حتی یک ملافه خوشرنگ بپوشونید و چندتا عکس شاد از لحظات خوشی رو روش بذارید. با هربار نگاه کردن به عکس عزیزان تون دلتون از شادی غنج می ره…
محقق ها می گن یه عکس از عزیزانتون حتما روی میز کنار تختخواب بذارید تا هربار با به یادآوردن مهر و محبت شون با احساسات مثبت به خواب برید.

شمع های وانیلی: در اینکه شمع ها نماد گرمی و آرامش هستند که شکی نیست ولی اگر زیاد حس و حال خوبی ندارید برید سراغ شمع هایی با عطر وانیل… رایحه درمانی یه علم ثابت شده و پرطرفداره، جدی بگیریدش…

دفتر خاطرات: شاید کمی عجیب به نظر بیاد ولی نوشتن احساسات و تفکرات روزانه می تونه تاثیر بسیار مثبتی روی روحیه آدمها بذاره. حتی شده یک خط یا یک جمله ولی…بنویسید. حتما هم با خودکارو  مداد و روی کاغذ بنویسید. خیلی فرق داره!

پ.ن: من رسید خریدها و قبض هایی که در طول روز به دستم می رسن رو نگه می دارم و این افکار پراکنده رو پشت اونها می نویسم. صرفه جویی تو کاغذ هم هست!

حیوانات خانگی: نگهداری کردن از حیوانات تاثیرات بسزایی در شاد کردن خونه داره. حیوانات به صاحبانشون کمک می کنن حس تنهایی رو فراموش کنن، ایزوله نشن و با تبادل محبت حالشون بهتر شه.

پ.ن: قابل درکه که چون در مملکت ما چندان نگهداری از حیوون خونگی جا نیفتاده بعضی ها بترسن یا خوششون نیاد یا حتی بعضی ها ممکنه معذوریت دینی داشته باشن و نخوان سگ نگهداری کنن. تو کشور مالزی اکثر مسلمونها از گربه نگهداری می کنن. می تونید یه گربه رو از پناهگاه های مخصوص به خونه بیارید و هم اون گربه دوست داشتنی رو از وضعیت بی خانمانی نجات بدید و هم خودتون و بچه هاتون کلی شادتر بشید. تحقیقات نشون دادن بچه هایی که از یک حیوون خونگی نگهداری می کنن در بزرگسالی مسوولیت پذیرتر و سالمتر خواهند بود.
اگر از حیوون می ترسید به طور موقت برای یکی دو هفته سرپرستی ش رو قبول کنید. معمولا آدمها بعد از این مدت به حیوون خو می گیرن و با هم دوست می شن.

خوشبوکننده ها: بو در تغییر خلق و خوی آدمها تاثیر شگرفی داره. اگر دنبال خوشبوکننده هستید ترجیحا بوی گل رو انتخاب کنید. بوی گل حالتون رو بهتر می کنه!
انجمن علوم روانشناسی معتقده که بوی گلها شادی آوره، اینجا

رختخواب: باورش برای آدمهای تنبل یه کم سخته ولی هفتاد و یک درصد مردم گفتن وقتی رختخوابشون مرتب باشه حالشون بهتر می شه. صبحها حتما رختخوابتون رو مرتب کنید…

سادگی: یه عبارتی تو انگلیسی هست می گن
Less is More
تو دکوراسیون خونه این اصل رو حتما رعایت کنید. تحقیقات نشون می دن هرچقدر خونه شلوغتر باشه استرس بیشتری به افراد و خصوصا خانمها وارد می شه چون تو ذهن اکثر ما شلوغ بودن خونه به شلختگی تعبیر می شه! یکی از اصولی هم که ما دائم یادآوری می کنیم همینه اتفاقا…
یادتون می یاد
Reuse, Recycle, Refuse, Reduce

کاهش مصرف نابجای مواد و لوازم، دور و بر خودمون رو شلوغ نکردن و ساده زندگی کردن!

راه دهم توی این لینک اصلی نیست ولی پیشنهاد خودمه که سالهاست در درمان استرس دیگران و مدیتیشن تجربه ش می کنم؛ موسیقی… هرکس ذائقه ی خاص خودش رو در موسیقی داره ولی پیشنهاد شخصی من به شماها اینه که یک آلبوم موسیقی مدیتیشن یا به هر حال بسیار آروم بی کلام  رو انتخاب کنید و در ساعتهای شلوغ و خستگی بذارید برای خودش پیش بره. موسیقی بدون اینکه متوجه بشید حال افراد خونه رو بهتر می کنه، مهمانها از شنیدن صدای موسیقی بسیار آروم حس بهتری بهشون دست می ده و خونه بسیار شادتر و زیباتر به نظر می یاد.

از همه مهمتر اینکه خونه رو آدمها شاد می کنن. تمام این راهکارها فقط پیش زمینه ی کوچیک (ولی موثری) هستند برای فراهم شدن شادی ماها که مهمترین مهره ی چیدمان زندگی هستیم.

بارانی بر یک کوله‌پشتی قرمز

flower-892680_1920

-می گه کاش که بشه برای عید بیای ایران
ناخودآگاه می پرسم کدوم عید؟
-ای بابا، چند تا عید داریم مگه؟ نوروز دیگه
-آها…فکر کردم عید چینی ها یا کریسمس رو می گی… برای نوروز شماها تعطیلید، ما که تعطیل نیستیم!

صدای نقاره های لحظه ی سال تحویل می پیچه توی گوشم. ماهی قرمز، هفت سین، کتاب حافظ…هنوز هر سال هفت سین می چینم، تخم مرغ رنگ می کنم و هرسال…کمرنگتر می شم. به مکالمه مون فکر می کنم؛ از کی اونهایی که توی ایران موندن شدن “شما”ها و من شدم “ما”یی که تعطیل نیست؟ به همه ی نُه نوروزی فکر می کنم که دیگه عضوی از “شما”ها نبودم. سال اول سبزه سبز کردم، با همکلاسی ها عیددیدنی رفتیم، آجیل خوردیم و لحظه ی سال تحویل تمام چراغهای خونه روشن بود. سال بعد حتی سنجد هم داشتم، مغازه های ایرانی زیادی توی کی ال باز شده بودن! برای سال تحویل دوستهای چینی، انگلیسی و آفریقایی م رو دعوت کردم، بعدش رفتیم رستوران ایرانی و سبزی پلو با ماهی خوردیم. حتی یادمه برای مرد مالایی که حاجی فیروز شده بود و دایره می زد دست زدیم. سال سوم درگیر امتحان بودم، ده دقیقه مونده به سال تحویل بدو بدو رسیدم خونه…سر هفت سین نشستم، با عرق، خسته و هلاک…سال نود و سه اما…اعتراف می کنم که خواب بودم. به محض اینکه سال تحویل شد، دینگ دینگ سیل پیامهای وایبری و فیس بوکی سرازیر شد. دوستها و همکلاسیهای سابق از سراسر دنیا برام سالهای شاد و پرخنده آرزو می کردن…همه رفته بودن؛ آمریکا، کانادا، استرالیا، ایران…قسمت اعظم رونق عیدهای سالهای دوهزار و هشت و دوهزار و نه مدیون حضور دانشجوهایی بود که با نوسانات بازار ارز و تغییر نرخ برابری رینگیت از دویست و هفتاد تومن به هزار و دویست تومن ترجیح دادن یا به ایران برگردن و یا هرچه زوتر از مالزی برن.
مالزی بین دانشجوهای ایرانی به سکوی پرتاب مشهوره. یا از اینجا به یه “خارج واقعی” می پری و یا برمی گردی ایران. کمتر کسی برای موندن نقشه های دور و دراز می کشه. از هیجده نفری که می دونم با هم (سال دوهزار و شیش) دوره ی ام بی ای رو توی دانشگاه های مختلف مالزی شروع کردیم تنها سه نفر همچنان در مالزی هستند. سیل حضور ایرانی هایی که بین سال های دوهزار و هفت تا دوهزار و ده به مالزی اومدن، به شدت رو به کاهش گذاشته و این در کنار نوسانات ارز شاید به دلیل این باشه که کنار اومدن با مردمان شرق آسیا چندان آسون نیست. از غذا گرفته تا آداب معاشرت و از نگرش و عملکرد گرفته تا شیوه های زندگی…دنیاهای ماها فرسخ ها با هم متفاوته، تفاوتهایی بعضا عجیب و نامانوس. هنوز بار اولی که غذای تند مالایی خوردم و همزمان به پهنای صورت اشک ریختم رو فراموش نکردم یا بار اولی که همکلاسی مالایی م بلند سر کلاس آروغ زد و گفت الحمدلله (جز ایرانی ها برای همه عادی بود انگار! مالایی ها معتقدن آروغ زدن نشانه ی سلامت دستگاه گوارش شماست و باید شکر کنن) یا حتی بار اولی که دوست چینی م عطسه کرد و برای آلوده کردن هوا! از من عذر خواست! از آرامشی که در تک تک حرکات و سکنات آدمها موج می زنه بگیر تا سخت کوشی غیرقابل هضم چینی ها و خوشبینی مفرط مالایی ها…
بعد از اینهمه سال دوری از ایران، به خودم می گم مهاجرت شاید چندان ربطی به جغرافیا نداشته باشه. اینکه بیست و شیش سال شیوه ی تفکر، عادتها و باورهات رو توی یه کوله پشتی قرمز بپیچی و پرتاب بشی به قعر جنگلهای استوایی، در کنار دل شیر و صبر ایوب، ایمانی نیاز داره از نوع یونس در دهان نهنگ که باور کنی در برابر این بهایی که می پردازی، بعد از تمام شبهای دلتنگی و اشکهای دوری و تسلیت ها و عروسی های اسکایپی حتما فرداهای روشنی در انتظار توست که برات امنیت، رفاه و استقلال به همراه می یاره…
بارون استوایی بهم شلاق می زنه…تنم زیر بارون کی ال خیس می شه و روحم به امید بارش بارونهای پاک و شاد بر روی زاینده رود و کارون و تهران به رقص درمی یاد….آخ اگه بارون بزنه!

زمستان نود و سه