زنگ نزنید

 

من به قدرت محیط بسیار معتقدم. می بینم که آدمها گرچه در شرایط مختلف معمولا جوهره و ذات اصلی خودشون رو نگه می دارن، شیوه های نگرششون، نحوه شکوفایی شون و راهکارهای رسیدن به هدفشون و کانالهای ارتباطی شون تحت تاثیر محیطی که توش هستند دیر یا زود تغییر می کنه. کم دیدم آدمی رو که در گذر زمان پوست نندازه. حالا گیریم نه به شکل دلخواه ما ولی همیشه شرایط محیطی اثر خودش رو گذاشته. از این رو همیشه به دوستانم و افرادی که باهاشون مشاوره می کنم می گم که بگردید جای مناسب خودتون رو پیدا کنید. می گن مهم نیست آمریکا باشی یا هند یا چین، مهمه که بلد باشی زندگی کنی و شاد باشی و الخ… به نظرم مهمه که کجا زندگی کنی، کجا ریشه بزنی و با چه آب و خاکی پرورده بشی. فرقه بین اونی که خودش رو پیدا کرده و می دونه چی می خواد و می ره جای مناسب دونه هاش رو پیدا می کنه می کاردشون می شینه به انتظار میوه با اونی که اصلا نمی دونه گیاهه، جانوره، پستانداره یا تخم گذار که حالا بره تو سیبری تخم بذاره زودتر به نتیجه می رسه یا بیاد دونه هاش رو تو استوا بکاره.

دیگه باغبونی کردن یادم داده که دو تا بذر همسان تو محیط های مختلف شکل و زمانبندی و نتیجه رشد متفاوتی دارن، همونطوری که دو تا بذر غیرهمسان در محیط یکسان متفاوتن و همونطوری که بعضی بذرها اصلا مال کشور چهارفصل نیستن و باید بری بکاریشون وسط گرمای فلان درجه که تند تند رشد کنن برگ باز کنن برن بالا…

از اون قسمت اول تشخیص که بگذریم بعد اینکه فهمیدیم کی هستیم و چی هستیم، به نظرم گام بعدی اینه که درک کنیم چه جغرافیایی بودن ما رو جواب می ده، با این پتانسیل چه فرهنگ کاری، اجتماعی و خانوادگی دلخواه ماست و ما رو زودتر به میوه می رسونه یا تخم ها جوجه می شن. خیلی فرقه بین این که تخمها یک روزه جوجه بشن یا صدروزه. حالا گیریم جوجه هاش هم یکسان… دیگه تو صدروزگی خودت ممکنه اصلا جون نداشته باشی به جوجه دو روزه ت آب و نون بدی، دیدن خروس شدنش پیشکش…

من می گم آدمها ازین باتری دوزاری ها نیستن که هی مصرف کنی تموم شن، باتری شارژی‌ن، به منبع نیروی درست وصل نباشن هرچی هم گرون خریده باشی شون هرچی هم توانمند و بااستعداد و … تموم می شن، ته می کشن که هیچی…ته می گیرن…یهو اصلا دیدی ته نشین شدن کپک زدن کعنهو همون باتری دوزاریه که بعد یه مدت زنگ می زنه…

آدمه دیگه… آدمها هم زنگ می زنن!

سوال بپرسید، درست بپرسید

 

هر روز و هر هفته تعداد زیادی پیام دریافت می کنم که وضعیت زندگی شون رو شرح دادن و از من راهنمایی خواستن که چه کنم!

به نظرم رسید که چندتا نکته کلی رو بگم که حداقل سوالها کمی شفاف تر و مناسب تر پرسیده بشه و وقتتون هدر نره.

اولین و مهمترین نکته اینکه هیچ بنی بشری حق نداره به دیگری بگه فلان تصمیم رو برای زندگیت بگیر! من فقط می تونم بهتون کمک کنم شرایط رو بهتر و شفاف تر ببینید یا نهایتا از زاویه متفاوتی ببینید یا بهتون ایده بدم که این راه هم طبق تجربه فلان بن فلان جواب داده یا اگر در اون زمینه اطلاعات علمی داشته باشم می تونم باهاتون درمیون بذارم. در نهایت اونی که تصمیم می گیره شما هستید نه من. راهنمایی خواستن اگر به معنای راه حل خواستن باشه واقعا در زمینه های مربوط به زندگی و موارد مربوط جواب درستی نمی ده. من به جای شما زندگی نمی کنم، توانمندی ها و ضعف های شما رو ندارم و هرچقدر هم نامه های ده صفحه ای بنویسید باز هم از بسیاری از اطلاعات زندگی خصوصی تون بی خبرم. مضاف بر اینکه شما هرچقدر هم شرح جزییات بدید همه چیز رو از دید خودتون تعریف کردید و همین کار رو سخت می کنه (در مشاوره حضوری امکان این هست که ما سوال بپرسیم و بعضا خود طرف متوجه می شه که چقدر یک طرفه به قاضی رفته ولی در مشاوره های مکتوب متاسفانه چندان امکان این کار وجود نداره)
زندگی فقط بخشیش ریاضیاته و متاسفانه در زمینه های مربوط به من این فرمولها زیاد به کار نمی یان پس هیچ وقت انتظار جواب دقیق و راه حل مساله از یک مشاور نخواید.

دوم اینکه شما شرح زندگی تون رو برای من می نویسید ولی متاسفانه این شرح زندگی خیلی خیلی کم به کار من می یاد. من برای راهنمایی کردن نیاز دارم بدونم استعدادهای شما چیه، نقاط قوت و ضعف تون چیه، علاقه تون در چه زمینه ایه و هدفتون تو زندگی چیه. حالا اینکه مادرتون معلم بوده و تو بچگی شما رو با کمربند زده یا در کودکی و زمان جنگ آواره شدید درسته که کمی من رو اگاه تر می کنه ولی بیشتر به درد روانشناس می خوره نه من. من می تونم مشاوره شغلی بدم و برحسب توانایی ها و علاقه تون راهنمایی کنم در زمینه کاری چه راه هایی و چه انتخاب هایی براتون وجود دارن، متاسفانه صلاحیت حل مشکلات روحی روانی کسی رو ندارم و وارد این حیطه نخواهم شد.

سوم شاگرد اول بودن شما در دوران تحصیل ضمانت کننده ی موفقیتتون نیست، مخصوصا با وجود سیستم ناکارآمد آموزشی در ایران. یکی از شرایط موفقیت واقع بینی و همخوان سازی انتظارات با وضعیت اطرافه. اینکه شما چهارسال معدل بیست داشتید در دوره دبستان یا دبیرستان معدل نوزده گرفتید یا دانشگاه رتبه فلان با توجه به نبود استانداردهای آموزشی شفاف و علمی در ایران و تغییر معیارهای ارزیابی در هر استان و شهر و روستا واقعا برای موفقیت شغلی تعیین کننده نیست. اگر می خواید از خودتون بپرسید چرا موفق نمی شم قبلش چندتا سوال اصلی در مورد کار و زندگی از خودتون بپرسید که مهارت ها و دانش شما رو محک بزنه.
از خودتون بپرسید وقتی وارد محیط کار بشید چقدر مستقل می تونید کار کنید؟ چقدر سواد اون رشته رو دارید؟ دانشی که در دانشگاه به دست آوردید چقدر به درد محیط کار می خوره؟ چقدر بر دانش روز در حیطه تخصصی خودتون مسلط هستید؟ آیا آخرین یافته ها و دستاوردها رو پیگیری می کنید؟ نقطه ضعفتون در دانش و رفتار کجاست و چطور باید برطرفش کنید؟ نقاط قوتتون چیه و آیا بلدید این نقاط قوت رو به شکل مناسب به رییس کارفرما یا مشتری ارائه بدید؟ آیا مهارت برقراری ارتبط دارید؟ آیا انعطاف پذیری لازم برای کار کردن با دیگران رو دارید؟ آیا بلدید همکارها یا رییس تون رو مجاب کنید؟ آیا توان همدلی و دوست یابی و ایجاد ارتباطات حرفه ای رو دارید؟ در واقع به طور خلاصه از منظر دانش و مهارت باید بر توانمندیهاتون اشراف داشته باشید و راه های بهبود و ارائه و فروش این توانمندی ها به دیگران رو هم بلد باشید تا موفق بشید. در واقع شد شش خصوصیت. آیا این شش خصوصیت رو دارید؟

چهارم من اگر بخوام کسی رو ارزیابی کنم، از پرسشنامه های روانشناسی شغلی کمک می گیرم. در کنارش تعدادی سوال هم می پرسم و نتیجه رو با کمک اونها تحلیل می کنم. توی این پرسشنامه ها سوالات مخصوصی هست که به من نشون می ده شما چقدر پرسشنامه رو با واقع بینی جواب دادید. خیلی وقتها جواب پرسشنامه به من می گه که شما راستش رو نگفتید نه به خاطر اینکه دروغگو هستید بلکه اصلا برآورد درست و سالمی از اوضاع و شخصیت خودتون ندارید!
تو مراجعه حضوری من دستم بازتره و می تونم این رو باهاتون درمیون بذارم و حتی ازتون بخوام دوباره پر کنید یا فلان مبحث آموزشی رو بگذرونید یا فلان کتاب رو بخونید و بعد دوباره با هم حرف می زنیم یا حتی از نحوه ی حرف زدن شما یا زبان بدنتون به خیلی از واقعیت ها پی ببرم (مثلا گاهی وقتها یک سوال بی ربط یا با منظور می پرسم فقط برای اینکه ببینم واکنش آنی شما به فلان قضیه چیه) و در کل راستی آزمایی خیلی راحت تره ولی در مشاوره مکتوب یا راه دور به هر شکلی این کارها واقعا وقت گیره و چون امکان ایجاد ارتباط رودررو نیست انرژی زیادی به هدر می ره.
واقعیت اینه که امر مشاوره اگر بخواد به صورت جدی و موثر صورت بگیره نیاز به جلسات متعددی داره و در دو خط من نمی تونم مشکلات زندگی شما رو حل کنم. راه آسونتری که به نظرم می رسه البته مشورت با غول چراغ جادوییه ولاغیر!

تقصیر کیه ما کارآفرین نمی‌شیم؟

20160401_113722

به مادر یکی از بچه ها می گم پیشنهادی برای مدرسه نداری؟ می گه بیشتر به این بچه ها تکلیف بدین وقت نکنن تو خونه بازی کنن. سروصدا می کنه من اعصابم نمی کشه!
قسمت غم انگیز ماجرا اینه که من به زندگیم مظلوم تر و ساکت تر از میانماری ها ندیدم، چه بچه چه بزرگ. قابل مقایسه با بچه های هیچ ملیتی و نژادی نیستن اینقدر ساکت و آرومن!با کشیش صحبت کردم برای دو سه تا از خانمها کار پیدا شده بود که برن کارگر و مستخدم بشن. زنها قبول نکردن! می گن ده ساعت کار در روز زیاده نمی تونیم به بقیه کارهامون برسیم. پرسیدم مثلا چه کاری؟  خیلی جدی برگشت گفت کلیسا رفتن و دعا خوندن و خونه تمیز کردن و….
یعنی اول کلیسا رو گفت بعد خونه! و بعد هم اضافه کرد ما میانماری ها خیلی عاطفی هستیم نمی تونیم از خانواده و دوستهامون زیاد دور بمونیم!
باز به کشیش گفتم یه کارآفرینی چیزی راه بندازیم برای زنهای سرپرست خانوار می گه یه چیزی باشه که زنها بشینن دورهم صنایع دستی درست کنن تو ببر بفروش براشون که پول دربیارن! بتونن هم به خونه زندگی برسن هم هزینه رفت و آمد ندن هم دورهم باشن…

کلا قیافه من دیدنیه موقع حرف زدن با این آدمها!

 

برقص

هفته گذشته هر روز سمینار داشتم! به میمنت و مبارکی توی این هوایی که اخبار می گه سی و پنج درجه و رطوبت هشتاد و پنج ولی همه دماسنج ها چسبیده به چهل هی هر روز رفتیم بیرون ساختمون دانشگاه نیم پز شدیم برگشتیم داخل ساختمون تو هوای شونزده درجه، تَرَک خوردیم دیگه!

خلاصه تو همچین هوایی عقل نبود بچه های معصوم رو ببرم بیرون. نفری یه گلدون گرفتم براشون با یه سری بوته و سنگ های تزیینی و تیله که گل کاری کنن. میز صندلی ها رو جمع کردیم، روزنامه پهن کردیم رو موکت نشستیم زمین. هرکس گلدون خودش رو کاشت و اونهایی که تمیز و خوب کاشته بودن به عنوان جایزه تیله های بیشتری گرفتن. همون حین کلی حرف زدیم که چطوری باید مراقب گلها باشیم بعدش کم کم شروع کردم درباره ی بهداشت بدن حرف زدن و اینکه چرا مهمه که تمیز باشیم و دستهامون رو بشوریم و چطور بشوریم و چطور بدن خودمون رو بشوریم و… برای نشون دادن مدل حمام کردن هم از قبل کلی عروسک پارچه ای کوچیک از رفقا جمع کرده بودم. نفری یه عروسک دادم دستشون و روی عروسک ها تمرین کردیم. بعدش بلند شدیم خاک و گلدونها رو جمع کردیم صف کشیدن دم دستشویی (هشتاد نفر آدم فقط یه دونه دستشویی دارن، من که تا امروز دم درش هم نرفته بودم). خلاصه هر ده نفر کلی دستهاشون رو با صابون وروشی که گفته بودم شستن و بعد براشون با مایع مخصوص ضدعفونی کردم و…
برگشتیم سر کلاس، یه آهنگ گذاشتم شروع کردیم تو اون یه ذره جا که دست و پامون میخورد به هم شروع کردیم رقصیدن. لینک اهنگ رو گذاشتم همینجا. این کانال یوتیوب رو برای آموزش رقص و ورزش کردن به بچه ها پیشنهاد می کنم. هم رقصنده ها کودک هستند و بچه ها تشویق می شن و هم اینکه علاوه بر ویدیوی اصلی یه ویدیو هم دارن اکثر رقص ها که جداگانه هر قدم رو آموزش می ده. خلاصه بچه دارو  خونه دار این رقص ها رو ببینید که ساده و عالی ن!

بعد که سر حال اومدیم و کلی خندیدن، نشستیم دورهم به قصه خوندن. متوجه شدم توانایی خوندن و درک متن شون از گفتار خیلی بهتره! سه گروهشون کردم، از قبل قصه های کودکانه پرینت گرفته بودم. هر گروه یک داستان بچگانه رو خوند و برای بقیه به انگلیسی به شدت الکن توضیح داد. البته مثلا نمایشنامه ای بود. با عروسک هاشون ادای شخصیت ها رو درمی یاوردن که حالا غلط حرف زدن یا جمله رو کامل ادا نکردن هم بخاطر اون ادا و اطوار معلوم نباشه. هدفم این بود که فقط ترسشون بریزه و قرار شد این هفته برن خونه یه داستان یک صفحه ای از خودشون بنویسن و هفته دیگه بیان برامون تاتری اجراش کنن با عروسک ها… آخر کلاس هر کدومشون با عروسک تو دستش داشت به بقیه بچه های کلاسهای دیگه فخر می فروخت و ادا درمی آورد. معمولا آخر کلاسها شاگردهای بقیه کلاسها هم می یان تو کلاس ما و با آهنگ هایی که می ذارم همه می رقصن. دیدن اینکه چطور یهو سی تا بچه تو یه اتاق خیلی کوچیک تو هم وول می خورن و می رقصن و می خندن هر هفته اشک می یاره به چشمهام….

کاش زندگی مهربونتر بود…

 

مهرورزی

 

یکی از مهمترین نکاتی که تو زندگیم خودش رو با سیلی بهم نشون داد دوست داشتن خود بوده! البته هنوز هم گاهی وقتها خودش رو نشون می ده بس که فراموشکارم!

من کلا آدم خوش شانسی‌ام. شانس این رو داشته‌ام که خانواده ی آگاهی داشته باشم. معلم ها و اساتید خوبی داشتم که بیشتر از درس ازشون انسانیت و مهربونی یاد گرفتم و دوستانی که هر کدوم قسمتهایی از راه سخت زندگی رو باهام همراهی کردن و تنهام نذاشتن. راستش من اصلا معتقد نیستم که زندگی کردن کار آسونیه، برای من که نبوده! برای رسیدن به تک تک اهداف و خواسته هام به طور معمول باید بیشتر از حد عادی تلاش کنم و خب همراهی اطرافیانم برام غنیمت بزرگی محسوب می شه. دوست داشتن خودم هم یکی از هزار تا مانع زندگی من بوده و همچنان گاهی وقتها تو زندگیم سرک می کشه. همه ی ما با تفکر بازنده برنده آشناییم. در کنار تفکری که همه ی خوبیها و پیروزی ها رو برای خودش می خواد و شکست ها رو برای بقیه (تفکر برنده بازنده) یه تفکر بازنده برنده هم داریم که احتمالا الگوی پدر مادرهای خیلی از ماها بوده. مادری که خودش رو تو دردسر می ندازه تا به بقیه خوش بگذره. پدری که خواسته هاش رو برای خشنودی دیگر افراد خانواده نادیده می گیره و اولویت رو همیشه به بچه هاش می ده. مادری که یاد گرفته چون مادره، باید فداکاری کنه… درباره ی دلایل روانی و ذهنی این تفکر شاید توی یک موقعیت دیگه نوشتم (دوستانی که مایلند بیشتر بدونن می تونن به بحث های تحلیل رفتار متقابل مراجعه کنن) اما فعلا درباره ی نتایج این رفتار و پیامدهاش بر روی اطرافیان می خوام بگم.

نتیجه ی این فداکاری های بی حد و حساب والدین معمولا پرورش بچه هایی خواهد بود که یا خیلی خودخواه و پرتوقعن، به سمت روابط برنده بازنده پیش می رن و چون تجربیات شخصی درون خانوادگی شون همیشه اونها رو در موقعیت برنده بدون هیچ تلاش شاخصی قرار داده، خودشون رو محق در دریافت امتیازات و دستاوردهایی فراتر از لیاقت شون می دونن و یا ادامه دهنده ی راه والدین خواهند بود و به دیگران اجازه می دن در یک رابطه ی بازنده برنده از اونها سوءاستفاده کنن. گرچه ممکنه خیلی از والدین بگن که این فداکاری ها رو با لذت انجام دادن و در برابرش هیچ انتظار یا درخواستی ندارن، واقعیت اینه که نگرش بلندمدت آدمها رو وادار می کنه در تربیت بچه هاشون همزمان با مهرورزی خردورزی آینده نگرانه رو هم لحاظ کنن و فداکاری های بی حد و حسابی که در نهایت منجر به زیاده خواهی فرزندانشون می شه رو با دید عقلانی مدیریت کنن. اگر فکر می کنید که شایسته ی برخورد مودبانه و مهربانانه ی بچه ها و لایق احترام هستید و علی الخصوص در دوره ی سالمندی نیاز به توجه و محبت فرزندانتون دارید باید این رفتارها رو از کودکی در اونها نهادینه کنید. ارزشهای بنیادینی که تا سن شش سالگی به فرزندتون یاد می دید معمولا تا آخر عمر با اون خواهند موند و به سختی کمرنگ می شن. اگر شما همیشه و تحت هر شرایطی بهترین ها رو بدون هیچ چشمداشتی برای اونها فراهم کنید و سپاسگزاری رو بهشون یاد ندید یا خودتون به کمترینها بسنده کنید اونچه در ذهن فرزندتون شکل می گیره اینه که داشتن بهترین ها فارغ از اینکه من لیاقت داشتنش رو داشته باشم یا نه، فقط حق منه و نه بقیه. از عواقب این تفکر ایجاد حس نارضایتی از شرایط زندگی ه چرا که توی ذهن فرد اینطور برنامه ریزی شده که داشتن بهترین ها حق ماست حتی اگر برای داشتنشون تلاشی نکرده باشیم و یا لیاقتش رو نداشته باشیم. در عوض اگر بتونیم ذهن بچه ها رو اینطور برنامه ریزی کنیم که داشتن بهترین ها در صورتی حق توست که برای رسیدن بهش تلاش کنی و لیاقتش رو کسب کنی، سخت کوشی، تفکر استراتژیک و برنامه ریزی برای رسیدن به هدف (چه کوچیک و چه بزرگ) براش عادت می شه.

علاوه بر این وقتی با برنامه ریزی و تلاش به خواسته ای می رسی معمولا حس رضایت از خود و به تبعش دوست داشتن خودت هم افزایش پیدا می کنه و فرد خوشحالی خواهی بود که با حس هایی مثل ناامیدی مبارزه می کنه. به نظرم یکی از معضلات فعلی جامعه ی ما عدم وجود آموزش های علمی رسمی و غیررسمی درباره ی راه های دوست داشتن خود و دیگران و رسیدن به آرامش ه. مکانی برای ارائه ی چنین آموزشهایی وجود نداره و حرف زدن درباره ی این مسائل هم همچنان تابو حساب می شه. جامعه ی سنتی ایران که حرف زدن از “خود”، جنسیت، بدن و نیازهای جسمی و روحی رو سالها سرکوب کرده این روزها به طرز بی رحمانه یی عقب زده شده، نتیجه اما از هم گسیختگی این نسل رها شده ست. پاندولی که با نوسانات عجیب و غریب هر لحظه در یک سر طیف قرار می گیره و احتمالا به این زودی رنگ و روی تعادل رو تجربه نخواهد کرد. در نبود قانون و سنت آدمهایی که یاد گرفتن بدون هیچ توانمندی خاصی شایسته ی به دست آوردن بهترین ها هستند و از وضع موجود ناراضی ن، در پی یافتن راه های میانبر موفقیت حریم های بیشتری رو خرد و خاکشیر می کنن و چون تمام این رفتارها عواقب نامتعادل کننده ی درازمدت بر جامعه و فرهنگ دارن، میزان نارضایتی همینطور افزایش پیدا می کنه و خب در حال حاضر این بهمن با سرعت زیادی در حال قل خوردنه. به هر حال به هر دلیلی تعداد زیادی از ماها جایی ایستادیم که “ناچار”یم به بودن و ناگزیر باید راه های رشد و تعالی رو یکی یکی امتحان کنیم تا بالاخره به مقصود برسیم. یکی از راه های پیشنهادی من برای رشد با دوست داشتن خود شروع می شه و از مسیر دوست داشتن دیگران می گذره. برای شاد زندگی کردن و تعالی قطعا باید خودمون رو بیشتر و منصفانه تر دوست داشته باشیم…

کوچه پشت مدرسه بچه های پناهنده

لبخند

 

کوچه پشت مدرسه بچه های پناهنده

از بازدید خیریه برمی گردم. حکایت خانواده یی دفن شده در اعماق کثافات شهر و باورهای نامعقول… پیرمردی دیالیزی، از کار افتاده، فلج و نشسته روی ویلچر که زنش رو می زنه و زن فرمانبردارانه تن می ده به عذاب دیالیز سه بار در هفته و هر بار تاکسی گرفتن و حمل ویلچر شکسته ی مرد و به دوش کشیدن هیکلی دو برابر هیکل خودش از طبقه ی نهم تا سر کوچه ی سراشیبی که حتی تاکسی ها هم نمی یان و آسانسورهای معمولا خراب و… مردی که بی دلیل فحش می ده، کتک می زنه و ویلچری که امروز براش بردیم رو هل داد به سمت من (و نه مردهای دیگه) چون رنگ ویلچر جدید رو دوست نداشت. مرد همراهم ویلچر رو محکم نگه داشت و کمی هم دستش آسیب دید به نظرم ولی نذاشت ویلچر پرت بشه یا بخوره به من و من که مات و مبهوت قدرت مرد روی ویلچر شده بودم حتی فرصت نکردم از جا جم بخورم یا خودم رو عقب بکشم. زن می گه که اشکالی نداره که مرد کتکش می زنه، از شرایط خسته ست. می گه که بچه ندارن، تو سن بالا با مرد ازدواج کرده و دو سال از مرد بزرگتره و به همین دلیل مثل مادر مراقبش هست. می گه که خونه شصت متری اهدایی دولت یک خواب داره که برای نیایش در نظر گرفتن! (تو اتاق نیایش میوه های نسبتا گرون پیشکش شده به مجسمه ی خداها به چشمم می خوره) مرد روی تخت تک نفره توی هال می خوابه و زن پایین تخت و روی زمین سیمانی و ملافه. می گه که همین که سایه مرد بالای سرش هست راضیه، که انتظاری نداره و تو خونه همسایه ها کارگری می کنه و با پول دولت و خیریه ی ما روزگار می گذرونن، که خانواده ی خودش و مرد بخاطر اخلاق های بد شوهر ترکشون کردن و کسی هیچ کمکی نمی کنه و با لحنی غمگین ادامه می ده هر روز دعا می کنم شوهرم زودتر از من بمیره چون اگر من زودتر بمیرم کسی نیست ازش نگهداری کنه و حتما بهش سخت می گذره. می گم خب بعدش سایه مرد بالای سرت نباشه چی کار می کنی؟ می گه خب من که خیلی زیاد از عمرم نمونده، تو خونه ها بیشتر کار می کنم که برای مراسم مرگ خودم پول پس انداز کنم، من یه پیرزنم، درسته که کتکم می زنن و پول کمی بهم می دن ولی چون دستمزدم پایینه همه جا برام کار هست. وقتی پول داشته باشم با خیال راحت می میرم و با لبخند ادامه می ده دوست دارم مراسم ختمم باشکوه باشه…

 

تمام راه برگشت به اون لبخند آخر فکر می کنم…

قدم

متولد شو!

قدم

شبها از سر کار که برمی‌گردم، زیر دوش به اتفاقات اون روز فکر می‌کنم و تاثیرشون روی زندگی‌م… به نظرم هر اتفاقی یه وزن داره، بعضی اتفاق‌ها اینقدر کوچیکن که کلا همون روز عصر فراموش می‌شن و بعضی‌ها اینقدر بزرگ که تا چندوقت من رو دلمشغول نگه می‌دارن. جدیدا اما تو وزن‌دهی محتاط شدم، فهمیدم اکثر همون اتفاقات به ظاهر کم‌وزن در گذر زمان تاثیرات بزرگی روی زندگیم می‌ذارن که صدسال هم به خواب نمی‌دیدم… فهمیدم هیچ اتفاقی کم‌وزن نیست!
امیدوار بودم آخر زندگیم به محافظه‌کاری ختم نشه، سر پرشوری داشتم و همیشه می‌گفتم باید خصلت‌های آپاچی‌گری رو تا دم مرگ نگه دارم… حالا هر روز به خودم می‌گم هنوز خیلی چیزها هست که باید بفهمی پری کوچیک… متولد شو!

بهاریه‌ام در روزنامه ابتکار

 

«کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر/بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد….»
مولوی
دور که می شی، انگار همه‌ی باورهات، رسم و رسوم، فرهنگت، حتی رنگ خنده‌هات یه جایی اون دوردست‌ها قایم می‌شن و رنگ می‌بازن. دور که می‌شی، انگار همه‌ی سنت‌ها که تا همین دیروز بابت‌شون کلی غر می‌زدی یهو برات عزیز و خوشایند می‌شن. دور که می‌شی، آسمون همون رنگه ولی دل تو، نه!سالهاست عید نوروز و آمدن بهار برای من کمرنگ شده است. زیستن در سرزمین سبزی که تنها تابستان رو تجربه می‌کند، خشکی شاخه‌های زمستانی، شکفتن و جوانه زدن به یکباره‌ی درخت‌ها و گل‌ها را به خاطره‌ای دوردست تبدیل می‌کند که تو در عکس‌ها قابشان کرده‌ای و بر در و دیوار خانه نشانده‌ای. به حکم دانشجو بودن و مشغله کاری سال‌هاست از سفر به ایران در عید نوروز محرومم، اما هر سال عید نرم نرمک بر در خانه‌ام می‌کوبد، بوسه‌ای می‌دهد و ستاره‌وار درین ظلام بر جانم می‌نشیند. گرچه بهار و عیدنوروز برای آنها که داخل ایرانند رنگ و بویی مثل هر سال دارد برای ما که درگیر اختلاف ساعت زمان تحویل سال و هزار کلاس و کار دیگر هستیم چالش مدیریت زمان و هیجانات آن را نیز به همراه می‌آورد. یک سال موقع سال تحویل در کلاس به تئوری‌های اقتصاد خرد گوش می‌دهی و سال دیگر خود در حال تدریس روش‌های استعدادیابی در سازمان‌ها هستی. یک سال نیمه‌های شب به تنهایی بر سفره هفت‌سین کوچکت می‌نشینی و با ماهی قرمز باهم حول حالنا می‌خوانید و سال دیگر با دوستان در رستوران ایرانی سبزی پلو ماهی خوران روبوسی عید می‌کنی. زندگی فرسنگ‌ها دور از وطن ادامه دارد. سنت‌ها در قلب تو لانه کرده‌اند و دلخوشیت می‌شود خریدن ماهی قرمز و شرط کردن با فروشنده که سه روز دیگر برایت پس می‌آورم تا در تنگ کوچکش تنها نماند. تنهایی را چشیده‌ای و قلبت راضی نمی‌شود هیچ موجود زنده‌ای را به چنان عذاب الیمی مهمان کنی. پارسال درگیرودار فکر کردن به سبزه‌هایی که نرسیده به عید در شرجی هوای اینجا پوسیده بودند و نمی‌شد بر سر سفره گذاشتشان چشمم افتاد به مغازه‌ی آبمیوه فروشی و یک سینی بزرگ سبزه‌ی پرپشت و خندان برای فروش. شاید بدانید که سبزه‌ها را در ماشین‌های مخصوص می‌ریزند و آبشان را می‌گیرند و معتقدند که اکسیر جوانی‌ست. علی‌ای‌حال به فروشنده گفتم می‌توانی سبزه‌ها را همینطور بدون آبگیری به من بفروشی؟ از من پرسید: ایرانی هستی؟ نوروز مبارک! جا خوردم. پرسیدم چطور؟ گفت هرسال یکی دو روز مانده به عید ایرانی تمام سبزه‌های شعبه‌های مختلف ما بدون آبگیری به فروش می‌روند. ایرانیها عاشق سبزه‌های ما هستند! خنده‌ام گرفته بود. ما ایرانی‌ها هرکجا برویم هفت‌سینمان به راه است، گیریم با سبزه‌های مغازه‌ی آبمیوه‌فروشی!امسال اما حتما هفت‌سینم قشنگتر خواهد بود. از دوستان کوچکم در مدرسه‌ی پناهنده‌ها دعوت کرده‌ام شب عید سبزی پلو با ماهی را مهمان من باشند و با هم حاجی فیروز بشویم. امسال به خودم قول داده‌ام به میمنت حضور شاگردان کوچکم و آغاز به کار در مدرسه مثل بچه‌ها بخندم؛ بی‌دغدغه، رها و سرخوشانه! کاش شما هم امسال بیشتر بخندید! داخل یا خارج از ایران، کاش همه با هم بخندیم!

 

http://ebtekarnews.com/?newsid=38055

کلاس درس من

مدیریت کلاسهای کودکان (بچه های چهار تا ده سال)

کلاس درس من
از طرف
UNHCR
دعوت شدیم تو کارگاه آموزشی “مدیریت کلاسهای کودکان” شرکت کنیم. حدود سی نفر داوطلب که به جز من و دو نفر دیگه بقیه هیچ کدوم آموزش حرفه اصلی شون نبود و از زن خانه دار بگیر تا مادربزرگ بازنشسته و پسر دانشجوی نیجریه ای از ملیت های مختلف سرتاسر دنیا و اکثرا غیربومی تو این کارگاه آموزشی شرکت کردیم. چون داوطلب خیلی کم و پناهنده اینجا خیلی زیاده متاسفانه مجبور هستن از وجود هر داوطلبی استقبال کنن و خودشون هم اشاره کردن که این موضوع براشون کلی دردسرساز شده.
کارگاه بسیار پرجنب و جوش و پربار بود و تعداد زیادی بازی و کار گروهی داشت که عمدتا تصویرسازی درس دادن به بچه ها و مشابه سازی وضعیت اونها بود. حتی یک بار مربی شروع کرد آلمانی حرف زدن و ما باید از روی زبان بدن و مثالهاش می فهمیدیم که منظورش چیه!

لیست نکات مهمی که بهشون اشاره شد رو اینجا می نویسم و امیدوارم که برای معلم های دیگه و حتی پدر مادرها مفید باشه. اول کلاس مربی که یه خانم المانی بسیار مشهوری در زمینه آموزش کودکان پناهنده هستن و کارشون همینه که به سرتاسر دنیا سفر می کنن و معلمها رو آموزش می دن (عجب کار هیجان انگیزی) ازمون خواستن چشمهامون رو ببندیم و کلاسهای درس خودمون در کودکی رو تصور کنیم. بعد گفتن حالا چشمهاتون رو باز کنید و هرچی تو ذهنتون هست رو نقاشی کنید. من یه مکعب کوچیک کشیدم با یک عالمه دایره ریز که مثلا کله های بچه ها بود و انگار مکعب از این حجم دایره در حال انفجار بود. بیرون مکعب یه معلم خیلی ریز نقاشی کردم که قیافه ش عصبانی بود و یه خط کش دستش بود….

خب، من دوره جنگ درس خوندم.کلاسها پر از دانش آموز و نیمکت ها چهارنفره بودن. موقع امتحان کیف می ذاشتیم بین مون و یکی باید می رفت پایین که من هیچ وقت زیر نیمکت جا نمی شدم از بس قدبلند بودم. معلمها خشک و جدی بودن و من سال چهارم ابتدایی به خاطر اینکه نوزده شده بودم کتک خوردم (یک ضربه وسط دست) و گرچه پدر مادرم با مدرسه و معلمها برخورد کردن ولی اون خط کش همیشه ته ذهن من باقی موند….بگذریم…

اهم نکاتی که باید در طی کلاس مدیریت بشن در هفت گروه مختلف طبقه بندی می شن که همه به یک اندازه مهم هستن و اولویت و ترتیب خاصی تو لیست کردنشون لحاظ نمی کنم:

اول. زمان بندی
دوم. اعتمادسازی
سوم. تخته سیاه (یا وایت برد یا…)
چهارم. بازخورد
پنجم. دستورالعمل ها
ششم. نحوه صحبت کردن معلم
هفتم. نظارت

اول. زمان بندی. نکته مهم در زمان بندی اینه که وقتی با بجه کار می کنید بهش زمان رو یادآوری کنید. مثلا بگید برای انجام این کار سه دقیقه وقت داری. چون اکثر بچه ها هیچ برآوردی از زمان ندارن این زمان دادن و یادآوری باعث می شه که کم کم به موقع انجام دادن (و مثلا در بزرگسالی خوش قولی در زمان ملاقات و…) در اونها بدون استرس و فشار نهادینه بشه. وقتی زمان تموم شد بهش اعلام کنید و ازش بخواید که کار رو به شما نشون بده. اینطوری اون در برابر کاری که می کنه در مدت زمان مشخص شده احساس مسوولیت می کنه.
وقتی به کل کلاس کاری می دید و اعلام می کنید که پنج دقیقه وقت دارید همیشه ته ذهنتون باشه که ممکنه یکی یا دو نفر زودتر اون کار رو تموم کنن و با حرف زدن یا سر و صدا کردن تمرکز بقیه رو به هم بریزن پس یه کار اضافه ی کوچولو هم برای اینجور مواقع کنار بذارید که بچه ها رو مشغول نگه دارید.  نکته اصلی در زمان بندی اینه که کارها کوتاه باشن، پشت سر هم باشن و در کل مدت آموزش بچه ها رو با انجام کارهای قطاری شکل مشغول نگهدارید. بین کارها وقت اضافه برای هیچ کاری نکردن وجود نداشته باشه. در هر لحظه بدونید باید چه کارک نید که این خودش آماده سازی زیادی نیاز داره. همیشه دو سه تا برنامه، بازی و کار جایگزین و اضافه برای هر کلاس داشته باشید.

دوم. اعتمادسازی. بچه ها بسیار باهوش هستند و به سرعت ارتباط برقرار می کنند ولی اگر متوجه بشن دارید فریبشون می دید به سرعت هم اعتمادشون رو از دست می دن.
برای اعتمادسازی اسمشون رو یاد بگیرید و اونها رو با اسمی که دوست دارن صدا بزنید. کار خوبی که انجام می دن رو تشویق کنید و با مشغول کردنشون به یه کار دیگه و پرت کردن حواسشون مانع از انجام کارهای ناخوشایند بشید. مراقب زبان بدنتون باشید. رابطه چشمی با بچه ها رو همیشه حفظ کنید و حالت بدن رو در وضعیت مثبت قرار بدید.

سوم. تخته سیاه (وایت برد). برای جلب توجه بچه ها همیشه یه تخته سیاه یا وایت برد در گوشه کنار محل آموزش بذارید. نکات مهم و مثالها رو روش بنویسید و بذارید بچه ها در حین تمرین به تخته نگاه کنن که بهشون یادآوری بشه. مثلا اگر سوالی پرسیدن از خودشون بپرسید با توجه به مثال روی تخته نظر خودت چیه؟
تخته رو چند بخش کنید و حتما از رنگ های متفاوت استفاده کنید. کلمات رو کامل بنویسید تا دیکته ی اونها هم یادشون بمونه. از شلوغ کردن تخته و درهم نویسی جدا خودداری کنید.

چهارم. بازخورد. قبل از شروع هر کار جدیدی (تسک: کار؟ وظیفه؟) مطمئن بشید که همه بچه ها مستقیم به شما نگاه می کنن و حواسشون به شماست. مثلا یه شیوه می تونه این باشه که در ابتدای هر قسمت جدید به شکل خاصی دست بزنید. بعد از چندبار بچه ها متوجه می شن که این نوع خاص دست زدن یعنی عزیزم به من نگاه کن (خب من اینجا مشخصا یاد کاپیتان افتادم که تو فیلم اشکها و لبخندها بچه هاش رو با سوت صدا می زد ولی دست زدن فکر کنم بهتر از سوت زدنه و بهتر از تک تک صدا کردن بچه ها)
حتما در هر کلاسی یه سری کار یا بازی مربوط به شنیدن بگنجونید و بچه ها رو تشویق کنید در مورد اون بازی یا تکلیف با هم حرف بزنن. مثلا گروه های دو یا سه نفره تشکیل بدید. بچه ها وقتی با هم حرف می زنن و برای هم توضیح می دن بیشتر درس رو می فهمن. نکته مهم اینکه اجازه بدید بچه ها موقع حرف زدن بین خودشون با زبان اصلی شون حرف بزنن که کل معنا و مطلب رو بفهمن (مثلا بچه های کلاس من می تونن به زبان میانماری حرف بزنن)

پنجم. دستورالعمل ها. دستورالعمل ها رو در جملات کوتاه بیان کنید. بین جملات یک یا دو ثانیه مکث کنید. مطمئن باشید حواسشون جمع شماست. لاینقطع حرف نزنید بچه ها سردرگم می شن. به توضیح دادن بسنده نکنید همیشه بهشون شیوه انجام کار رو نشون بدید. مثالهای عملی بزنید و خودتون انجام بدید که کامل متوجه بشن. هیچ وقت بعد از توضیح نپرسید همه فهمیدن؟ چون معمولا همه می گن بله حتی اگر نفهمیده باشن و وقتی هم همه می گن بله اون یکی نفری که دلش می خواد سوال کنه خجالت می کشه و سوال نخواهد پرسید. به جای پرسیدن این سوال سوالهایی ازشون بپرسید که مفهومی باشه و متوجه بشید مطلب رو کاملا درک کردن.
برای هر مطلبی که بهشون یاد می دید اجازه بدید توی گروه های کم تعداد با هم تمرین کنن و شما نظارت کنید.

ششم. نحوه صحبت کردن معلم. فراموش نکنید سکوت شما بسیار معنادارتر و گویاتر از حرفهای شماست پس پشت سر هم و تند تند حرف نزنید و به بچه ها فرصت حرف زدن بدید. جملات رو تکرار نکنید چون به بچه ها می فهمونه که اگر بار اول حواسشون نبود باز هم فرصت برای دنبال کردن سیر کلاس هست. به جاش از یه همکلاسی دیگه بخواید که برای کل کلاس توضیح بده. با خودتون حرف نزنید. نگید خب حالا می خوایم فلان کار رو بکنیم یا چطوره اول بریم سراغ اون یکی بازی یا بذار ببینم چقدر وقت داریم. زبان شما باید ساده ولی کامل و درست باشه. جمله ها و کلمات رو نخورید و با گرامر نادرست ادا نکنید. لزومی نداره سرعت حرف زدنتون رو کاهش بدید ولی جملات رو کوتاه کنید و بین شون مکث داشته باشید. با صدای یکنواخت حرف نزنید، صدا رو بلند و کوتاه کنید ولی هیچ وقت داد نزنید. از زبان بدن زیاد کمک بگیرید. قول هایی که می دید و دستوراتی رو که وضع می کنید از یاد نبرید.

هفتم. نظارت. بچه ها رو در حین انجام فعالیت های متفاوت چندباره ارزیابی کنید تا نقاط قوت و ضعفشون دستتون بیاد. اونها رو یادداشت کنید و در گذر زمان بازبینی کنید تا برای هر بچه برنامه پیشرفت و آموزش خودش رو داشته باشید. مثلا اگر بدونید علی بیشتر با انجام دادن یاد می گیره تا نگاه کردن ازش بخواید برای نشون دادن مثال به بقیه بیاد باهاتون همکاری کنه و….

برچسب نژادپرستی

 

این روزها در دنیای مجازی برچسب های عجیب و غریب زیاد شده اند. به طرفه العینی سکسیست خطاب می شویم یا جدایی طلب یا نژادپرست یا… مرزهای تعاریف و کلمات جابجا شده اند و چه بسا رفتارهایی که تا دیروز هنجار مثبت یا حتی بی اهمیت تلقی می شده اند، امروز مستوجب تکفیر و نشان تحجر شناخته شوند. البته در جامعه ای که سخن گفتن و اندیشیدن همواره یکی از اصلی ترین خطوط قرمز آن بوده، گذر از نیندیشیدن به پرسشگربودن همواره با کنش ها و واکنش های افراط و تفریطی همراه بوده است ولی ظاهرا به جز حرکت رو به جلو و تکرار سعی و خطا، هنوز راه کوتاه تر و یا احیانا بی دردسرتری برای رسیدن به بلوغ فکری پیشنهاد نشده و ما همچنان باید پیامدهای حرکت های پاندول وار و سرگیجه های ناشی از آن را به جان بخریم. در این میان اما یکی از برچسب ها شایع تر از بقیه است: نژادپرستی. حدود و ثغور نژادپرستی مثل اکثر تعاریف رایج در سالهای اخیر شاید دچار دگردیسی شده و حتی برای من که سالهاست روی این موضوع حساس هستم، گاه واکنش های افراد (بخصوص دردر شبکه های مجازی) گمراه کننده بوده.

ماجرا از اینجا شروع شد که چند وقت پیش در جمعی با استناد به نتایج تحقیق تز دانشگاهی خود اعلام کردم که جامعه ی ایرانی مورد مطالعه ی من بسیار فردگراتر از جامعه ی مالزیایی مورد مطالعه بودند و از جانب هموطنان متهم به نژادپرستی شدم! دوستان اعلام کردند که بخاطر چنین گفته هایی ست که ما ایرانی ها باور و اعتماد به نفس مان کم شده و در عرصه های مختلف دچار ناکامی می شویم و اظهار داشتند که بهتر است سیاه نمایی نکنم! (فردگرایی صفت بد یا سیاهی محسوب می شود؟ نمی دانم)

من در تز فوق لیسانس درباره ی فرهنگ سازمانی تحقیق کردم. فرهنگ سازمانی جامعه ی نمونه ای از ایران را با جامعه ی نمونه ای از مالزی مقایسه کردم و ابعاد پنج گانه ی فرهنگ سازمانی را اندازه گرفتم.

(پنج عامل فرهنگ از دید  Hofsted را در انتهای مطلب آورده ام*)

فرهنگ سازمانی قطعا با فرهنگ به معنای عام متفاوت است و نمی تواند مبنای عمومیت سازی مطلق قرار بگیرد ولی چندان هم از آن جدا نیست. اگر شما بدانید که در فرهنگ سازمانی نمونه ی مورد تحقیق از دویست شرکت متفاوت یافته ها بطور معناداری خبر از حاکمیت فرهنگ مردسالار داده اند، بعید است بتوانید بگویید مردسالاری در آن جامعه اصلا جایی ندارد. اما آیا این موضوع بدین معناست که تک تک افراد آن جامعه یا حتی افراد همان شرکت های مورد مطالعه حتما مردسالار هستند؟ قطعا خیر

یکی از دلایل انجام تحقیقات در رشته ی من بطور مشخص اینست که بتوانیم رفتارها و خصوصیات موارد مورد مطالعه را فرمول سازی کرده، درنهایت به صورت تئوری عرضه کنیم. گرچه این امر در علوم اجتماعی به سختی صورت می پذیرد و به ضرس قاطع نمی توان فرمولهایی مشابه ریاضیات به دست آورد، با تعیین پارامترهای موثر در رفتارها و بررسی واکنش ها می توان تئوری ها و مدل های رفتاری مشخصی با قطعیت بالا ارائه کرد و مسلم ست که چنین کاری در نهایت به طبقه بندی رفتاری و طبقه بندی آدمها منجر می گردد. مثالهای این موارد زیادند. ما تئوری های بسیار گسترده و عمومیت یافته یی درباره ی شیوه های انگیزشی کارکنان، مدیران، شخصیت شناسی و غیره در دست داریم که در بسیاری از موارد پاسخگوی مشکلات درون سازمانی هستند. در واقع یک مشاور با کنار هم قراردادن داده ها و چیدمان مناسب آنها در چهارچوب تئوری مناسب می تواند راهکارهایی برای حل مسائل شرکت بیابد و درد و درمان شرکت را پیدا کند. استفاده از این تئوری های رفتاری و قرار دادن افراد در طبقه های خاص نه تنها نژادپرستی نیست بلکه بخشی از دانش مدیریت منابع انسانی در سازمان است. مثال پررنگ این موضوع را در شرکت های چندملیتی مشاهده کرده ام که بنا بر فرهنگ کارکنان آن کشور مزایا و پاداش و حتی شیوه های تنبیهی کارکنان متفاوت است و این تفاوت ناشی از آگاهی سیاستگذاران منابع انسانی شرکت به تفاوتهای خاص و ترجیحات فرهنگی افراد است. در مثال های کوچکتر می توان به استراتژی های متفاوت رفتاری که مدیر تیم در برابر هر یک از افراد تیم اتخاذ می کند اشاره کرد. فرهنگ، شخصیت، رویکرد و هر کدام از این عوامل افراد را در طبقه بندی های مستقلی قرار می دهد و از آنجا که معمولا ما در شناسایی و ارزیابی های افراد فقط به نوک کوه یخی دسترسی داریم، برآورد آنها از فرد یک موجود پیچیده و حتی بعضا غیرقابل پیش بینی می سازد. طبقه بندی رفتاری و فرهنگی به مدیران کمک می کند رفتار زیردستان خود را راحت تر و دقیق تر پیش بینی کنند و بدانند چه تصمیماتی منجر به افزایش بهره وری و یا احیانا کاهش آن می شوند.

ازین منظر این برچسب ها نه تنها مضر نیستند بلکه بسیار کارآمد و مفید فایده می باشند. نکته ی اصلی اما در این مبحث که می تواند پاشنه ی آشیل مدیران هم تلقی گردد بی توجهی به این نکته است که در علوم اجتماعی و رفتاری هیچ چیز مطلق نیست و تئوری های ارائه شده تنها در “اکثر” مواقع کارسازند و نه در همه ی موارد. بیان اینکه جامعه ی ایران از مردسالاری مزمن رنج می برد تنها بدین معناست که معیارهای تعریف شده در مفهوم مردسالاری در بسیاری از موارد در جامعه ی ایرانی صدق می کنند ولی هرگز بدین معنا نیست که تک تک مردم ایران مردسالار هستند. به همین شکل تعمیم دهید یافته های مطالعاتی مبنی بر میزان بالای خشونت در فلان شهر که مطلقا بدین معنا نیست که صددرصد مردمان آن شهر بیمار هستند بلکه مشخصا اشاره دارد به خصیصه ی رفتاری فرهنگی یک جمع که برآمد رفتارهای اکثریت افراد تشکیل دهنده ی آن جمع است.

در تمامی دنیا مرسوم است مزاح هایی درباره ی شهرهای مشخص شکل می گیرد و حتی خصیصه ی رفتاری خاصی سمبل آن شهر بخصوص و مردمانش می گردد. جدای از افراط ها و تحقیرهای احتمالی که توسط برخی بیمار فکر صورت می گیرد معمولا شهرت این خصایص دلایل تاریخی و فرهنگی خاصی دارند و تنها توصیف کننده ی برداشت دیگران از مم های فرهنگی حاکم بر فضای آن منطقه می باشند و لاغیر (در این معنا کذب بودن این خصایص و یا حتی صدق نمودن آنها هرگز مورد بحث نیست، برداشتی ست که به دلیلی هرچند احیانا ناصواب رایج گشته). اما جدای از این موارد، بیان خصوصیات اگر همراه با تحقیر، توهین و استهزا نباشد و بر پایه علمی صورت گیرد به گمان نگارنده فرسنگ ها از نژادپرستی فاصله دارد و تنها موجبات تفکر بیشتر هر عقل سلیم و ذهن کنجکاو را باعث می گردد و حتی ممکن ست تلنگری باشد برای افراد آگاه که از خود بپرسند چه باید کرد.

Five independent dimensions of national culture differences:

  1. Power distance, that is the extent to which the less powerful members of organizations and institutions (like the family) accept and expect that power is distributed unequally. This represents inequality (more versus less), but defined from below, not from above. It suggests that a society’s level of inequality is endorsed by the followers as much as by the leaders. Power and inequality, of course, are extremely fundamental facts of any society and anybody with some international experience will be aware that ‘all societies are unequal, but some are more unequal than others’.
  2. Individualism on the one side versus its opposite, collectivism, that is the degree to which individuals are inte-grated into groups. On the individualist side we find societies in which the ties between individuals are loose: everyone is expected to look after him/herself and his/her immediate family. On the collectivist side, we find societies in which people from birth onwards are integrated into strong, cohesive in-groups, often extended families (with uncles, aunts and grandparents) which continue protecting them in exchange for unquestioning loyalty. The word ‘collectivism’ in this sense has no political meaning: it refers to the group, not to the state. Again, the issue addressed by this dimension is an extremely fundamental one, regarding all societies in the world.
  3. Masculinity versus its opposite, femininity refers to the distribution of roles between the genders which is another fundamental issue for any society to which a range of solutions are found. The IBM studies revealed that (a) women’s values differ less among societies than men’s values; (b) men’s values from one country to another contain a dimension from very assertive and competitive and maximally different from women’s values on the one side, to modest and caring and similar to women’s values on the other. The assertive pole has been called ‘masculine’ and the modest, caring pole ‘feminine’. The women in feminine countries have the same modest, caring values as the men; in the masculine countries they are somewhat assertive and competitive, but not as much as the men, so that these countries show a gap between men’s values and women’s values.
  4. Uncertainty avoidance deals with a society’s tolerance for uncertainty and ambiguity; it ultimately refers to man’s search for Truth. It indicates to what extent a culture programs its members to feel either uncomfortable or comfortable in unstructured situations. Unstructured situations are novel, unknown, surprising, different from usual. Uncertainty avoiding cultures try to minimize the possibility of such situations by strict laws and rules, safety and security measures, and on the philosophical and religious level by a belief in absolute Truth; ‘there can only be one Truth and we have it’. People in uncertainty avoiding countries are also more emotional, and motivated by inner nervous energy. The opposite type, uncertainty accepting cultures, are more tolerant of opinions different from what they are used to; they try to have as few rules as possible, and on the philosophical and religious level they are relativist and allow many currents to flow side by side. People within these cultures are more phlegmatic and contemplative, and not expected by their environment to express emotions.
  5. Long-term versus short-term orientation: this fifth dimension was found in a study among students in 23 countries around the world, using a questionnaire designed by Chinese scholars It can be said to deal with Virtue regardless of Truth. Values associated with Long Term Orientation are thrift and perseverance; values associated with Short Term Orientation are respect for tradition, fulfilling social obligations, and protecting one’s ‘face’. Both the positively and the negatively rated values of this dimension are found in the teachings of Confucius, the most influential Chinese philosopher who lived around 500 B.C.; however, the dimension also applies to countries without a Confucian heritage.