قصه ها

قسمت بزرگی از پروسه ی جامعه پذیری و انتقال آداب و سنن از نسل قدیم به جدید از طریق قصه گویی به انجام می رسه… بچه ها با گوش دادن به قصه ها یاد می گیرن چطور فکر کنن و تصمیم بگیرن. ذهن آدمیزاد قصه رو بهتر تحلیل می کنه.

در آموزش هم می گیم اگر از طریق قصه گویی وارد بشید آدمها بهتر جزییات رو به خاطر می سپرن تا اینکه مستقیم آموزش بدید

The “human mind is a story processor, not a logic processor.” We can use logic inside stories better—consider Wason’s Test, ~10% solve it as a logic puzzle, but 70-90% do when it’s presented as a story, involving social-rule cheating.

http://bigthink.com/errors-we-live-by/how-stories-configure-human-nature?utm_campaign=Echobox&utm_medium=Social&utm_source=Facebook#link_time=1489768155

خب تجربه شخصی من این مطالب بالا رو ثابت می کنه اما مراقب قصه هایی که می گید باشید. یه وقتهایی شما به ماه اشاره می کنید طرف نوک انگشت رو می بینه و ازتون می پرسه چرا این قصه ها رو برای من می گی؟ در واقع زیاد هم روی هوش آدمها حساب نکنید که خودشون پیام اخلاقی قصه رو می گیرن… اگر هوش احساسی یا اجتماعی پایینی دارن بعد از گفتن قصه نوک انگشتتون رو بکنید تو چشمشون بلکه اون ماه مورد نظر رو هم ببینن! قصه می گی که عزیزدلم فلان کار رو نکن حسن قلی این کار رو کرد من قلبم شکست می گه وا چرا پشت سر مردم حرف می زنی… حالا حسن قلی یه شخصیت مجازیه ها! گرفتاریم به خدا…

Slavoj Žižek

رویکرد این فیلسوف دوست داشتنی به شادی و زندگی هم برام عجبیه و هم جالبه و هم کمی ترسناک…

در واقع بعضی وقتها خیلی هم دوست داشتنی نیست!

http://bigthink.com/videos/why-be-happy-when-you-could-be-interesting?utm_campaign=Echobox&utm_medium=Social&utm_source=Facebook#link_time=1490109008

هشت سوالی که باید حین مصاحبه کاری بپرسید

چه صرفا از سر تفنن* برای شغلی درخواست داده باشید و چه از سر نیاز مالی و هویتی و یا حتی عشق به اون شغل (رو این مورد اخیر جدیدا داره خیلی تبلیغ می شه و جالبه که روز به روز نایابتر هم می شه)، قبول شدن تو مصاحبه های کاری و دریافت پیشنهاد کاری یه لذت خاصی داره. اعتماد به نفس آدم رو بالا می بره و تجربه خوبی هم به آدمها می ده. برای اینکه باهوش و آینده نگر جلوه کنید و دل مصاحبه گر رو به دست بیارید، این هشت سوال رو از مدیری که باهاتون مصاحبه می کنه حتما بپرسید:

اول. معیارهاتون برای تعریف یک کاندید ایده آل چیه؟ یا به عبارتی دنبال چه خصیصه ها یا توانمندی هایی می گردید.

دوم. چه چیزی رو تو این محیط کاری بیشتر دوست دارید؟

سوم. دستاورد ماه اول (شش ماهه یا یک ساله) من در این شغل چه چیزی خواهد بود؟ می خواهید من چه دستاوردی در این بازه زمانی داشته باشم؟

چهارم. تیمی که من قراره باهاش کار کنم چه مشخصاتی داره؟

پنجم. چه حمایتهایی از جانب شرکت خواهیم شد برای موفقیت در پروژه ها؟ مثلا فرصت آموزشی و شرکت در کلاسهای خاص یا تخصیص بودجه یا….

ششم. یک روز کاری من چطور خواهد بود؟

هفتم. این پوزیشن کاری چطور شرکت رو به اهداف اصلیش (ماموریت سازمانی) خواهد رسوند؟

هشتم. موفقیت در این پوزیشن رو چطور تعریف می کنید؟ (معیارهای موفقیت در این شغل خاص از نظر شما چیه)

منبع: BI
http://www.businessinsider.my/questions-to-ask-in-job-interview-2017-3/?utm_content=buffercfe97&utm_medium=social&utm_source=facebook.com&utm_campaign=buffer-bi&r=US&IR=T#rs3Idtv3omvxgXvL.97

* کسی رو می شناسم که از کار فعلیش راضیه فقط سالی دوبار چندجا درخواست کاری می ده می گه می خوام ببینم دنیا چه خبره، عقب نمونم…

ما، بازنده های ماراتن مسوولیت اجتماعی

نوشته سال ۲۰۱۷

دو عملکرد فوق العاده شهروند خبرنگاری این روزها بر سر زبونهاست که اهمیت رفتارهای حرفه ای و اخلاقی رو در دنیایی که “همه چشم” شده یادآوری می کنه.

فیلمی که از نحوه برخورد ماموران در هواپیما با مرد چینی سوار بر هواپیمای خطوط یونایتد گرفته شده و نشون می ده مامورها با چه خشونت و فضاحتی مرد رو روی زمین می کشن و به بیرون هواپیما می برن که جهانی شد و باعث ضررهای میلیون دلاری به شرکت شد (و البته ضررهای مالی بیشتر در راه هستن چون مسافر مصدوم دو وکیل حاذق رو استخدام کرده برای غرامت گرفتن) و صدالبته ریزش قابل توجه تعداد مسافرین این خطوط هوایی و مسخره شدن این شرکت در شبکه های مجازی که آسیب وحشتناکی به این برند وارد کرد و در مقیاس کوچیکتر در مالزی چند روز پیش فیلمی ضبط شده از یک دوربین مداربسته مردی رو نشون داد که به طرز وحشیانه ای سگی رو می زد و حالا در خبرها می خونیم که انتشار گسترده این ویدئو و اعتراضات مردم باعث شد ایشون علی رغم عذرخواهی کردن شرکتش رو از دست بده و نمایندگی شرکت آمریکایی که به دست آورده بود رو لغو کردن و….

نکته مهم از دید من اینه که قدرت شبکه های اجتماعی در پخش خبرهاست ولی این قدرت ابتر باقی می مونه و به مرور ازش کاسته می شه اگر افرادی که این خبرها رو می بینن واکنش خاصی نشون ندن و بی تفاوت رد بشن.

چند بار خبرهایی مثل بدرفتاری آدمها با همدیگه یا حیوانات در شبکه های مجازی ایران پخش شده و مسوولین فقط قول رسیدگی دادن و دیگه پیگیری نشده و ماجرا مسکوت مونده؟
واقعیت اینه که درصد بسیار کمی از قدرت شهروندها به خبررسانی و انتشار اخباره، وزن بیشتر این قدرت روی واکنشهاییه که ما به خبر نشون می دیم و میزان پیگیری ما در مورد مطالباتمون. چند نفر از ما پیگیر ماجراهای اسیدپاشی هستیم؟ چند نفر از ما در مورد اختلاسها حرف جدی می زنیم یا از افراد مسوول سوال می پرسیم؟
با هر کسی در این موارد صحبت می کنی یا از تعداد بالای این خبرها شکایت داره که از بس هر روز خبر بد می شنویم نمی دونیم پیگیر کدومشون باشیم یا معتقده حکومت اینقدر هزینه اعتراض رو بالا برده که کسی جرات حرف زدن نداره.

در عین اینکه هر دوی این حرفها درست هستند شاید بهتر باشه کمی فکر کنیم و به قدرت اعتراض جمعی بیشتر ایمان بیاریم. به من بگید اگر درصد قابل توجهی از مردانی که ماراتن تهران رو دویدند، در اعتراض به تصمیم جداسازی زنان همون روز مسیر تعیین شده برای زنان رو می دویدن و به شکلی همراهی خودشون رو با زنها اعلام می کردن مامورین نیروی انتظامی چند نفر رو دستگیر می کردن؟ چرا این فرصت طلایی برای نشون دادن اعتراض رو به این راحتی از دست دادیم؟ چرا عمله ی ظلم شدیم؟ چرا از زنها حمایت نکردیم و فقط به دنبال ماراتن بودیم؟ آیا جز اینه که ماراتن یک ورزش جمعی و یک رقابت آزاد برای همه آدمها باید باشه؟ اگر حضور بقیه آدمها معنی نداشت، چرا نرفتید به تنهایی برای خودتون بدوید؟ چرا در مسابقه جمعی شرکت کردید؟

چرا به قدرت حمایت جمعی اعتماد نداریم؟

لینک خبر اعتراض های جمعی به شرکت یونایتد
http://fa.euronews.com/2017/04/12/asian-americans-outraged-at-united-airlines-passenger-eviction?utm_campaign=Echobox&utm_medium=Social&utm_source=Facebook#link_time=1491997369

لینک خبر از دست دادن نمایندگی شرکت آمریکایی مردی که سگ رو مورد آزار قرار داده بود:
http://says.com/my/news/the-puchong-dog-abuser-just-lost-his-business-deal-in-malaysia-with-us-outdoor-gear-maker

نگاه

یه رفیق چینی دارم که خیلی مسیحی و معتقد و شلوغ و پرسروصداست. این صفت ها در ده دقیقه اولی که هم رو ملاقات کردیم به نظرم رسیدن.
همسرش آفریقاییه. دوازده سال از خانمش کوچیکتره، به واسطه ازدواج با ایشون جواز موندن در مالزی رو گرفته و عملا بیکاره. روز رو با دوستانش می گذرونه و بعضی شبها خونه نمیاد.
زندگی با حقوق خانم می چرخه. خانم از ازدواج قبل سه تا بچه شونزده، پونزده و ده ساله داره و از این ازدواج یک دختر دو ساله. همگی با هم زندگی می کنن.
شبی که توی مهمونی با هم آشنا شدیم آقا بسیار بی ادبانه رفتار کردن و تقریبا همه رو رنجوندن.

دختر کوچولو توجه من رو جلب کرد اون شب. قبل از اون فکر می کردم بچه های مالایی زشت ترین بچه های دنیا هستن. ترکیب نژاد چینی و آفریقایی یه بچه ای شده با پوست زرد و سیاه که نه زیبایی سیاهی پوست پدر رو داره و نه حتی رنگی که بشه گفت چیه… انگار رو خاک زردچوبه پاشیدن. چشمهاش کاملا چینیه و عملا دو تا خط بیشتر نیست. دماغ وحشتناک بزرگی داره، استخون بندی درشت،قد کوتاه و بسیار چاق! من واقعا بچه ای به این زشتی ندیدم تو عمرم. اون شب به معنای واقعی کلمه اول وحشت کردم و بعد دلم برای بچه سوخت. به نظرم حق همه بچه هاست که قشنگ باشن. این یکی چرا اینطوری بود؟
خب غلیان احساسات البته چند دقیقه بیشتر طول نکشید. بعد که منطق برگشت سر جاش هی گفتم که در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست و اینها…

این خانم تو فیس بوک من رو اد کردن و تو چند تا گروه دیگه هم با هم عضو هستیم. اگر روی دیده ها قضاوت نکنید (مثلا رفتار همسر رو قضاوت نکنید کلا) و روی حرفهایی که زن می زنه تصورتون رو از این خانواده بنا کنید حتما فکر می کنید خوشبخت ترین و زیباترین خانواده جهان هستند. هر روز تک تک نعمت هایی که فکر می کنه شامل حالش شدن رو می شمره و شکر می کنه. از رفتار مناسب همسرش در فلان جمع یا محبت های بچه هاش به خودش تعریف می کنه و قدردانی می کنه و تو هر جمعی هم که هست با حرفها و خنده هاش کلی به جمع انرژی می ده. آدم اهل فخرفروشی نیست ولی برون گراست و معمولا اکثر اتفاقات روز رو توی فیس بوکش می نویسه. من ته تمام حتی اتفاقات بدی که تعریف می کنه یه نکته خوب می خونم. یعنی می گرده با ذره بین یه چیز خوبی درمیاره خلاصه…

اگر قدیم بود می گفتم عجب آدم مثبتی و چقدر شاد و خوشبخته
اگر یک سال پیش بود می گفتم چقدر واقع بینه. پذیرفته که زندگی همینه و با همه وجود تلاش می کنه خوبی ها و شادیها رو بزرگتر کنه و از هر چیز که هست لذت ببره و زندگی رو بسازه
حالا که عینک بدبینی رو چشممه هی فکر می کنم خب می بینه وسط گل و لای داره خفه می شه، انتخاب کرده بی سر و صدا نره ته لجن ها… داره تو مرداب شنا می کنه… تهش که چی؟

قضاوت من هرچی که باشه تو زندگی این زن تغییری ایجاد نمی کنه، فقط طرز تفکر من رو نشون می ده. اون آدم حالا یا شاده یا داره دست و پا می زنه یا هرچی، به زندگی خودش ادامه می ده و هر بار تو مهمونی بچه زشتش رو بغل می کنه و به همه مهمونها می گه من از میزان هوش این بچه در شگفتم. مطمئن هستم برای خودش کسی می شه و قلب من رو پر از نور می کنه… این منم که تو قضاوتهام دست و پا می زنم و نه تو فنجان چای که تو مرداب خودم فرو می رم!

عادت

همه ما یه سری عادت خوب و بد داریم که دلمون می خواد ترکشون کنیم یا قوی ترشون کنیم یا خلاصه یه بلایی سرشون بیاریم که حال و روزمون بهتر بشه، موفق تر بشیم، خوشحال تر باشیم و… خانم روبین یه کتاب نوشتن در همین مورد به نام “بهتر از قبل” و تو اون کتاب آدمها رو در چهار دسته قرار دادن و برای هر دسته هم راهکارهایی برای بهبود عادتها و تغییرشون ارائه کردن.

آدمها برای تغییر عادتهاشون نیاز دارن متقاعد بشن (با انگیزه بیرونی یا درونی) که باید تغییری به وجود بیارن. برای اکثر ما اینجور نیست که یک بار متقاعد بشیم رژیم غذایی سالم بگیریم و تا آخر عمر بدون هیچ دردسر و تلاشی به یک رژیم مشخص پایبند بمونیم. بعد از اینکه تصمیم گرفتیم تغییری به وجود بیاریم باید بارها و بارها اون تصمیم رو تقویت کنیم و هر بار با شیوه های متفاوت انگیزه خودمون رو برای ایجاد تغییر قویتر کنیم تا وقتی که عادت جدید جایگزین عادت قبلی بشه.

خانم روبین می گن بنا بر اینکه کسی با انگیزه بیرونی بیشتر سراغ تغییر عادت می ره یا درونی آدمها چهار دسته می شن. توی سایت خودش هم پرسشنامه ای گذاشته برای تشخیص این چهار نوع ولی معتقده اکثر آدمها همین که براشون توضیح بدید می تونن متوجه بشن تو کدوم دسته هستن.

Upholder

این افراد با انگیزه های بیرونی و درونی راحت هستن و هر دو روی عادتهاشون تاثیر دارن. اینها بسیار راحت تر از بقیه گروها تغییر عادت می دن.

Questioners
پرسشگرها با انگیزه های درونی راحت هستن و در برابر انگیزه های بیرونی جبهه می گیرن مثلا دایم می پرسن په دلیلی داره که من بخوام فلان کار رو انجام بدم.

Obliger

موظف ها کسانی هستند که برای تغییر کردن نیاز به انگیزه های بیرونی دارن. مثلا باید توی یه کلاس ورزش ثبت نام کنن وگرنه خودشون پا نمی شن برن صبحها ورزش کنن. بیشتر مردم تو این گروه هستند.

Rebels

سرکش ها کسانی هستند که در برابر هر دو مقاومت می کنن. در واقع این آدمها روی اصالت اتفاق تاکید دارن (مثلا معتقدن خودش باید اتفاق بیفته) و اگر ازشون بخواید کاری انجام بدن مقاومت نشون می دن. این گروه از همه کم تعدادتره.

خانم روبین می گه اگر بدونید هر کسی ترجیح شخصیش چیه می فهمید کدوم دکمه رو باید فشار بدید تا کارتون انجام بشه! همچین خیلی هم روبات وار!

مصاحبه رو اینجا ببینید
http://www.businessinsider.my/gretchen-rubin-the-four-tendencies-framework-2017-4/?utm_content=bufferf24c9&utm_medium=social&utm_source=facebook.com&utm_campaign=buffer-bi&r=US&IR=T#y0lOl35Wwjc3016C.97