مدیریت استرس (۱)

hand-1013521_1920

 

با استفاده از راهکارهای پیشنهادی زیر می توانید میزان استرس فعلی خود را تا حد زیادی کنترل کنید. راهکارهای مدیریت استرس شامل چهار بخش هستند. این چهار بخش را به مرور و در نوشته های جداگانه در سایت قرار می دهم.

 

راهکار اول: آرام سازی بدن

الف. ورزش کنید. حداقل سه بار در هفته و هر بار به مدت سی تا چهل و پنج دقیقه ورزش کردن شما رو سالمتر و شادابتر می کنه. بدوید، شنا کنید، به کلاس یوگا بروید، عضو یک تیم ورزشی شوید و یا کوه پیمایی کنید.

ب. ماساژتراپی. یکی از بهترین راه های آرام سازی بدن دریافت ماساژ حرفه ای ه. گرچه ماساژ اصولی و خوب کمی گرونه ولی کاملا می ارزه چون می تونه تنش های بدن تون رو آزاد کنه. شما می تونید خودتون گردن، بازوها و کف دستهاتون رو ماساژ بدید و یا حتی از پارتنرتون خواهش کنید پاها یا پشت شما رو ماساژ بده و این می تونه آغازی برای معاشقه باشه.

ج. تغذیه مناسب. بدن سالم با شرایط استرس زا راحت تر کنار می یاد از این رو شاید بشه گفت مدیریت رژیم غذایی یکی از مهمترین راهکارهای کاهش استرس ه. معمولا افراد وقتی استرس دارن، مایلن غذاهای پرکالری و چرب مصرف کنن.

صبحانه ی سالم بخورید.

سه وعده غذایی متعادل در روز داشته باشید. هرچقدر هم سرتون شلوغه از خوردن یک وعده غذایی صرفنظر نکنید.

میان وعده های سالم غذایی به شما انرژی می بخشن؛ سیب، موز و بادوم به همراه داشته باشید تا از خوردن موادغذایی ناسالم شکردار یا پرچرب دوری کنید.

میزان مصرف کافئین و شکر رو به حداقل برسونید

د. با مشورت با دکتر متخصص از گیاهان دارویی و چای های طبیعی استفاده کنید. بابونه، اسطوخودوس و…شما رو آروم می کنن و مشکلات گوارشی رو هم کاهش می دن.

ه. مدیریت زمان خواب. کمبود خواب بر حافظه و حس و حال شما اثر می گذارد. بیشتر مردم بین هفت تا نه ساعت خواب نیاز دارند. بهتر است هر شب در زمان معینی بخوابید و زمان معینی بیدار شوید و به میزان مشخصی بخوابید.

حداقل یک ساعت قبل از خواب را به خواندن کتاب، گوش دادن به موسیقی آرام بخش یا نوشتن خاطرات روزانه خودتون اختصاص بدید. از تماشا کردن تلویزیون یا بازی با گوشی تون (منظور حضور در شبکه های اجتماعی، بازی و هرگونه ارتباط با گوشی ست) دوری کنید.

و. بطور مستمر و دوره ای بدن خود را ارزیابی کنید. ماهیچه ها رو بررسی کنید ببینید آیا ماهیچه ها و عضلات شما تک تک دچار مشکلی هستند یا خیر. می تونید برای دقایقی به پشت دراز بکشید، تنفس شکمی انجام بدید و تک تک اعضای بدن رو بررسی کنید که آیا درد یا مشکلی دارن یا خیر

ز. کمپرس: پارچه یا حوله گرمی رو برای ده دقیقه روی شونه ها و گردن تون قرار بدید و چشمهاتون رو ببندید. می تونید یه توپ تنیس رو بین پشت و دیوار قرار بدید و به مدت سی ثانیه با فشار نرم به دیوار تکیه بدید. این کار رو برای نقاط مختلف بدن تکرار کنید.

 

مرگ گاهی ریحان می چیند

یکی از سخت ترین مراحل بلوغ شاید این باشه که اتفاقات روزگار بهت نشون می دن بسیاری از آدمها فقط می تونن در قلبت جاودانه بشن و نه در زندگیت. تو این رو با گوشت و پوست و خونت درک می کنی، درد می کشی و پوست می ترکونی تا یک روز که به خاطرات اون فرد درگذشته لبخند می زنی و می فهمی اون آدم برای همیشه توی قلبت به زندگی ادامه خواهد داد.

پدر و مادر بد باشن یا خوب، بخشی از هویت آدم هستند. با نبودنشون یه حفره تو قلب آدم پدیدار می شه که تا وقتی نفس می کشی نبودنشون برات عادی نخواهد شد ولی از بس که این زندگی لامصب از مرگ قویتره، یه مدت که بگذره اون حفره رو با خاطره ها پر می کنی. یاد می گیری که باهاشون توی قلبت زندگی کنی و هرزگاهی هم که یه باد سرد از تو سوراخ سنبه های اون حفره می زنه بیرون، بشینی یه گوشه یه لیوان چای داغ و آلبوم خاطرات ذهن و اشک رو مثلِ بَتونه بکشی رو سوراخ سنبه ها…

حکایت بقیه فامیل و دوست و عزیز هم همونه… حالا گیریم دورتر. سنت که می ره بالاتر، تو عادت می کنی به از دست دادن و تموم نشدن و ادامه دادن… هی حفره های ریز و درشت قلبت بیشتر می شن و هی بیشتر سوز میاد و هی این اشکها تندتر سرازیر می شن و تو دلتنگ تر…
ته نداره، خودت هم یه جایی اون وسطها تبدیل می شی به حفره ی خالی توی قلب یکی دیگه و این چرخ سیاه هی می چرخه… اصلا تموم نمی شیم انگار، فقط از حفره ای به حفره دیگه فرار می کنیم…

باغبانی سه

یکی از چیزهایی که باغبانی به من یاد داد شیوه ی آب دادن به گلها بود (بخونید محبت کردن به آدمها). من ذاتا آدمی هستم که به دفعات و به شکلهای مختلف به اطرافیانم ابراز علاقه می کنم (و به گلها آب می دم)…ولی از وقتی سکولنت های بزرگ (و گرون) و نازنینم رو خریدم، فهمیدم آب دادن بهشون که نشان علاقه من هست در واقع اونها رو می کشه و زرد و زارشون می کنه… در واقع رابطه های عزیزی بودن که از دستشون دادم بخاطر شیوه های نامناسب آبیاری اون رابطه، محبتی که به شیوه من ابراز شده بود و به اندازه ای که من می خواستم نه به اندازه ای که نیاز اون گلدون کوچولو بوده….

دوست داشته باشیم یا نه، بسیاری از آدمها با شیوه های رفتاری خاصی احساس راحتی می کنن و ما که توی جامعه (بالاخص این جامعه پرتضاد و پرکشمکش و پرتناقض و پر همه چی خلاصه) زندگی می کنیم مجبوریم یاد بگیریم روی لبه تیغ راه بریم و یک جوری حد رفتاری رو نگه داریم که همونقدر که به خودمون و هویت و استقلالمون خدشه وارد نمی شه با این تیغ فردگرایی، چشم و قلب آدمها رو هدف نگیریم (اون هم با پوست های نازک امروزی و حریم های شخصی گسترده و …)

خلاصه در عین اینکه می گیم خب طرف اگر رفتار ما رو دوست نداره بره به سلامت، سنباده زدن اون لبه های تیز رفتاری رو هم نباید از یاد برد و به بهانه “من” اهمیتش رو کمرنگ کرد.
یاد گرفتم که گرچه آب توی یخچال خیلی خنک و دوست داشتنیه و حسابی می چسبه، بعضی ها هم معده شون با آب خنک سازگار نیست…بعضی آدمها رو هم باید نشست از دور فقط نگاهشون کرد، سکولنت ها رو غرق آب نکنم…

باغبانی دو

ترجمه مقاله من رو واداشت به این فکر کنم که باغبانی به من چه چیزهایی یاد داده…

جدای از اینکه رسیدگی به گل و گیاه حال من و بسیاری از آدمهای دیگه رو بهتر می کنه، باغبانی به من نشون داد که گرچه این گلهای متفاوت هستند که توجه آدمها رو جلب می کنن (استعدادهای مختلف آدمها) اگر این گیاه های زیبا در هارمونی و هماهنگی در کنار گیاه های دیگه قرار نگیرن (پیدا کردن نقش مناسب سازمانی) در کل باغچه یا باغ زیبایی چندانی به چشم نخواهد اومد. در واقع شما می تونید باغچه تون رو پر از گل های بی ربط و هزار نقش کنید که هر کدوم به تنهایی زیبایی خیره کننده ای دارن ولی اگر اونها رو در جای مناسب و چیدمان حساب شده قرار ندید در نهایت مجموعه بی نظم و درخشانی خواهید داشت که فقط یک قدم دنیا رو به هرج و مرج نزدیکتر کرده.
من دوستان زیادی دارم که تو باغچه کوچیکشون صدها گیاه چیدن و هر روز هم گیاه های گرونتر و زیباتری می خرن که پشت صدها گیاه دیگه نیست و نابود می شن و اصلا جلوه ای ندارن. شما هم می تونید در سازمان صدها استعداد درخشان رو استخدام کنید که هر کدوم به تنهایی جزیره دوست داشتنی و درخشانی هستند ولی در کنار هم حس هیجان یا اشتیاق یا آرامش رو به مشتری و کل سازمان القا نمی کنن.
برعکس باغچه هایی هستند که تعداد محدودی گیاه معمولی دارن ولی با نحوه چیدمان و خلاقیتشون شما رو تحت تاثیر قرار می دن و حس خوبی بهتون می دن. در کنار اینکه سازمانها باید افراد بااستعداد و مناسب (گیاه های سالم و زیبا) رو انتخاب کنن نحوه مشارکت دادن این افراد و به کار گیری استعدادهاست که در نهایت از سازمان یک مجموعه پویا و سودآور خواهد ساخت.

باغبانی

باغبانی به عنوان یکی از آخرین علایق شکوفا شده ی من این روزها نقش بسیار پررنگی در ایجاد انگیزه و انرژی و برطرف کردن رخوت و سستی مخصوصا صبحها ایفا می کنه. هر صبح که چشمهام رو باز می کنم و بیش از سی گونه مختلف گیاهی رو جلوی پنجره می بینم که با رنگهای زیباشون به من لبخند می زنن، با رغبت بیشتری از خواب بیدار می شم و می رم سراغ بالکن بزرگتر که گل و گیاه های متنوع تری داره و هر کدومشون یک جور به آدم سلام می کنن و خوش آمد می گن. گرچه من از وقتی یادم میاد عاشق گیاه و سرسبزی بودم، پیوند زدن باغبانی با فعالیت های خیریه و راه انداختن یک قسمت کوچیک مخصوص باغبانی در مرکز بازیافت محله و کسب درآمد برای حیوانات بی سرپرست باعث شده حتی باغبانی من هم جهت و هدف خاصی پیدا کنه و من مشتاقانه به انتظار رشد گیاه ها و فروششون به دیگران بشینم.

امروز که این مقاله در مورد ارتباط باغبانی و رهبری رو خوندم دیدم بعضی از نکاتی که ذکر کرده رو چقدر خوب متوجه می شم چون کاملا باهاشون زندگی کردم و اصلا با این مفاهیم و تفکر بیگانه نیستم. چه خوب که همفکریم و چه بهتر که کسی این رو نوشته تا من یه ترجمه آزاد ازش رو اینجا بذارم:

لینک مطلب اصلی:
https://www.entrepreneur.com/article/313558

اول. برنامه ریزی (طراحی) برای هدف نهایی مشخص و زمان بندی معین

داشتن یک باغ زیبا متضمن دونستن اینه که عملکرد تخمینی هر گیاه به تنهایی چطور در نهایت روی عملکرد کل مجموعه اثر می ذاره. شما باید برای یک مدت زمانی مشخص طرح داشته باشید. فقط همین که بخواید سبزی بکارید کافی نیست. شما باید بدونید چه سبزی هایی می خواید و کدومشون تو تابستون و کدوم یکی تو پاییز محصول می دن یا تو بهار سال بعد قابل برداشت هستند.
در کسب و کار هم روند شناخت اهداف و نتایج نهایی از ابتدا، بر شیوه طراحی مراحل تجارت و رشد اون اثر مستقیم خواهد گذاشت. در هر مرحله باید به شیوه رشد هر دپارتمان و کل مجموعه همزمان فکر کنید و اینکه استراتژی رشد هر محصول (یا سرویس) چطور بر روی نتیجه نهایی درآمدزایی و بازده سرمایه گذاری شما تاثیر خواهد گذاشت. راه های زیادی برای پیش بینی و طرح و برنامه وجود دارن ولی اکثر اونها بر یادگیری از درسهای گذشته و حدس زدن فرصتهای آینده متمرکز هستند.
یک راه خوب برای این کار اینه که به اهداف کلیدی و نتایج دلخواه و کارهایی که برای رسیدن به اون اهداف باید انجام بدید فکر کنید. بعضی شرکت ها روی محصول یا خدمات یا سرعت رشد تمرکز می کنند. بعضی باغبانها روی گیاهان خاص، جاهای مشخص یا رشد گیاهان تمرکز می کنند. هدفتون هرچی که باشه، شناسایی اونها در اول کار و طراحی راه های رسیدن به اهدافتون مهمه. وقتی در حین کار هستید از انجام تغییرات نترسید ولی همیشه مطمئن باشید که راه و نقشه ای برای خودتون دارید. در باغبانی آب و هوا و طبیعت راه های مختلفی برای سورپرایز کردن ما دارن ولی ما همچنان به تغییر دادن برنامه ها و برگشت به سمت اهدافمون ادامه می دیم تا گیاه ها بهترین رشد رو داشته باشن.

دوم. جا برای تجربه باقی بذارید.
ما هر سال چندتا گیاه ثابت می کاریم مثلا خیار و کدو و بروکلی. می دونیم که چه چیزهایی احتیاج دارن (چقدر نور و رطوبت و نوع خاک و…) و می دونیم محصول نهایی کی می رسه و آماده خوردن می شه. ما هر سال اونها رو می کاریم و نود و نه درصد مواقع محصول به اندازه معین و در زمان مشخصی داریم.
ولی هر سال ما یه محصول جدید رو به عنوان تجربه امتحان می کنیم (مثل ریسک در سازمانها). امسال کلم قمری هم کاشتیم با ذرت. ذرت عین لاستیک شد ولی کلم قمری ها خیلی خوب شدن و می خوایم باز هم بکاریم. گرچه ما چند دلاری که بابت بذر ذرت داده بودیم رو از دست دادیم و چیزی هم گیرمون نیومد ولی خب کلم قمری ها جواب دادن. از همه مهمتر اینکه به اون محصول همیشگی مون آسیبی وارد نشد و تجربه ما به درد سالهای بعدی هم می خوره.
خلق فضای لازم برای تجربه های جدید چیزیست که تجارت شما را تبدیل به یک کسب و کار برنده و کارکنان شما را تبدیل به افراد شاد و مولد می کند. در شرکت ما، ما شب های دورهمی داریم به نام هاکاتون برای اینکه تیم تکنولوژی ما ایده های بدون سانسور و خلاقانه خودشون رو مطرح کنن. طی همین جلسات ما راه های باورنکردنی جدید برای انجام کارها پیدا کردیم ضمن اینکه افراد بدون اینکه خودشون مورد قضاوت واقع بشن ایده هاشون رو مطرح می کنن. بودجه ای که به این کار اختصاص داریم یک درصد هست و ما این ریسک رو قبول می کنیم که ممکنه موفق بشیم یا شکست بخوریم.
در هاکاتون ما نه فقط راه های جدید برای انجام کارها پیدا می کنیم، این رو هم به کارمندهامون نشون می دیم که نوآوری و خلاقیت در شرکت ما پاداش به همراه داره. ساختن چنین فضایی در ابتدای کار بسیار سخته ولی بسیار کم هزینه ست. ما از مشتری هامون غذا سفارش می دیم یا بازی می کنیم و به کارمندها که شب و روز با هم کار می کنن انگیزه می دیم و فرهنگ نوآوری رو در شرکت حمایت می کنیم.

سوم. بدونید کی باید دست نگه دارید و کی باید کاری انجام بدید.
در باغبانی باید همیشه چشم به محصولاتتون داشته باشید که ببینید چه چیزی روی هر گیاه جواب می ده و چه چیزی رو باید حذف کنید. این تابستون ما چند بار مجبور شدیم بوته کدو رو هرس کنیم تا جا برای خیارها باز بشه. گرچه ما ارشد خوب بوته کدو خوشحال بودیم، خیار هم نیاز داشتیم و نمی تونستیم بذاریم سهم جا و غذای اون رو بگیره. هر گیاهی دوره رشد و نیازهای خودش رو داره و باید طبق نیازهاش بهش رسیدگی بشه اما این قضیه باید با توجه به کل باغ باشه و محصولات دیگه رو تحت الشعاع قرار نده.
در کسب و کار هم شما باید به رشد و نیازهای هر محصول یا خدمات به طور جداگانه توجه کنید ولی باید به اثر وجود اون محصولات و خدمات بر بقیه تولیدات سازمان هم توجه کنید. هر دپارتمان نیازهای خودش مخصوص خودش رو از نظر کوددهی و هرس کردن داره که اگر بهشون درست توجه نشه به بقیه قسمتها آسیب می رسونه.
یک مثال خوب می تونه این باشه که رشد محصولات و بازاریابی شما می تونه به قسمت مشتری مداری سازمان فشار بیاره پس پیدا کردن راهی برای اینکه رشد قسمتهای دیگه مزاحم این قسمت نباشه کلیدی و بسیار مهمه. همینطور اگر شما بخواید روی بازاریابی تمرکز کنید باید حتما روی محصولات خودتون هم توجه کنید.

مثل باغبونی، درک ساز و کار و رابطه بین قسمتهای مختلف شرکت کلیدی و بسیار مهمه. در واقع مهمه که شما به هدف نهایی و کلی برسید، از تمام قسمتها سبزی دلخواه برداشت کنید نه فقط یک نوع گیاه یا محصول

و من همچنان یاد می گیرم

یاد گرفتن در تمام مراحل زندگی و تا آخر عمر یکی از شعارهای اکثر کارآفرینها و افراد موفقه. می گن که شما در هر موقعیتی در دیدار با هر فرد جدید یا مواجهه با هر اتفاقی باید از خودتون بپرسید من چی می تونم یاد بگیرم از وضعیت فعلی…
در کنارش همه جا می خونیم که می گن نذارید تجربه ها شما رو تلخ تر کنه بلکه بهتر بشید و یاد بگیرید و به کار ببندید و…

پیاده کردن درسهایی که از بقیه می گیریم و تجربه های زندگی از دید من انرژی زیادی می خواد. نه تنها باید برنامه جدید رو توی ذهنت نصب کنی، باید قدیمی ها رو هم تا حدی غیرفعال کنی و پاک کنی و حتی سیم پیچی ها رو باز کنی دوباره ببندی. بدتر اینکه با یک بار نصب کردن کار تموم نمی شه و باید بارها تکرار کنی تا کامل نصب بشه و به برنامه قدیمی برنگردی. اکثر آدمها اینقدر انرژی مثبت صرف خودشون نمی کنن. یک دلیلش شاید این باشه که ما راحت طلبیم یا اینکه فکر می کنیم نمی ارزه یا دید دراز مدت نداریم یا حتی اینکه می ترسیم از همین که داریم هم باز بمونیم…

بعضی تجربه ها و درسها خیلی تلخ هستن. می برن و می شکنن و می سوزونن و می رن… وقتی درس رو یاد می گیری بهای چنان سنگینی براش پرداختی که خودت هم سرگیجه می گیری. مثل اینها که با مردن کسی یاد می گیرن به بقیه بگن دوستت دارم…
مثل من که این چند روزه یاد گرفتم بعضی از این داوطلبها که من دارم باهاشون کار می کنم و سنگ پناهنده ها رو به سینه می زنن فقط تا جایی کمک می کنن که خودشون تو ساحل امن ایستاده باشن و یه کمک کوچیک رو هی بزرگ و بزرگتر می کنن و در نهایت در اوج بدبختیو نیاز طرف رو تنها می ذارن.

با بلاهایی که سر صالحه اومد و امتناع بقیه از کمک کردن حس تنهایی من هزار برابر بیشتر شد. با خودم می گم اگر سازمانهای بین المللی با اینهمه ادا و اطوار اینجور از پذیرش دیگران شونه خالی کنن، دیگه چه امیدی به انسانیت و نجات بشریت و این حرفها هست؟

دارم روی کلیدهای سیاه پیانوی زندگی قدم برمی دارم… کلیدهای سفیدی هم اگر هست اینقدر کمرنگ و کم تعداده که فعلا هیچی نمی بینم… درسهای جدید زندگی بهم نشون می دن که چقدر جای خالی آدمهای واقعی و دلسوز و به درد بخور پررنگ و زیاده و چرا این کارهای خیریه راه به جایی نخواهند برد و …. دارم چی کار می کنم؟

چمن های سبز

دوست انگلیسی من که خونه و باغی بزرگ و سرسبز و دو تا سگ خواستنی داره (که بارها همه دور و وبری ها حسرت داشتنش رو خوردن) امروز اومده به من می گه گفتم زودتر بیام بشینم تو خونه تو (خونه صد متری آپارتمانی قدیمی من که توش یه چیز لوکس پیدا نمی کنی و از دید خودم معمولی ترین نقطه امن دنیاست) از آرامش اینجا لذت ببرم… چمن های خونه ی همسایه ها نه فقط تو ایران که همه جای دنیا همیشه از چمن های خونه خودمون سبزتره… سبز پررنگ!

*********************

بعدانوشت: دلم برای اون خونه تنگ شده. خوشحالم که تا وقتی خونه ای داشتم مامن خیلی ها بود.

حق

این روزها بیش از هر چیز دیگه به معنای مضمحل شده ی کلمه ی حق فکر می کنم. از اینکه ما آدمها حق همه رو تو این زمین زشت خوردیم، جای حیوانات رو تنگ کردیم و گیاهان رو کشتیم و پلاستیک به خورد نهنگ ها دادیم بگیر تا اینکه حق حیات رو از همدیگه می گیریم و به کشتی پناهجوها اجازه کناره گیری نمی دن و کشتی ها توی دریا غرق می شن و ماموران مرزی آمریکا بچه ها رو از مادرها جدا می کنن و ماموران مرزی فرانسه به بچه های پناهنده ها تجاوز می کنن و کمپ ها رو می بندن و آدمها هی هر روز بچه به دنیا میارن و یهو بدون مقدمه دست شیش تا بچه رو می گیرن راه میفتن می رن تو قایقی که بیست نفر ظرفیت داره دویست و هفتاد نفر سوار می شن و میان اینور چون اینجا کار بهتر پیدا می شه و تو خیابون می خوابن و بچه هاشون از گرسنگی و گرما می میرن و به دخترک هفت ساله تجاوز می شه و مادر بی خیال می گه باید یاد بگیره تو این دنیا زندگی کنه…

هر قصه روی روح من یه زخم به جا می ذاره و این زخم ها از بس هزار باره سر باز می کنن بوی چرک و کثافت شون دنیام رو برداشته. سالها پیش وقتی همه می گفتن برو پزشک شو گفتم من دلم شغل شاد می خواد نه سر و کله زدن با بدبختی مردم و حالا می بینم که دنیا رو بدبختی برداشته… من که به خودم می گفتم برم یه کار کنم مردم حس رضایتشون از زندگی بره بالا، خودم افتادم ته منجلاب دست و پنجه نرم کردن با بدبختی ها و از همه بدتر رضایت این ملتِ تسلیم به هرچه پیش آید…

بر خلاف مسیحی ها اعتقاد ندارم که روح باید زجر بکشه تا پاک و طاهر بشه، بر خلاف بودایی ها هم به تناسخ اعتقاد ندارم که بگم این ضربه های شلاق زندگی که به روحم وارد می شن کفاره گناهان زندگی قبلی من هستن و در زندگی بعدی پاک خواهم شد، کلا به روح اعتقاد ندارم که بخوام حالا به قبل و بعدش معتقد باشم و حالا تمام بدنم درد می کنه… بدنم از عفونت روحم درد می کنه و من مارمولک های روی دیوارها رو می شمرم…

انگار تاج خار روی سرم گذاشتن….

قراردادهای بی قرار

از خلال همصحبتی با یک دوست

من تاریخ جوامع و تمدن و اینها رو سالها پیش خوندم ولی یادم نیست دقیقا از کی تک همسری رواج پیدا کرد بین انسانها…. ولی به هر حال یه قرارداده از دید من. هر دو طرف می‌تونن انتخاب کنن به این قرارداد وضع شده توسط انسانها پابند نباشن ولی از دید من مهمه که این هم خودش یک قرارداد باشه یعنی دو طرف آگاه باشن. مشکل من با کسانیه که وارد قرارداد تک‌همسری می‌شن و بعد از اون قرارداد بیرون می‌زنن… خب خونه رو بفروشی دیگه بخوای فسخ کنی باید جریمه بدی. نمی‌شه بفروشی خودت هم باز بشینی توش که. قرارداد تک‌همسری هم همینه، یا توش هستی بهش وفاداری یا توی قرارداد دیگه‌ای هستی به اون قرارداد دیگه وفاداری…. من واقعا با قراردادها مشکل ندارم، با دور زدن قراردادها مشکل دارم
***********

یک بار این رو در مورد یک کیس در آلمان گفتم، ملت قیامت کردن. مادر و پسر با هم ازدواج کرده بودن. گفتم اینکه شما با محارم خودت (تو اصطلاح ما حالا وگرنه اونها که محرم نامحرم ندارن) ازدواج نکنی یا رابطه جنسی نداشته باشی یک قرارداد بشری هست و در طبیعت قانونی نیست که منعت کنه… علم ثابت کرده مضرات داره ولی به هر حال به طور طبیعی دکمه‌ای تو آدم نیست که بگه فلانی ننه ت هست، نخواب باهاش…. اینها آموختنی هست و قرارداد بشریه. فقط در صورتی باید مجازات بشه که علی‌رغم میل یکی از طرفین صورت گرفته باشه، وقتی هر دو راضی هستن مانعی نیست

قشقرقی کردن ملت که تو هرج و مرج طلب هستی و تو حالیت نیست و تو بیماری و فلان…. اینه که کلا لال می‌شم در برابر بقیه که متهم نشم به بیماری
************

باید ببینی قراردادی که توش هستی چه مدلیه و تو چهارچوب اون قرارداد حرکت کنی، نوع اون قرارداد هست که خط قرمز می‌ذاره
*************

مشکل اینه که خیلی از آدمها حتی خودشون هم نمی‌دونن چی می‌خوان. طرف یه چیزی رو قبول می‌کنه، بعد که انجام می‌دی می‌گه آره من قبول کردم ولی فکر نمی‌کردم تو انجامش بدی. الان خودم با احساس خودم نمی‌تونم کنار بیام
آدمیزاد همیشه پیچیده‌ست، تکلیفش با خودش روشن نیست چه برسه با یکی دیگه
************

الان که فکرش رو می‌کنم، خیلی غمگین‌کننده‌ست… اینهمه چیزهای خوب برای لذت بردن وجود دارن ولی ماها هی قانون پشت قانون درست کردیم لذت رو محدود کردیم گذاشتیم تو چهارچوب… مزخرف شد همه‌چی

************************

بعدا نوشت: ذات آدمی چهارچوب طلبه انگار…. هی منطقی فکر می کنی اخرش هورمون ها می زنن بالا، باز همون تصمیم احساسی رو می گیری… بعضی وقتها احساسی مازوخیستی حتی!

تخیلات خشکیده‌ی یک آفتابگردان‌ خوشحال

برای مامان عکس گل و گیاه های توی ایوون نقلی‌م رو فرستادم می‌گم
ببین چه قشنگن
می‌گه عجب گل عجیب غریب و خوشگلی داده، گلهاش شبیه برگ هستن که!

می‌گم مامان این قرمزه “بِگونیا”ست، گل نیست که، گیاهه خودش به تنهایی… چون رطوبت و سایه دوست داره قایمش کردم زیر برگهای بقیه گیاه‌ها…. بعد یه مکث یهو می‌گه: “عین زنهای قدیم… راستی این دختره که با….”

فکر می‌کنم: زنهای قدیم تو سایه بودن رو دوست داشتن لابد… به سر و صورت آفتاب‌سوخته خودم نگاهی می‌ندازم با خودم می‌گم قدیم خشکسالی نبود که، برگ و بار اینقدر زیاد بود از زیر سایه وقت نمی‌کردی دربیای اصلا… نهایت تو اون رطوبت، زیر اون همه سایه لپ‌هات گل می‌نداختن، وقت برای چیز دیگه نبود کلا!

** بگونیاها دوست ندارن آب بپاشی روشون، باید یه بشقاب پر آب کنی بذاری زیر گلدون، خاک آب رو به قدر احتیاج بکشه به جونش….