There are poems inside of you that paper can’t handle
ارزیابی
آدم هرچندوقت یک بار باید به رفتار خودش از دید یه آدم بیرونی نگاه کنه… برای همین خوندن متن های قدیمی که خواستها، نیازها و عادتهاش رو توصیف کرده واقعا لازم و واجبه… برای همین باید نوشت
این جمله در سیستم آموزشی ایران زمان ما جک بود
We learn not only for school but for life
kana2
صبح روز اول، یازده و ربع:
واتزاپ یهو بیست تا بوق زد! تو چت روم گروه جنگل نوردی، یهو خبر دادن که “کانا” پیرمرد هشتاد ساله مالزیایی از دیشب توی جنگلهای انبوه گم شده. تعداد زیادی از جنگل نوردها توی کشورهای دیگه هستن و توی تورنمنتهای بین المللی جنگل نوردی شرکت کردن و تیم نجات آدم کم داره. هر کس توی کی ال هست حتما بیاد کمک!
تو شیش و بش اینکه من که حرفه ای نیستم و برم اونجا بدتر دست و پا گیر می شم و وای نازلی تو چرا هیچ استعدادی تو ورزش نداری و دو ساله هر هفته جنگل نوردی می ری هنوز حرفه ای نشدی و چرا نمی تونی از درخت بالا بری و چرا دوره کماندویی ندیدی و چرا چیزی از دوره کمک های اولیه ی هلال احمر ایران که هیجده سال پیش شرکت کردی یادت نمونده بودم که به خودم اومدم دیدم با یه جعبه آب و غذا تو ماشین، رفتم اونجا دارم به رییس تیم نجات می گم من دو تا چراغ قوه اضافه آوردم اگر کسی نیاورده بگو از من بگیره. تا ما برسیم پلیس و آتش نشانی هم تیم نجات روونه کرده بودن البته ولی خب کیه که دلش آروم بگیره بشینه تو خونه حتی اگر بدونی کاری از دستت ساخته نیست؟
ساعت دو:
چهل دقیقه عذاب آور توی یه ماشین نشستیم تا کوه رو دور بزنیم برسیم اونطرف. هفت تا گروه از اونطرف کوه و ما دو تا گروه از اینطرف کوه و جنگل رو بگردیم تا برسیم به بالای کوه. آخرین بار کانا نزدیک یه جایی حوالی بالای کوه بوده که موقعیت جغرافیایی فرستاده و بعد باتری گوشیش تموم شده و الان هفده ساعته ازش بی خبریم… تمام راه آدلین روی پاهای من نشسته بود چون مجبور شدیم چهار نفری عقب بشینیم و ماشین شاسی بلند چنان تو کوه و جاده پرواز کرد که به محض پیاده شدن بالا آوردم… نگاه های چپ چپ بقیه رو فاکتور می گیرم ولی خودم از ترس اینکه من هم برم اون تو گم و گور بشم دارم منهدم می شم. نمی شد آشپزی و تر و خشک کردن تیم های نجات رو بدن به من؟ دوستم نوشته: تو اون گروه شنگول چهارتا مسوول پیدا نمی شدن که یه زن تنها و مریض پانشه بره تو کوه و کمر؟ یادم اومد دو روزه مریضم قرصهام رو هم نخوردم. دلم می خواد دوستم رو بزنم که اینقدر جنسیت زده فکر می کنه. اینکه من جنگل نورد حرفه ای نیستم چه ربطی به زن بودنم داره؟ تمام راه به این فکر می کردم که اگر من جای کانا بودم و شب مونده بودم تو چنین جنگل ترسناکی حتما مرده بودم. کانا ولی باتجربه ست حتما زنده می مونه!
ساعت چهار و نیم:
ما راه کنار رودخونه رو پیش گرفتیم با این منطق که هر آدم عاقلی وقتی گم می شه دنبال آب می گرده. اینقدر زالو از پاهام و تنم کندم که دیگه صدا ندارم حتی جیغ بزنم. آب رودخونه سرده و خیلی جاها تا گردن می ریم توی آب، کیفهامون رو می ذاریم روی سرمون و من اگر می دونستم چنین وضعیه غلط می کردم یک کیلو موز بذارم توی کیفم. سرگروه می گه رد پاهایی که دیدیم بی برو برگرد مال کاناست و گزارش کرد که یه گروه دیگه هم بفرستن اینطرف. هرجا می ریم یه کاغذهای علامت دار می ذاریم روی زمین و سنگ و درخت که یعنی این قسمت رو گشتیم. برای راه برگشت هم باید از همین راه برگردیم.
ساعت پنج و نیم:
از گروه شش نفره ای که اومدیم، دو نفر باتجربه تر یه راه خطرناک رو پیش گرفتن و جدا شدن رفتن. ما چهارتا موندیم و کلی سایه ی جانورهای گنده و عجیب و پرنده هایی که اینقدر بزرگ هستن نمی دونم چطوری لابلای شاخ و برگهای این جنگل انبوه پرواز می کنن. آبی که آورده بودم داره تموم می شه. سنگ ها از بارون صبح سر هستن و قسم می خورم هر کس رو این سنگ ها بخوره زمین یا کمرش می شکنه یا پاهاش. صدام درنمیاد از بس داد زدم و کانا رو صدا کردم. خوب شد این سوت پلاستیکی رو آوردم با خودم. هر بار سوت می زنم هوارتا پرنده و چرنده پرپر زنان و جیغ کشان دور می شن. کانا پیدا شو لطفا. چشم می گردونم اطراف ولی حتی از فکر اینکه کانا جایی بین سنگها افتاده باشه و جسدش رو پیدا کنیم تنم یخ می کنه. زالوها همچنان توی تنم می لولن… کابوسش تا ته عمر من رو رها نخواهد کرد… می دونم…
ساعت هفت:
سر گروهمون گفت باید برگردیم. آب و غذامون کافی نبود برای شب موندن توی جنگل. یه نگاهی هم به من کرد فکر کنم دلش سوخت. گفت می ریم چند ساعت استراحت می کنیم با یه گروه باتجربه تر برمی گردیم (اصلا هم منظورش من نبودم). نفر چهارم گروه “راجر” که یه مرد کانادایی هست، نیم ساعته پیداش نیست. امیدوارم برای راجر نخوایم تیم نجات تشکیل بدیم. نه که نگران خودم باشم البته، نگران زالوهام که دیگه احتمالا چیزی برای خوردن پیدا نمی کنن. هوا تاریک شده و چراغ قوه ها عملا راه به جایی نمی برن بس که مه و تاریکی همه جا رو گرفته. من موندم مردم قدیم چند نفرشون تو جنگل زهره ترک شدن مردن؟ همینه جمعیت کم بود دیگه… نضف ملت موقع شکار پرنده و چرنده از ترس شبهای جنگل سکته می زدن… همین الان من تو این تاریکی می تونم به روح و حتی جن ایمان بیارم. از هر گوشه جنگل یه صدای وحشتناک درمیاد. من از ترس هی سوت می زنم، بقیه فکر می کنن من برای پیدا شدن کاناست که سوت می زنم… می گن نازلی کوتاه بیا، بسه…
ساعت هشت و نیم:
هفده تا تیم جنگل نورد از کی ال و شهرهای دیگه مشغول جستجو هستند. آتش نشانی تیم ویژه فرستاده. می گن دوره دیدن برای ماموریت های سخت ولی قیافه هاشون به بچه دبیرستانی ها می خوره. مگه از دبستان دوره دیده باشن. من که چشمم آب نمی خوره. دائم خبرها رو توی واتزاپ می نویسن ولی ما وسط جنگل زیاد سیگنال نداریم. راجر پیدا نشد و تلفنش جواب نمی ده و من دارم دق می کنم.
ساعت ده:
رسیدیم بیرون جنگل. وسط یه روستای عجیب و غریب که هم ماشین دارن هم ماهواره و هم هزار جور تکنولوژی دیگه. ما بچه بودیم روستاها هم شهری نشده بودن اینقدر. تمام لباسهام خیسن. با اینکه هوا گرمه دارم می لرزم و دندونهام می خورن به هم. کفشهامون رو درآوردیم. این چینی ها عجب جون سخت هستن. آدلاین چند برابر من زالو تو تنشه صداش درنمیاد! یکی که با ماشین اومده بود دنبالمون یه اسپری درآورد زد روی زالوها، یهو از تنم سقوط کردن همگی… تی شرت تنم از بس خونیه از آبی به بنفش تیره تغییر رنگ داده… رییس تیم گفت احتمال زنده موندن کسی بعد از دو شب گم شدن به ده درصد هم نمی رسه… کانا زنده بمون لطفا. قسم می خورم تا روزی که مالزی باشم برات هر چهارشنبه از اون رطب های ایرانی که دوست داری بیارم… زنده بمون…
ساعت یازده و نیم:
راجر پیدا شد و من از خوشحالی گریه م گرفته. برگشتیم اونطرف کوه دوباره. غلغله ست از آدم. دارم عین بید می لرزم و امیدوارم دوباره بالا نیارم. یکی اومد جلو گفت دختر ایرانیه که حالش بده تویی؟ بیا این لباس، تی شرتت رو دربیار… آب و غذا آوردن برامون، بگو این تهوع بذاره من چیزی بخورم. فقط آب… زن و بچه کانا از همه ی ماها آرومتر و خوش اخلاق تر هستن. خانمش اومد جلو از من تشکر کرد! مات و مبهوت ادبش شدم.
ساعت دوازده:
خون بند نمیاد. تنم رو شستم و دارو زدم ولی همچنان از یه سوراخ کوچیک عین شیر سماور خون می زنه بیرون. خودم هم موندم. یه چیزی بود تو علوم می خوندیم که خون لخته می شه دلمه می بنده، مال آدمیزاد نبود مگه؟ من ندارم از اونا یعنی؟
آدلاین یه جای سالم تو پاهاش نداره. بیست و پنج تا زالو از پاهاش کندن. زالوهای من تقریبا نصف بودن… فکر کنم آدلاین شیرین تره!
روز دوم، ساعت دوی صبح:
رسیدم خونه. چطور رانندگی کردم بماند. تیمها و گروه های تازه نفس رسیدن و گفتن شماها برید خونه فردا صبح بیایید. اینقدر خودم رو زیر دوش شستم که فشارم افتاد ولی هنوز حس می کنم زالوها روی تنم هستن. فکر کنم بیست بار کل هیکلم رو توی اینه برانداز کردم که مطمئن شم چیزی روی تنم نیست ولی باز دارم خودم رو می سابم.
ساعت شش:
هنوز هیچ خبری نیست. تیم های جدید قراره هفت صبح حرکت کنن برن توی جنگل. با این وضعیت نخوابیدن و حال خراب ترجیح می دم نرم دست و پای ملت رو بگیرم… عین مرغ پرکنده نشستم تو رختخواب، با چشمهای جغدگونه واتزاپ چک می کنم.
ساعت نه:
بیست تا گروه جدید رفتن تو جنگل. بچه های جنگل نوردی که رفته بودن کشورهای دیگه، بلیط گرفتن شبانه برگشتن که کمک کنن. از فرودگاه یک سره رفتن جنگل. چقدر دل آدم گرم می شه وقتی می بینه آدمها اینقدر مهربونن. راست می گن که تو این گروه ما مثل فامیل هم شدیم. من که فقط دو ساله هر هفته می بینمشون اینقدر دلم می زنه براشون، اینها اکثرا بیست سی ساله عضو گروه هستن، دیگه واقعا خواهر برادرن. آدم خواهر برادرش رو هم هر هفته نمی بینه…والا!
لامصب چقدر این جنگل بزرگه مگه؟ تا الان باید همه جاش رو گشته باشن خب! کانا پیدا شو جان زن و بچه ت…
ساعت یک بعدازظهر:
کانا رو پیدا کردن، همون بچه مدرسه ای ها پیداش کردن. با استفاده از رد پاهایی که ما دیشب بهشون گزارش دادیم… پیرمرد سرپاست و ازش فیلم گرفتن فرستادن تو واتزاپ. یهو واتزاپ ترکید. کسی نیست از خوشحالی گریه نکرده باشه…
*******
خوشحالم زنده ای پیرمرد… اینقدر که نمی دونم بعد از چند سال از خوشحالی گریه کردم… اشک ریختم و هی به خودم یادآوری کردم که چقدر داشتن دوستانی که به فکر آدم باشن خوبه و چقدر زنده موندن اونها که دوستشون داری خوبه و چقدر آدمها بخاطر کسی که حتی نمی شناختنش از راه های دور اومدن دنبالت بگردن و تو دردسر افتادن و تو اینجور مواقع می شه همه رو شناخت و باز ایمان آورد به آدمها و دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن…
بخاطر اینکه زنده ای، تمام زالوهایی که به جونم افتادن و زخم ها و کوفتگی ها و کبودی های تنم رو می بخشم… چارچنگولی نشستم رد زالوها رو پانسمان می کنم، چایی می خورم و به گلدونهای توی ایوون می گم: زندگی همینقدر ساده ست، همینقدر سخت و همینقدر شیرین!
************
یکی از مشخصه های نازلی بودن همینه. می ترسی، کم میاری ولی پیش می ری. از جنگل و تاریکی و زالو و گم شدن و مردن و خفه شدن تو آب و … می ترسم ولی می رم… تا جایی که برای کسی دست و پاگیر نباشم و دردسر درست نکنم می رم. آدم هر چی باشم آدم یه جا نشستن و نظاره کردن نیستم. امروز می رم برای کانا رطب مضافتی بم بخرم…
Kana
کانا پیرمرد هفتاد و چند ساله مالزیایی، رفیق جنگل نوردی ما از دیشب توی جنگل گم شده… هفته پیش من گیج یادم رفت دو جعبه خرمایی که بهش قول داده بودم و خریده بودم رو براش ببرم و اگر کوچکترین بلایی سرش بیاد هرگز برای اینکه خرماها رو بهش نرسوندم خودم رو نمی بخشم…
کانا لطفا زنده بمون…
دارم فکر می کنم مردن توی جنگل می تونه ترسناک باشه… مردن ترسناک نیست ولی گم شدن و مردن چرا… قرار بود ماه بعد هزارمین جنگل نوردی کانا رو جشن بگیریم… کانا زنده بمون…
هنر پرسشگری
سازمانها در مراحل مختلف عمر حرفه ای خود، آزمونهای متفاوتی را از سر می گذرانند. ماهیت این آزمونها هرچه باشد، فارغ از انرژی و زمانی که به خود تخصیص می دهند، دارای یک وجه تشابه خاص است و آن اینکه پس از تمام این آزمونها می توان پاسخ مثبت یا منفی به این سوال داد که آیا سازمان به حد کافی پویا و روزآمد هست یا خیر… شکست در هر چالش مدیران هوشمند را به دوباره کاوی موقعیت فعلی سازمان فرامی خواند چنانکه پیروزی در آن نمایانگر درستی عملکردهای پیشین و موید مناسب بودن تصمیمات اتخاذ شده می باشد.
در دهه های پیشین رویکرد سازمانها به سیر متوالی این آزمونها، رویکردهای واکنشی و سخت کوشی مداوم بوده است ولی در دهه حاضر این روند شکل بسیار پیچیده تری به خود گرفته است؛ چنانکه تصمیم های واکنشی مدیران (هرچقدر سریع) نمی تواند پاسخگوی چالش های پیچیده و در هم تنیده کنونی باشد. هم از این روست اگر در ادبیات مدیریت سازمانی واژه “واکنش” جای خود را به “کنش” و “سخت کوشی” جای خود را به “کار هوشمندانه” و واژه های متناسب با این نگرش داده است. مدیران هوشیار و موفق می دانند که آمادگی برای پیشامدهای مختلف در کسب و کار دیگر به قدر کافی “خوب” نیست و سازمانهایی برگ برنده را به دست خواهند آورد که نه برای واکنش به اتفاقات بلکه برای شکل دادن به آنها آماده باشند و در هر گام بتوانند استراتژیهای منعطف و شکل دهنده بازار ارائه نمایند. در واقع هویت سازمانهای کنونی اعم از تولیدی یا خدماتی و …. با ساختن فضای واکنش ها تعریف می گردد نه با تصمیماتی در پاسخ به کنش ها.
سازمانهای موفق و پویا دریافته اند که انداختن تاس به میان میدان هرچقدر هم سریع و ماهرانه انجام گیرد، همچنان ریسک از دست دادن بازار و نیافتن پاسخی مناسب و درخور را در خود نهان می دارد و تنها راه حل پیش روی هر سازمان زنده برای بقا و نجات در آشفته بازار تجارت و فنآوری، آفریدن و خلق بازار و نیازهای جدید است.
شاید امروز باید سوالها را جور دیگری پرسید چرا که ماهیت پاسخها دگرگون گشته است….
چرا آشپزی حال شما رو بهتر می کنه؟
According to a new study, published in the Journal of Positive Psychology, people who frequently do small, creative projects feel more relaxed and happier in their everyday lives.
شما می دونستید که ما “آشپزی درمانی” داریم؟ اگر درست کردن غذا رو یک پروژه کوچیک در نظر بگیریم، انجام دادن این پروژه (با موفقیت و رضایت حاصل از اون) می تونه در شما شادی ایجاد کنه. تحقیقات نشون دادن که افراد شاد در زندگی مجموعه ای از شادیهای کوچک رو برای خودشون می سازن و در واقع چیزی که رسانه ها به شکل شادی های بسیار بزرگ و دستاوردهای خارق العاده به خورد ما می دن چندان ربطی به حس خوشبختی ماندگار نداره.
چند وقت پیش مصاحبه ای از جامعه شناس نگاه می کردم که ازش پرسیدن خوشبخت هست یا نه و می گفت خوشبختی یک اتفاق یک باره نیست، مجموعه ای از وقایع خوب و بد و شادی و غمه. از این منظر من فکر می کنم تونستم برای خودم به اندازه لازم و کافی شادی بیافرینم و خوشبختم.
یک راهکاری که پیشنهاد می کنن در اینجور مواقع اینه که هر شب قبل خواب سه تا موردی که در طی روز به خاطرش شادی کردید و سپاسگزار هستید رو به خاطر بیارید.
تبعیض های یواشکی
مصاحبه گر برای اینکه آدمها رو متوجه خطاهای نگرششون بکنه می ره بین شون و براشون یه قصه تعریف می کنه. پدر و پسری توی ماشین بودن و تصادف می کنن و پدر می میره. وقتی پسر رو به بیمارستان می برن جراح می گه اوه خدایا من نمی تونم این بچه رو عمل کنم چون پسر خود منه. چطور ممکنه؟ آدمها جوابهای متفاوتی می دن: روح بوده، خدا بوده، پدر واقعی بچه یکی دیگه بوده حتی یک نفر می گه شاید مادر پسر به پدرش خیانت کرده! هیچ کس نمی گه خب جراح مادر پسرک بوده و پدرش فوت شده. همه توی ذهنشون جراح رو مرد دیدن و نه یک زن. این مصاحبه ساده ما رو با پیش فرضهای ذهنی آشنا می کنه که چه بسا خودمون هم ازش بی خبریم… زنها رو توی آشپزخونه تصور می کنیم و مردها رو سر کارهایی مثل پزشکی و مهندسی و … دلیل؟ خب چند تا مدیر زن رده بالا داریم؟ نسبت زن های جراح به مردهای جراح چند نفره تو دنیا؟ کم نیستیم ولی برابر هم نیستیم… ذهن چیزی رو فرض می گیره که دیده شده باشه، عادی باشه، هزار بار اتفاق افتاده باشه. واقعیت اینه که ما هنوز برای داشتن حقوق اولیه می جنگیم و هنوز بعضی از ماها برای ترک منزل نیاز به اجازه همسر و پدر و… داریم. هر یک قدمی که ما برمی داریم هزار قدم بقیه آدمهاییه که شرایط طبیعی و مسیر کم تبعیض تری رو تجربه کردن. پیش فرضها ذهن ما رو احاطه کردن حتی وقتی خیلی هامون در حرف از برابری و آزادی یاد می کنیم. حتی فمنیست ترین ها هم بد نیست هر چند وقت یک بار پیش فرض هاشون رو معلق کنن، به صلابه بکشن و از واقعی بودنشون مطمئن بشن
https://www.facebook.com/bbcthree/videos/10154573248485787/?hc_ref=NEWSFEED
درون و برون
رایان هالیدی توی مصاحبه ش با گوگل می گه اگر هدفت از انجام دادن کاری تحت تاثیر قرار دادن بقیه بود و دلت خواست اون کار رو انجام بدی فقط به خاطر اینکه بقیه تحسینت کنن، تصمیم تو از خودخواهی نشات می گیره و در درازمدت برات مشکل زا خواهد بود ولی اگر کاری رو انجام دادی به خاطر اینکه خودت دوست داری انجام بدی و در کنارش حالا به تحت تاثیر قرار دادن بقیه هم گوشه چشمی داشتی، می تونی بگی که از اعتماد به نفس سرچشمه می گیره. یکی دیگه از نکات خوب حرفهاش این بود که اعتماد به نفس داشتن به معنی این نیست که شما فکر کنید شما برترین هستید و خیلی می فهمید و بقیه هیچی نمی دونن. اعتماد به نفس سالم اینه که شما بدونید که چقدر نمی دونید و چه نقاط ضعفی دارید و این ندونستن و نقاط کمبود رو با روی باز بپذیرید و قبول کنید و در ضمن سعی کنید اونها رو بهتر کنید (همون چیزی که من توی درسهای ویدئویی اعتماد به نفس بهش اشاره کرده بودم… این آقای هالیدی فکر کنم فارسی بلده از رو دست من نوشته).
اینکه هر کدوم از تصمیمات ما بیشتر از خودخواهی نشات می گیرن یا از اعتماد به نفس، سوالیه که به نظرم باید بیشتر از خودمون بپرسیم.
تجاوز
متهم کیست؟
۱.
چند روز پیش در بحبوحه پختن کشک بادمجان و همزمان نوشتن مطلبی در باب “راهبردهای پیشرفت شغلی زنان میانسال در دنیای کرونازده” در مغزم و اشک در چشمهایم از شنیدن خبر ناگهانی مرگ دوست خانوادگی عزیزی زنگ زده بودم برای چاپ آگهی ترحیم در روزنامه فلان. همانطور که پشت تلفن با مرد در مورد فونت و سایز کلمه ها چانه می زدم بی هیچ مقدمه پرسید: شما صورتتون هم به اندازه ی صداتون قشنگه؟
خودم را به نشنیدن زدم چون حوصله پیدا کردن شماره دیگری و شروع دوباره پروسه ارسال آگهی را نداشتم.
۲.
با صاحب سوپرمارکت سر کوچه احوالپرسی می کنم، حال دختر کوچولوی مهربانش را می پرسم و به میان قفسه های تنگ می روم برای برداشتن حبوبات. مشتری دیگری بلافاصله می پیچد میان قفسه ها و راهم را سد می کند: جووووووووون بیا دختردارت کنم!
از میان قفسه ها بی هیچ دعوا و سر و صدایی بیرون می آیم. حوصله ی نگاه های سنگین مردان و زنان حاضر را ندارم.
۳.
تاکسی اینترنتی می گیرم. به محض سوار شدن راننده می گوید: خانم اسمت هم مثل خودت خوشگله. قشنگی ها. مجردی؟ چرا سیاه پوشیدی؟ قرمز بیشتر بهت میاد.
تظاهر به نشنیدن می کنم چون حوصله جنجال بیهوده ندارم و دیر شده است برای گرفتن یک تاکسی دیگر.
۴.
سال ۱۳۷۸
سال دوم دانشگاهم. با همکلاسی دیگری راه تهران کرج را هر روز با اتوبوس های لکنته طی می کنیم. مترو هنوز رویاست. ترمینال غرب، مردی روز روشن چنگ به سینه ام می اندازد. هول می شوم. با چتری که در دست دارم بر سر و صورتش می کوبم. فحش می دهد… مادر…ج…. خودت کرم داری… راننده اتوبوس به کمکش می آید: خانوم دنبال شر نگرد، برو… زنها چه بی حیا شدن! لااله…. دوستم می لرزد… روزهای بعدی به تنهایی برمیگردد کرج. نمی خواهد با یک دختر وحشی دوست باشد.
۵.
سال ۱۳۷۶
دبیرستانیام. نه شبیه دختر دبیرستانیهای امروز، بیشتر شبیه سوگلی تپل مپل ناصرالدین شاه قاجار، با سبیلهای از بناگوش دررفته و ابروهای به هم پیوسته. کلاس دستور زبان فارسی، آشنایی با وزن و عروض با استادی به نام، صاحب تالیفات متعدد، ادیب، دکتر، سخنران… جلسه ی سوم
– بقیه کلاس کجا هستند استاد؟
به سمت من می آید…
+ امروز کسی نمیاد. زن و بچه م شهرستان هستند. خودم و خودت. نمی خوای من پیرمرد رو به شراب لبهات مهمون کنی دختر زیبا؟
بیست و سه سال گذشته است و من هنوز در کابوس هایم از آن خانه مخوف در گیشا فرار می کنم. هنوز از راه پله های تاریک می ترسم. هنوز جیغ می کشم. هنوز پیرمرد را که همسن و هم دانشگاهی پدربزرگ بود به عقب هل می دهم… در کابوس هایم اما بخت مانند واقعیت با من یار نیست. در واقعیت پدر که دسته کلید بزرگش را در کیف من جا گذاشته بود از نیمه راه بازگشت و زنگ بی هنگام به صدا درآمد. از آن خانه بیرون پریدم و گفتم که کلاسی تشکیل نمی شود و چه خوب که زود آمدی و نمی خواهد با دکتر خداحافظی کنی و برویم و…. سه شب و روز بعدی را در تب سوختم….
– به تو دست زد؟ باهات کاری کرد؟ چرا همون موقع نگفتی؟ چرا بعد از این سالها حالا که طرف مرده این رو می گی؟ چرا بعد از اینهمه سال زار می زنی؟ حالا که مرتیکه به درک واصل شده… خجالت نمی کشی با این هیکلت… می زدی می کشتیش، دفاع از ناموس بود…. ناموس…
مردی در این سو نگران ناموسش بود، نه من!
**********************************
از تجاوز که حرف می شود، همه ما قصه ها داریم. کشکولی پر از خاطرات تجاوز به حریم شخصی با کلام و رفتار، از لفاظی های رکیک تا لمس شدن های ناخواسته. پر از اشمئزازیم، آنقدر که وقتی سر درددل مان باز شود، می زنیم و می بریم و درو می کنیم همه خشک ها و ترها را، یک جا با هم می سوزانیم.
واقعیت اینست که در نبود سیستم آموزشی و فرهنگ سازی درست که بر پایه های به کار گیری متخصصین امر بنا نشده باشند، ما، زن و مرد، زخم خورده نادانی حاصل از سرکوب آگاهانه گردش اطلاعات آزاد ذیل حکومت های دیکتاتوری هستیم و از این راه چه فرصت های خلق تجربه های ناب مهرورزی و چه روابط زیبا و سالم که از دست داده ایم با حسرتی برای همیشه. در غلبه فرهنگی که زن را برای سالیان متمادی تحت سیطره همه جانبه خود می پنداشت، مرزهای بایدها و نبایدها در طول زمان برای مردان کمرنگ و یا ناپدید می شوند و بسیاری از رفتارهای متجاوزانه که با تعاریف کنونی در سال ۱۳۹۹ عدول از حریم شخصی، نابخردانه و سلطه طلبانه انگاشته می شوند طبیعی و یا حتی در باور هر دو جنس برای سالهای طولانی نشان اقتدار و جذابیت تلقی می گردند (نه خیلی دور، به دهه های پنجاه و شصت برگردید).
از سویی ما زنان بنا بر تجربه دریافته ایم که در بسیاری از موارد آن کسی که از flower power یا لوندی زنانه خود در محیط کاری استفاده می کند چه بسا بدون دانش و مهارتی درخور بسیار سریعتر مدارج ترقی و ارتقا شغلی را طی می کند و این نیست مگر استفاده آگاهانه از ابزار نادرست برای دستیابی به هدفی که در شرایط برابر و بدون در نظر گرفتن این لوندی ها شاید هرگز در دسترس نمی نمود. شاید هم از این روست که تحقیقات نشان می دهند زنان در برابر زنانی که از آنها جذابتر باشند یا از نظر جنسی بی پرواتر عمل کنند رفتارهای خشن تری از خود نشان می دهند (۱) چرا که می دانند هر چقدر تعداد عرضه بالاتر، بازار درخواست ها و رقابتها کسادتر. پس انحصار می طلبیم و در حالی که خودمان شیوه های لوندی در رختخواب را برای مردان محل کار اجرا می کنیم، از تلی ازنعش های زنان بی آلایش، رقص کنان بالا می رویم تا مجالی برای سوءاستفاده های جدیدتر حضرات فراهم آوریم.
پروفسور دن آریلی از پیشگامان علم اقتصاد رفتاری که در دهه اخیر مورد توجه جامعه شناسان و زعمای علوم سیاسی نیز قرار گرفته است به درستی اشاره می کند که رفتار انسانها بسیار وابسته به محیطی ست که در آن زندگی می کنند. شاید با استناد به همین مطلب بتوان دلیل اصلی (ولی نه تنها دلیل) ناهنجاری های رفتاری افراد متجاوز را در غلبه فرهنگ حاکم مردسالار و واضح نبودن حد و مرز مشخص رفتاری دانست که باعث می گردد فرد متجاوز نه به بایدها و نبایدهای هنجارهای پذیرفته شده رفتاری از سوی جامعه و نه به عواقب عدول از آنها آگاهی داشته باشد.
گرچه در بحث اخلاق معاصر پیروان اخلاق حداقل گرا روز به روز فزونی میابند و رعایت اخلاقیات را تنها در محدوده عدم اضرار بر دیگری لازم می دانند آنچه در عمل می بینیم آن است که حتی رعایت همین حد از اخلاقیات نیزدر جوامع روز به روز کمرنگ تر و حتی ناکارآمدتر می گردد. ایجاد حاشیه امن برای کسانی که به هر نحوی دست بالا را در قدرت دارند، اعم از مردان در برابر زنان، دولتی ها در برابر مردم و… و عدم همپایی پویایی تفکر حاکم بر اداره کشور با تغییرات مورد نیاز جامعه در نهایت به سواستفاده و بی اخلاقی قشر کثیری از مردمان منجر می شود و در این رهگذر هستند قربانیانی که بی توجه به عواقب رفتارهای سودجویانه خود دست در دست متجاوزین زمینه های تکرار تجاوزها را به امید مورد توجه قرار گرفتن بیشتر و پیشرفت سریعتر فراهم می آورند. در چنین مواقعی در چرخه معیوب این رفتارهای بیمارگون انگشت اتهام تنها به سمت یک فرد دراز کردن و چشم پوشی از عوامل محیطی که بستر تجاوز را برای متجاوز پهن و آماده می کنند همانقدر ناکارآمد است که نادیده انگاشتن این تجاوزات.
انسانها از محیط اطراف و تجربه های شخصی یاد می گیرند و چه بسا لذت آنی شهوانی و غیراخلاقی را در بسیاری از موارد به تقوا و پرهیزکاری و وعده های نهرهای روان عسل ترجیح دهند چرا که به تجربه دریافته اند در نبود اجرای سفت و سخت قانون کارآمد نه عقوبتی برای متخلفین هست و نه پاداشی فراتر از امید واهی همخوابگی با حوریان در انتظار. چه بسا که با معیارهای کنونی، سیستم معیوب روند اتهام و متهم شناختن افراد سیر معکوس طی کند چنانکه نمونه های آن را در پرونده های قضایی پر سر و صدای بعد از انقلاب بسیار دیده ایم. وجود هر کدام از این پرونده ها که میخی بود بر تابوت عدالت و اخلاقیات در جامعه فعلی، زخم هایی پر عفونت و چرکین بر پیکرجامعه و حافظه جمعی ما باقی گذاشته اند که ترمیم آن اگر نگوییم محال حداقل به سختی صورت خواهد پذیرفت.
در سالهای اخیر بسیار دیده شده که هر گاه صحبت از نابهنجاری روی داده شده به میان آمده و قربانی زبان به تظلم خواهی گشوده است خود آماج تحقیرها و تهمت های بی پایان قرار گرفته هزاران برچسب بی اخلاقی بر رفتار او زده اند. در این میان کم هم نیستند افرادی که از موج های ایجاد شده استفاده می کنند برای جلب توجه و رسیدن به منویات درونی ناسالم خود و تصفیه حسابهای شخصی با مردان نگون بختی که زمانی جرات ابراز علاقه به خود داده اند. هر دوی این پیامدها در جوامع بسته و بیمار نمود بسیار بیشتری دارند. اینکه در باور عوام جملات زننده ای چون کرم از خود درخت است همچنان طرفدار دارد شاید یکی از دلایلی باشد که حریم امن متجاوزان همچنان بدون خط و خشی بر دیواره، آنان را از عواقب رفتارهای بیمارگونشان حفظ می کند.
در جوامع امروزی یکی از کارآمدترین راهکارها برای به وجود آوردن تغییرات رفتاری، تدوین آموزشهای مبتنی بر علوم واقعی (و نه دینی) از آغاز کودکی، پیاده سازی و اجرای آموزشهای شهروندی و تدوین قوانینی ست که در تمامی ابعاد مرتبط لزوم تغییرات و بهبود رفتارهای قدیمی و غیرقابل قبول را در اذهان عمومی بنشاند. لزوم حضور موثر رسانه های مجازی و آموزشهای غیررسمی مورد حمایت دولت نیز به عنوان یکی از اهرم های اصلی تغییر در این میان غیرقابل چشم پوشی ست. اینها البته همگی اصول اولیه و بدیهیاتند. سوال اصلی اینجاست که در حیطه های آموزش و تدوین قوانین، حکومت فعلی ما در کجا ایستاده است؟
