نکات کلیدیِ زبان بدن

 

با توجه به این پنج نکته کلیدی در زبان بدن، دیگران به شما بیشتر اعتماد خواهند کرد:

الف. چشمان شما می تونن خیلی چیزها رو لو بدن. وقتی با کسی مکالمه می کنید نگاهتون رو به جاهای دیگه معطوف نکنید. سعی کنید تماس چشمی داشته باشید و از نگاه کردن به اطراف (مثلا در خروج یا آدمهای عبوری دیگه) خودداری کنید. با بالا بردن ابروها به هنگام گوش کردن می تونید علاقه خودتون رو نشون بدید.

ب. به جایگاه قرار گرفتن بازوهاتون توجه کنید. اگر دستها یا بازوها رو در پشت قرار بدید حالت پنهان کردن رو القا می کنید. اگر دست به سینه بایستید معمولا نشانه ی اینه که چندان نسبت به ایده های جدید یا طرز تفکر طرف مقابل همراهی ندارید و موافق نیستید (گارد گرفتن). دستها رو آزادانه حرکت بدید و بازوهاتون رو باز نگه دارید.

ج. موقعیت شانه ها بسیار مهم هستند. اگر عادت دارید قوز کنید و خمیده بنشینید یا آرنج ها رو روی ران ها قرار بدید، این شکل بدن وضعیت خمودگی و فرسودگی رو به طرف مقابل القا می کنه. صاف بنشینید و شانه ها رو رو به جلو نگه دارید. اگر در حالت ایستاده هستید پاها رو در جهت بدن فردی که باهاش صبحت می کنید نگه دارید. سمت و سوی پا اگر به سمت بیرون باشه نشانه ی عدم تمایل به ادامه ی بحث و ترک موضع ه. مثل ژست قهرمانها سینه رو جلو بدید و پاها رو در حالت

A

نگه دارید.

د. آینه باشید.

به حرکات بدن فرد مقابل نگاه کنید و اونها رو تکرار کنید. معمولا در مواقع بروز مشکلات یا تناقضات پیشنهاد می شه میمیک صورت فرد رو تقلید کنید تا تنش به حداقل برسه.

و. لبخند زدن رو فراموش نکنید. لبخند زدن به اطرافیان شما این حس رو می ده که همه چیز کنترل شده ست و اعتماد به نفس خودتون رو هم بالا می بره.

 

لینک مطلب اصلی

http://www.entrepreneur.com/article/245046

 

سه نکته درباره‌ی اعتماد به نفس

اعتماد به نفس رو یکی از مهمترین عوامل رسیدن به موفقیت می دونن و با این حال هنوز آدمهای زیادی پیدا می‌شن که یا از اون سمت بوم کمبود اعتماد به نفس قل می‌خورن پایین یا از این ور بوم توهم. اعتماد به نفس سالم هرگز به شما نمی‌گه که بهترین هستید ولی در عین حال که بهتون کمبودها رو یادآوری می کنه، باورهای بهبود رو هم در شما بیدار می کنه. مهمه که نقاط ضعفمون رو بشناسیم و مهمتره که بدونیم راهکارهایی برای بهبود هر ضعفی وجود دارن و مهمترین نکته اینکه اون راهکارها رو پیدا کنیم و اجراشون کنیم. این قسمت آخر سخت ترین و در عین حال تنها کلید داشتن یک اعتماد به نفس سالمه. شما هرچقدر هم به توانمندی ها یا نقاط ضعفتون اگاهی داشته باشید و هرچقدر هم در مورد راه های بهبود مطالعه کنید تا وقتی راهکارها رو اجرا نکنید و ندونید که کدوم راهکار برای شما بهتر جواب می ده، عملا هیچ قدمی برای بهبود اعتماد به نفس برنداشتید. مثل این می مونه که من تصمیم بگیرم تو رشته دومیدانی قهرمان المپیک بشم و صرفا به خوندن کتابهایی در مورد چگونه قهرمان شویم یا چگونه بدویم اکتفا کنم.

راهکارهای زیادی برای افزایش اعتماد به نفس پیشنهاد کردن (ما سر کلاسها حدود شصت راهکار رو توضیح می دیم) ولی برای شروع شما این سه راهکار که از بقیه به نسبت عمومی تر هستند رو تو ذهنتون داشته باشید و اجرا کنید تا بعدی ها رو هم در گذر زمان باهاتون درمیون بذارم.

اول. یکی از راهکارهای افزایش اعتماد به نفس در مواقعی که قراره تصمیمی بگیرید یا کاری رو شروع کنید اینه که خودتون رو در انتهای راه تصور کنید. لذت و شادی رسیدن به هدف رو بچشید و کاملا بدونید قراره به چی برسید.
می گن دو راه محرک برای تغییر وجود داره، احساس درد از وضعیت موجود و امید به وضعیت بهتر. وقتی خودتون رو در انتهای راه تصور می کنید در واقع وضعیت بهتر رو تو ذهنتون تصویرسازی می کنید. اهمیت تصویرسازی در رسیدن به موفقیت بسیار زیاده که به طور جداگانه سر فرصت براتون می نویسم ولی فعلا بدونید که تصویرسازی ذهنی از اونچه که می خواید بهش برسید اگر در مرز خیال پردازی حرکت کنه و نه به توهم منجر بشه نه به ناامیدی بسیار قدرت معجزه آسایی داره.

دوم. یکی از مواردی که زیاد توی مشاوره ها بهش برخورد می کنیم اینه که افراد باور به توانمندی بهبود رو با باور به خوب بودن اشتباه می گیرن. یک فرد با اعتماد به نفس سالم باور داره که مجموعه ای از توانمندی ها و نقاط ضعفه و در کنارش به این هم باور داره که توانمندی بهبود بخشیدن به وضعیت موجود رو داره و در همه حال دنبال راهکارهای مناسب می گرده. باور به اینکه ما با وجود تمام نقطه ضعف هامون برای خودمون و دیگران دوست داشتنی هستیم نباید به خودخواهی و خودبرتربینی منجر بشه. شاید بهتر باشه در گام اول نقاط ضعف و قدرت خودمون رو لیست کنیم و راهکارهای بهبود رو برای هر کدوم در نظر بگیریم. با انجام این کار به نوعی خودآگاهی می رسیم که در مواقع تلخ و شاد به کمک مون می یاد. نه در موفقیت به خودمون می بالیم و نه در شکست ناامید می شیم.
در فرهنگ های مختلف این باور به دوست داشتن رو به اشکال مختلفی ابراز می کنن. فرهنگ غربی که بیشتر روی فردیت تاکید می کنه راهکارهای فردی تر، برون گرایانه تر و شاید به عبارتی جسورانه تری برای ابراز شادی و محبت به خود رو در جامعه جا انداخته تا فرهنگ شرقی که دائم تاکید بر یکدستی با اجتماع و همسان سازی داره. به هر حال در هر فرهنگی که هستیم مهم اینه که بدونیم مهمترین توانایی ما بهبود بخشیدن به توانمندی هاست. ما کامل نیستیم ولی این مشخصا به معنای بد بودن ما نیست همونطور که به معنای قهرمان بودن و برتر بودن ما هم نیست. ما صرفا یک پازل هستیم، تیکه های مفقوده رو بذارید سر جاش…

سوم. گفتن اینکه بعد از شکست سرت رو بالا بگیر و ادامه بده و بلند شو و کوتاه نیا و… خیلی آسونه! هر روز هزار تا جمله مثبت به در و دیوار دنیای حقیقی و مجازی می کوبن که تو می تونی، ادامه بده و… ولی وقتی شکست می خوریم و به نظرمون دنیا تیره و تار می شه تمام این جملات معنای خودشون رو از دست می دن. به طور وضوح حالمون بده، عصبانی می شیم و در اون وضعیت نامتعادل عصبی دلمون می خواد سر به تن گوینده های اینهمه جمله ی قشنگ نباشه… خب، اصل ماجرا هم همینه! اینکه ما اکثرمون تو وضعیت بعد از شکست که عصبانی و خسته و ناامید و غمگین هستیم تکرار این جملات عین نشتر به قلبمون می ره و تقریبا اکثرمون در این حس و حال مشترکیم! نکته مهم اما اینه که بعد از هر شکست به خودمون فرصت ترمیم بدیم. راهکارهای خالی کردن غم و خشم رو به شکل مناسب و معقول پیدا کنیم و زمان مناسب برای دوباره سرپا بلند شدن رو هم پیدا کنیم. بعضی شکست ها زمان بیشتری برای سوگواری می طلبن و بعضی کمتر. راهکارهای برخورد با هر شکستی و نحوه ی سوگواری هم متفاوته. اگر بدونیم که داشتن حس غم و اندوه بعد از شکست تا اندازه ای (و نه به شکل افراطی) قابل قبوله و یاد بگیریم چطور در زمان لازم خودمون رو نوازش کنیم یا از افراد و ابزارهای بیرونی کمک بگیریم بعد از دوره ی سوگواری راحت تر به راهکارهای جدید فکر می کنیم. مهمترین تفاوت آدمهای با اعتماد به نفس با بقیه هم همینجاست که بعد از اتمام سوگواری بلند می شن و به راه رفتن و دویدن و امتحان راه های جدید ادامه می دن.
خوبه که خودمون رو بشناسیم. به خودمون حق بدیم به اندازه و شیوه ی معقول ناراحت یا خشمگین بشیم و یه خط قرمز بکشیم دورمون که وقتی در حالت ناپایدار احساسی هستیم تصمیمی نگیریم یا رفتاری نکنیم که باعث آزار دیگران بشه. ما حق داریم غصه بخوریم ولی اینکه تیر ترکش غصه باید دامن بقیه رو هم بگیره یا نه خودش یه موضوع جداست.

موفقیت هاتون رو تو ذهنتون به تصویر بکشید، باور کنید که مهمترین توانمندی شما توانمندی تغییر و بهبوده و هرگز در سوگواری شکست درجا نزنید… اولین شرط رسیدن، رفتنه!

این ویدئو رو هم ببینید:

پادکست‌هایی برای زنان کارآفرین

 

از من بپرسید این خط های زن و مرد و مناسب مردان و مناسب زنان این روزها خیلی کمرنگتر شده ولی به عنوان زنی که در رده ی مدیریت میانی و مدیریت استراتژیک سازمان کار کردم بهتون می گم که هر یک قدم که می خواید توی سازمان بردارید باید به هزار نکته ی ریز و درشت توجه کنید و کلی نکته ی تاثیرگذار رو برای هر تصمیم در نظر بگیرید. در انتها هم همچنان کسانی پیدا می شن که بخوان شکست یا اشتباهات بزرگ و کوچیک شما رو به جنسیت تون ربط بدن و نه خطای معقول و جایز هر آدمیزاد! اینجور آدمها رو با لبخند نابود کنید. هرچقدر لبخندتون روی صورتتون پهن تر باشه اینا زودتر مضمحل می شن!
🙂

کلا چه زن و چه مرد از حد متوسط روزمره که بخواید بالاتر برید دو تا توصیه رو باید هر روز سه وعده هر وعده بیست و هفت بار روبروی آینه با خودتون تکرار کنید:

کم نیار، مبارزه کن

و

هر روز یک قدم بیشتر

این پادکست ها رو برای زنهای کارآفرین تهیه کردن ولی شنیدنش رو به همه توصیه می کنم حتی اگر در دنیای تجارت نیستید و یک کارمند ساده یید. به نظرم آشنایی با طرز تفکر آدمهایی که جلو می رن و می سازن و تلاش مثبت دارن هیجان انگیزه و بهترین درمان در مواقع ناامیدی محسوب می شه. همیشه به دیگران می گم به جای اینکه نگاه به پایین تر از خودتون بندازید و بگید به به آفرین به خودم، به موفق ها نگاه کنید و از خودتون بپرسید چه چیزی می تونم ازش یاد بگیرم و چطور می تونم موفق تر باشم. همین باور که شما توانایی بهبود و پیشرفت رو دارید خودش کلی اعتماد به نفس و شادی در آدمها ایجاد می کنه. برای ایجاد حس شادی نیازی نیست فکر کنید بهترین هستید، همین که بدونید تو یه جاده قشنگ در حال حرکتید، خودش کلی شادی بخشه. لزومی نداره همه با سرعت یک چیتا حرکت کنن، لاک پشتی هم قبوله…

http://www.inc.com/leonard-kim/the-5-best-podcasts-for-women-entrepreneurs.html?cid=sf01001&sr_share=twitter

پ.ن: انگلیسی یاد بگیرید جان هر کس که دوست دارید، خیلی مهمه… حتی اگر قرار نیست تا آخر عمر از دروازه غار اونطرفتر برید باز هم خواهش می کنم انگلیسی یاد بگیرید.

یک انتخاب، یک راه

تو زندگی همه آدمها لحظات ناامیدی هست. اصلا این روزها غم بیداد می کنه! اینها رو امروز به یکی می گفتم که…

یکی از قوانین خیلی خوب توی خیریه ما برقراری روابط سرپرستی و کارآموزیه. هر فردی وقتی به رده خاصی تو خیریه برسه می تونه چند نفری رو سرپرستی کنه و کارهاشون رو هماهنگ کنه که چطور و چه کارهایی توی خیریه انجام بدن. معمولا این روابط بسیار عمیقتر می شه. ما توی خیریه همدیگه رو خواهر و برادر صدا می کنیم و عملا در بسیاری از موارد روابط به همین سطح خواهرانه می رسه و بسیار نزدیک و عمیق می شه. من هنوز به سطح سرپرستی نرسیدم ولی به خاطر درس مرتبط با مشاوره که خوندم و شغلم معمولا کسانی که کمی راهنمایی شغلی، تحصیلی یا کلا مسیر زندگی نیاز داشته باشن به من معرفی می شن که بهشون مشاوره بدم و براشون برنامه ریزی کنم.

مدتیه زن جوونی رو بهم معرفی کردن. زن همسایه ی منه. اندونزیاییه. انگلیسی رو در حد کلمات اولیه بلده و بسیار ناتوان و بی اعتماد به نفسه. سر کار نمی ره. می گفت همسرم نمی ذاره. حتی تنها از خونه هم بیرون نمی ره. درس زیادی نخونده و بسیار نحیف و زار و نزار به نظر می رسه… بهم گفتن که این زن معشوقه ی مردیه که صاحب یک هتل بزرگه. اونجا کار می کرده و حالا که معشوقه ی مرد شده مرد گفته لازم نیست کار کنی. براش خونه گرفته و بهش کمی پول توجیبی می ده و هفته ای چند بار بهش سر می زنه…

اول که بهم گفتن معشوقه ی یک مرد متاهل شده چندشم شد. عالم و آدم می دونن سفت و سخت ترین خط قرمز زندگی من نفر سوم بودن توی زندگی یک زوجه. از هیچ چیز به اندازه ی مرد هوسباز بیزار نیستم و هرگز زنی رو که آگاهانه وارد زندگی کسی می شه (با هر بهانه و توجیهی) نمی بخشم. برای همین موقعی که به من معرفیش می کردن رفقا با کلی من و من بهم ماجرا رو گفتن که نکنه من قبول نکنم. گفتن که دو ماهه یکی از منتورها سعی کرده بهش نزدیک بشه و بی فایده بوده و می خوان جذبش کنن به خیریه که بتونن کمکش کنن و نذارن تو منجلاب بمونه و… دو روز تمام با خودم کلنجار رفتم. چرا باید به زنی کمک کنم که زندگی یکی رو خراب کرده؟ چی باید به کسی گفت که به خاطر خودش بقیه رو نادیده گرفته؟ در نهایت دوستم حرف خوبی زد. گفت اتفاقا همچین آدمی بیشتر به کمک تو نیاز داره. باید بفهمه چقدر کارش شنیع و غیراخلاقی بوده…

و من قول دادم کمک کنم…سه ماه تمام من به هر ترفندی متوسل شدم تا اعتمادش رو جلب کنم. بسیار کم حرفه و غمگین. اینقدر با صبر و حوصله جلو رفتم که خودم هم تعجب کردم. امروز اما مزد تمام این صبرها داده شد. از خیریه برمی گشتیم که پیشنهاد کردم بریم شام بخوریم. ناهار نخورده بودم و هفت شب بود. قبول کرد و من تا غذا رو بیارن از زندگی خودم براش گفتم. که چقدر عذاب کشیدم و چند بار شکست خوردم و چقدر تنهایی گریه کردم و… چشمهاش هی پرتر شدن و یک دفعه بغضش ترکید و زار زد… تمام غمش رو رها کرد توی بغل من. گفت زیر دست خاله و عمه و… بزرگ شده و پدر و مادرش تو بچگیش مردن و خواهرش معتاده و برادرش مواد فروشه و تو زندان و کسی رو نداره و درسی نخونده و زبان بلد نیست و وقتی رییسش بهش پیشنهاد معشوقه بودن داده گفته که زنش رو داره طلاق می ده و حالا مدتهاست زنش رو طلاق بده و خبری نیست و از خرجی خونه می زنه و برای خواهرش می فرسته و می ترسه اگر به رییسش که حالا دوست پسرشه نه بگه از مالزی بیرونش کنن و نمی خواد برگرده اندونزی و نمی دونه چه کار کنه و دوست پسرش دائم می گه که اون خیلی خنگ و بی عرضه ست و تنهایی از پس زندگی برنمی یاد و….

منم و یه دل پردرد و حرص از دست آدمهای هوسباز و اشکهایی که نمی دونم کجا بریزم و کلی برنامه برای توانمندسازی این زن و…
هنوز هم منفورتر از وارد زندگی کسی شدن برام نیست اما… من اگر شرایط این زن رو داشتم و اینقدر بی اعتماد به نفس بودم و یتیم بودم و بی پول بودم و اینهمه تحقیر شده بودم و… آیا می تونستم درست فکر کنم؟
**

بچه ها تقبل کردن پول کلاس ورزش رفتن این زن رو بدن. من روی اعتماد به نفسش کار می کنم و هنوز از خودم متعجبم که چطور زنی که منفور من بود رو امروز اینقدر خواهرانه در آغوش گرفتم و بهش می گفتم من کنارت هستم، تا تهش… نترس!
کاش زندگی مهربونتر بود…

بیست کلید برای پیشبرد بی‌دردسر کارها

چند روز پیش دوستی از من پرسید جه کنم که بتونم کارهام رو “منظم و مرتب” پیش ببرم؟ اگر شما هم جزو افرادی هستید که برای پیش رفتن و انجام کار نیاز به برنامه دارید و وظیفه گرا هستید توصیه های زیر برای شماست:

 

اول: ساعت خوابتون رو تنظیم کنید. در بازه ی زمانی مشخصی بخوابید و در بازه ی زمانی مشخصی از خواب بیدار شید تا تنظیمات هوشیاری بدنتون در ساعات مختلف روز زیاد نوسان نداشته باشن. اگر یک دفعه دو شب پشت سر هم سه ساعت بخوابید و چهار شب بعدی هم شبی دوازده ساعت بدن تنظیمات خودش رو گم می کنه و بازدهی شما در طی روز کاهش پیدا می کنه.

 

دوم: تا حد امکان صبحانه ی سالم بخورید. میزان قند و کربوهیدرات رو به حداقل برسونید و پروتئین ها رو جایگزین کنید. صبحانه ی سنگین یا چرب  یا بسیار کم و از اون بدتر نخوردن صبحانه به سلولهای مغزی آسیب می رسونه. با خودتون مهربون باشید

 

سوم: حتی اگر شده به مدت ده دقیقه تمرینات کششی انجام بدید. نرمش بین یک ساعت تا چهل و پنج دقیقه بسیار ایده آله ولی اگر امکان نرمش کردن رو ندارید به حرکات ساده ی کششی بسنده کنید

 

چهارم: دوش بگیرید. در روزهای گرم دوش آب سرد یا در روزهای زمستونی دوش آب داغ ممکنه بسیار لذتبخش به نظر برسن ولی تحقیقات نشون می دن دوش آب ولرم از هر دوی اینها بهتر و موثرتره، خواب رو از سرتون می پرونه و هوشیاری تون رو بالاتر می بره. ضمن اینکه به حرکت بهتر خون در رگها کمک می کنه و باعث بهبود راندمان کاری می شه.

 

پنجم: قبل از شروع کار میزان تمام مزاحمت ها رو به حداقل برسونید. نوتیفیکیشن های روی موبایل رو خاموش کنید، دسترسی خودتون رو در حالت حداقلی قرار بدید و سراغ شبکه های اجتماعی نرید.

 

ششم: لیستی از کارهایی که باید انجام بدید رو در انتهای روز آخر هفته (جمعه غروب مثلا) تهیه کنید که بدونید هر روز هفته تقریبا اصلی ترین کارهاتون چی هستند. برنامه ی روز بعد رو شب قبل از خواب توی ذهن مرور کنید تا مغز در حینی که به خواب می رید اون رو مرتب و طبقه بندی کنه. اول هر روز لیست مخصوص اون روز رو با جزییات بنویسید، بهشون به ترتیب اهمیت اولویت بدید و براشون زمان در نظر بگیرید. سه تا چهار اولویت اول هر روز رو مشخص کنید. زمانی که حدس می زنید باید به اون کار اختصاص بدید رو بیست درصد کمتر در جلوی کار یادداشت کنید و سعی کنید به برنامه ی زمان بندی وفادار بمونید.

 

هفتم: اگر مدیر، مسوول یا هماهنگ کننده ی پروژه هستید کارهای ارتباطی و صادر کردن دستورات رو به اول صبح موکول کنید تا دیگران بدونن چه وظایفی رو در طی روز باید انجام بدن. انتظارات و خواسته هاتون رو شفاف و حتی الامکان رودررو بیان کنید تا از درک خواسته هاتون از جانب طرف مقابل مطمئن بشید. ارتباط فردی روابط شما رو هم بهبود می بخشن پس سعی کنید به جای ای میل در مواردی که امکانش هست رودررو صحبت کنید. نکته ی مهم اینه که این دیدارها باید کوتاه، مختصر و بسیار وظیفه گرا باشند وگرنه تبدیل به اتلاف وقت می شن. به زمانبندی هر ملاقات دقت کنید.

 

هشتم: ای میل هایی که از دیروز بعد از ترک کار تا امروز صبح دریافت کردید رو در چند پوشه ی جدا ذخیره کنید. پوشه ی کاری با اولویت بالا، پوشه ی کاری با اولویت متوسط و پوشه ی متفرقه. ای میل های پوشه ی اول رو صبحها، ای میل های پوشه ی دوم رو ظهر بعد از ساعت ناهار و ای میل های متفرقه رو عصرها پاسخ بدید.

 

نهم: اگر امکانش رو دارید از قبل برای حدود دو تا سه ساعت بعد از شروع کار یک خوردنی سالم مثل میوه تازه یا چای در نظر بگیرید.

 

دهم: کارها و پروژه های بزرگ رو به کارهای کوچکتر تقسیم کنید. بعضی کارهای کوچکتر رو می تونید برون سپاری کنید. از انجام دادن چند کار همزمان و پیش بردن چندین پروژه خودداری کنید. تحقیقات نشون می دن موازی کاری یا مالتی تسکینگ نه تنها باعث استرس شما می شه و به جسم و روح و روانتون آسیب می زنه، بلکه روی بهره ی هوشی و میزان سرعت شما در واکنش مناسب نشون دادن در مواقع تصمیمات آنی هم تاثیر می ذاره. در زمان تعیین شده روی فقط یک کار تمرکز کنید و اون رو به سرانجام برسونید. برای این کار قبل از اینکه شروع به انجام کار کنید مطمئن بشید تمام اطلاعات و وسایل موردنیاز رو جمع اوری کردید و در دسترس شما قرار دارن.

 

یازدهم: به خودتون بازه ی زمانی بدید و در اون بازه روی فقط همون کاری که باید تمرکز کنید. معمولا بازه های زمانی موثر حدود بیست دقیقه هستند. سه تا پنج دقیقه استراحت کنید و بعد به سراغ بازه ی زمانی بعدی برید. از به تعویق انداختن کارها خودداری کنید. مغز انسان در لحظات اولیه شاید در برابر انجام اون کار بی میلی نشون بده ولی به محض اینکه روی کار تمرکز کنید اون بی میلی اولیه از بین می ره. اگر امکانش رو دارید در این چند دقیقه ی استراحت حرکات کششی انجام بدید تا عضلاتتون دچار کوفتگی ناشی از کار زیاد نشن.

 

دوازدهم: قبل از اینکه برای ناهار از پشت میز بلند شید یه ارزیابی سریع از کارهایی که انجام دادید بکنید و ببینید چقدر از برنامه ای که ریختید رو انجام دادید و چقدرش مونده. اگر برنامه ی بعدازظهر نیاز به بازبینی داره نکات مربوط رو یادداشت کنید

 

سیزدهم: گرچه زمانبندی و برنامه ریزی برای انجام کارها بسیار مهم هستن، باید بدونید که تا چه حدی می تونید انعطاف پذیر باشید. بدونید در مواقع اتفاقات پیش بینی نشده کدوم کار رو چقدر و تا کی می تونید عقب بندازید و اولین فرصتی که برای جبران عقب ماندگی خواهید داشت چه زمانیه. به عبارتی پلن بی داشته باشید.

 

چهاردهم: برای بعضی از ادمها هیچ چیز به اندازه ی مهلت پایان پروژه استرس زا نیست. مهلت ها رو کمی جلوتر از موعد تحویل به مشتری بیرونی در نظر بگیرید و سعی کنید در عین دقت کیفیت رو فدا نکنید تا مجبور به دوباره کاری نشید.

 

پانزدهم: برای اینکه تشویق بشید یکی دو تا از دستاوردهای مهم پروژه رو برای خودتون جایی که جلوی چشمتون باشه بنویسید و هر روز مرور کنید. با این کار دستاوردها در ذهنتون تصویرسازی می شن و دستیابی بهشون آسونتر به نظر می رسه. در انتهای هر روز هم می تونید درصد انجام پروژه رو جلوی اون اهداف یادداشت کنید تا میزان پیشرفتتون در ذهن تون به صورت تصویری ذخیره بشه. این تصویر ذهنی به پیشبرد پروژه بسیار کمک خواهد کرد.

 

شانزدهم: معمولا میز کار آشفته مانع تمرکز بهتر می شه. میز کارتون رو از وسایل بی ربط خالی کنید. بهترین کار اینه که وسایل مربوط به پروژه ی جاری رو روی میز بذارید و بقیه وسایل رو در پوشه ها یا طبقات زیر یا کنار میز جا بدید.

 

هفدهم: آدمها با هم بسیار متفاوت هستند. خودتون رو بشناسید و بدونید پربازده ترین زمان کاری شما در چه محدوده یی قرار داره و کارهای مهم که نیاز به دقت و کیفیت دارن رو در اون زمان انجام بدید.

 

هجدهم: اگر کار تکراری انجام می دید که گامهای مشخصی داره، یه چک لیست تهیه کنید و از روی اون پیش برید تا کاری رو از قلم نندازید.

 

نوزدهم: اگر انجام کاری زیر دو دقیقه طول می کشه همون موقع انجامش بدید. نظم های کوچیک گاهی معجزه می کنن.

 

بیستم: یاد بگیرید به شیوه ی محترمانه “نه” بگید. اگر بدونید چطور می شه توقعات دیگران رو محترمانه و بدون دلخوری مدیریت کرد گام بزرگی در پیشبرد کارها و روابط تون برداشتید. غرض از “نه” گفتن رنجوندن دیگران نیست بلکه مدیریت انتظارات اونهاست، کسی هم دوست نداره “نه” بشنوه پس شیوه ی خودتون رو برای مدیریت روابط تون پیدا کنید. این شیوه شامل دو بخش می شه؛ احترام به خود و احترام به دیگران. هر دو رو مد نظر قرار بدید. نه گفتن به منزله به احترام به خود و خواسته ها و ترجیحات شخصی شماست ولی نحوه ی این نه گفتن توانمندی شما و هوش اجتماعی تون رو در برخورد با دیگران نشون می ده. مهارت استفاده از این شمشیر دولبه رو پیدا کنید.

 

 

تاکید دوباره اینکه این پیشنهادات برای افراد وظیفه گرا و با ذهنیتی برنامه خواه و داوری کننده تدوین شدن. اگر رابطه گرا و ملاحظه کننده هستید شیوه های پیشبرد کارها قطعا متفاوت خواهد بود.

داوری کننده و ملاحظه کننده از تیپ های شخصیتی مایربریگز هستند، از لینک زیر بیشتر درباره شون بخونید:

http://www.migna.ir/vdcdkk0x.yt0jo6a22y.html

 

 

بعضی از منابع:

http://www.entrepreneur.com/article/242359

http://www.canadianliving.com/life/work/10_simple_ways_to_get_organized_at_work.php

Click to access Getting%20Organized%20at%20Work.pdf

http://www.careerealism.com/be-more-organized-work/

http://quickbase.intuit.com/blog/2013/08/14/5-ways-to-get-organized-at-work/

http://www.wikihow.com/Get-Organized-and-Concentrate-on-Your-Work

۲۷ Great Tips to Keep Your Life Organized

من یک مشاورم

بارها در برابر جمله ی “من مشاور مدیریت هستم” با واکنش تدافعی افراد روبرو شدم: همممم، یعنی پول می گیری که به بقیه بگی چه کار کنن؟ یعنی حرف مفت می زنی ولی مفت حرف نمی زنی؟ یعنی… نهایتا واکنش متعادل این بوده که با چهره یی مملو از سوءظن از من می پرسن: یعنی دقیقا چه کار می کنی؟ بازخوردهای اولیه تا مدتها من رو گیج و ناامید می کرد تا اینکه یاد گرفتم در برابر چنین سوالاتی با خنده یی کوتاه بگم دقیقا همینطوره! به نکته ی خوبی اشاره کردی! می دونی…

هنوز هم بسیاری از آدمها در برابر مشاورها جبهه می گیرن شاید چون شما بعد از یک جلسه ی مشاوره فقط ایده ها و راهکارهایی توی ذهن تون دارید که بعضا هیچ تضمینی هم برای موفقیت شون نیست و در نهایت هیچ دستاورد فیزیکی ملموسی هم جلوی چشمتون نمی بینید. اکثر ما حاضریم پولهای زیادی بابت محصولات مختلف مثل لباس یا ماشین و…بپردازیم ولی خیلی وقتها در برابر مشاوران سازمانی، روانشناسها و وکلا از پرداخت حق مشاوره طفره می ریم چون واقعا نمی دونیم جطور باید ارزش سروریس ارائه شده رو اندازه گرفت. دوستی داشتم که می گفت من هربار با تو حرف می زنم سوالاتی که دارم بیشتر می شه اما حداقلش اینه که می دونم سوالاتم رو در چه جهت و با چه هدفی بپرسم! خوشبختانه با هرچه تخصصی تر شدن رشته های مختلف اهمیت سواد و تخصص (ترکیب دانش و تجربه) این روزها پررنگ تر شده و قدر مشاورها هم بیشتر دونسته می شه.

اما….

معمولا مشاورها مجبورن زیاد بدونن! دلیلش اینه که باید یاد بگیری به مسائل همه جانبه نگاه کنی. تا وقتی از اقتصاد و منابع انسانی و استراتژی و آی تی حداقلی از درک و اطلاعات رو نداشته باشی نمی تونی و نباید مشاوره بدی. شاید هم این تفکر که مشاور یه اقیانوسه با عمق سواد یه بند انگشت از همینجا ناشی می شه که ما مجبوریم حداقلی از دانش رو در اکثر زمینه ها کسب کنیم. اعتراف می کنم کار آسونی نیست و اتفاقا کلی پیامد منفی هم داره که شاید بعدا توی یک نوشته ی جدا بهش اشاره کنم. اما راستش رو بخواید مشاوریک ه سوادش در همون سطح و اندازه ی اقیانوس کم عمق باقی بمونه نهایتا می تونه به اندازه ی محدودی موفق باشه و توان انجام کارهای بزرگ رو نخواهد داشت (کارهای بزرگ منظورم پرژه های بزرگ نیست، تاثیرات مثبت و پایدار در افراد و سازمان مد نظرم ه…. بله، با پارتی بازی هم آشنام… ) به نظرم سرمایه ی اصلی یک مشاور توانمندی اون در ایجاد اعتماد آدمها به خودش و کارش ه و لاغیر. برای ایجاد اعتماد باید بدونید چطور از سواد و تجربه تون (هرچند ناچیز) به نحو احسن استفاده کنید. مشاورها برای پیشرفت شغلی شون باید در بکارگیری “ابزار” افراد توانمندی باشن؛ ابزارهایی شامل اطلاعات، تئوری ها و تکنولوژِ های روز… با استفاده ی هوشمندانه از این ابزار یک مشاور به شما کمک می کنه سوالات بهتر و موثرتری از خودتون بپرسید و در نهایت مناسب ترین (نه لزوما بهترین) تصمیم رو درباره ی کار و زندگی تون بگیرید.

از جمله انتقاداتی که به مشاورها می شه اینه که فقط حرف می زنن! خب طبیعیه که حرف زدن یکی از ابزارهای انتقال اطلاعات و دانش به مشتری های ماست ولی ما “فقط” حرف نمی زنیم. ما با حرف زدنمون بهتون کمک می کنیم “بهتر” فکر کنید. مشاورها معمولا در سازمان (یا حتی زندگی شخصی شما) تصمیم گیرنده ی اصلی نیستند. ما مثل بولدزری هستیم که جاده ی سنگلاخ فکر کردن رو براتون کمی هموار می کنیم. اگر زمین خورده باشید دستتون رو می گیریم و حتی ممکنه کمک کنیم خاک شلوارتون رو بتکونید. مشاورها چون تئوری ها و ایده آل ها رو می دونن و با ابزارهای اجرایی سازی آشنا هستند، کمکتون می کنن تو مرداب دست و پا نزنید.

 

مشاوره های سازمانی امروزه روز مثل اکثر مشاغل دیگه بیشتر و بیشتر به سمت تخصصی شدن پیش می رن. گرچه هنوز هم می بینیم افرادی رو که پشت کارت ویزیت شون از ختنه اطفال گرفته تا آب حوض کشی رو جزو تخصص هاشون اعلام می کنن ولی خوشبختانه تعداد این افراد روزبه روز کمتر می شه و مشاورهای حرفه یی یک تخصص اصلی دارن که معمولا توی اون حیطه و حواشی مرتبط باهاش کار می کنن. من هم مثل مشاورهای دیگه شاید بتونم کمی از جنبه های متفاوت تجارت رو درک کنم ولی مشخصا کارم رو تو حیطه ی منابع انسانی و توانمندسازی فردی قرار داده م و سعی می کنم در این سه حیطه فعالیت کنم:

  • شناسایی استعدادها: سوال خیلی مهمی که اکثر آدمها توی ذهنشون دارن اینه که “من به چه دردی می خورم؟” آدمها دوست دارن بدونن چه استعدادهایی دارن، نقاط قوت و ضعف شون چیه و به تعریف روشنی از خودشون و هویت شون برسن. دونستن این موارد کمک بسزایی به پیشرفت و افزایش انگیزه های شغلی و فردی می کنه. گرچه هرگز جواب قطعی و راهکار تدوین شده یی برای این سوالات وجود نداره، با استفاده از بحث ها و تئوری های مرتبط تا حد زیادی می شه از سردرگمی و پیچیدگی این موضوع کم کرد. در مقام یک مشاور با ایفای نقش یک مشاهده گر و ارزیاب به افراد کمک میک نم متوجه بشن در چه زمینه هایی استعداد بیشتری دارن و چطور می تونن روی استعدادهاشون سرمایه گذاری کنن.
  • توانمندسازی: تا حالا موجود زنده یی رو ندیدم که خواهان کمال نباشه. هر گیاه، حیوون و انسانی به شیوه ی خودش سعی داره به اون غایت و کمال تعریف شده در ذهنش برسه و چه بسا هزینه های گزافی رو هم بپردازه. وقتی افراد به استعدادها و توانمندی هاشون آگاه بشن کم خطرتر و امیدوارانه تر می تونن روی پرورش نقاط مثبت سرمایه گذاری کنن و حتی از خطرات ناشی از نقاط ضعفشون هم دوری کنن. بخشی از برنامه های آموزشی من در راستای توانمندسازی آدمهاست. بهشون کمک می کنم برای شغل و زندگیشون برنامه ریزی کنن، توانمندی هاشون رو بهبود ببخشن و نقاط ضعف شون رو کمرنگ کنن.
  • ارائه: نکته ی اصلی اینه که شما هرچقدر هم توانمند، کوشا، کاردان، باسواد، مستعد و باهوش باشید تا وقتی برای صاحب کار، رییس، دوست و فامیل مسجل نشه که توانمند هستید و تا وقتی به اصطلاح نتونید اونجه که هستید یا دارید رو به بهترین نحو عرضه کنید، ارزش افزوده ی چندانی نصیب شما نخواهد شد. وقتی حرف از فروش می زنیم، معمولا کالاها به ذهن متبادر می شن ولی اگر کمی دقت کنیم متوجه می شیم که ما هر روز در حال فروش ایده ها، رفتار و مسکل و از همه مهمتر خودمون هستیم. در ازای فروش این مهارتها اعتماد و مقبولیت به دست می یاریم و نیاز “پذیرفته شدن” و “ارزشمند بودن” در ما ارضا می شه. بخشی از آموزشهای من برمی گرده به این موضوع که “چطور مهارتهای خودتون رو بفروشید” و یا “برند شخصی”

 

هر سلام سرآغاز یک دلبستگی‌ست*

نوشتن یکی از ابزارهای مورد علاقه ی من برای ایجاد ارتباط با دنیای بیرونه و خیلی وقته که فکر نوشتن به صورت رسمی و جدی من رو رها نمی کنه. واقعیت اینه که مدتهاست می نویسم. از روزی که الفبا یاد گرفتم و شاید حتی قبل از اون کلمات در ذهن من همواره در کار رقص و جادوگری‌ن. از روزهای مدرسه که انشاهام رو به تقلید از پدرم پر از کلمات سخت و نامانوسی می کردم که معنی هیچ کدوم رو نمی دونستم و مثلا زیر نامه هام می نوشتم “با اعتذار از تصدیع” تا این روزها که بین زبان ها سرگردونم و راه رفتن خودم رو هم دارم از یاد می برم، نوشتن برای من حکم خمیر بازی رو داشته. بازی با کلمات در نهایت برای من به نوعی اعمال قدرت و چیرگی بر معناهاست و در این مسیر بارها و بارها مغلوب شدم! می تونم ساعتها مسحور یک صفحه ی ادبی بشم، روزها در فضای تخیلی یک داستان زندگی کنم و بعضی لحظه ها یا تصویرهای ناب ساخته شده با کلمات رو تا ابد تو گوشه ی ذهنم گردگیری کنم یا عاشقانه بپرستمشون.

با اینحال ادبیات هرگز برای من جدی تر از یک معشوقه ی فرازمینی نبوده و به عنوان یک شغل بهش نگاه نکردم. نه توانمندی آنچنانی برای نویسنده شدن دارم و نه اشتیاقی چنان سوزان برای دود چراغ خوردن. توشه ی من از ادبیات همین بس که بخونم و لذت ببرم و عرش رو به فرش بکشم حین عشقبازی با جادوی داستانها. اما اون چیزی که این روزها ذهن من رو مشغول کرده، به خدمت گرفتن کلمات و استفاده از این ابزار معجزه گر برای ارتباط سازی و گفتگو با دنیای اطرافه. نوشتن رسمی به این شکل که برداشت شخصی خودم از علوم مدیریت، تئوری ها و یا مشکلات پیاده سازی این علم در سازمانها و یا حتی گاهی فراتر، صرفا اتفاقات روزمره رو در دنیای مجازی منتشر کنم وسوسه‌ی جدید این روزهای ذهن بازیگوش منه. البته مدتی می شه که به دلیل مشغله های فراوون دنیای واقعی کمرنگ تر شدم و جدی نمی نویسم ولی حالا این وبسایت که هدیه ی دوست خوبم ” امید محمدی”ه شاید بهانه یی باشه برای یک شروع یا منظم و مدون کردن کارهایی که انجام می دم. بسیاری از مطالبی که تدریس می کنم برای سازمانهای خاصی طراحی می شن و مجاز به انتشارشون توی وبسایت شخصیم نیستم ولی مطالبی که اینجا می ذارم رو با تغییر و بهسازی اسلایدها و نوت های توضیحی منتشر خواهم کرد که برای همه قابل استفاده باشه. ناگفته پیداست که مطالب تدریس شده به زبان انگلیسی هستند و چون ترجمه هم برای من که حرفه یی نیستم کار وقت گیری خواهد بود روند به روزسازی و مطلب نویسی رو کند خواهد کرد. سعی می کنم ترجمه ی بعضی مقاله های جالب رو هم در برنامه کاریم قرار بدم و چون تمام پروسه ی یادگیری و تدریس و کار من در حیطه ی مدیریت به زبان انگلیسی بوده و هست، ممکنه معادل مصطلح و مناسب برای اون کلمه رو نتونم پیدا کنم که پیشاپیش از کمک و نظر دوستان استقبال می کنم. چند نکته به نظرم می رسه که در اول کار باید بهشون اشاره کنم:

اول اینکه معتقدم تغییرات بنیادین با تغییر در لایه های زیرین باورهای فردی شروع می شن و در جوامع این قشر متوسطه ه که بار اصلی پیشبرد فرهنگ رو به دوش می کشه. هرچقدر فضا برای بحث و تبادل نظر بیشتر و بازتر باشه رشد مردم عادی متعادل تر و سالم تر خواهد بود. با این حساب ترجیح می دم سطح نوشتار و مباحث رو در حد بسیار معمولی و همه فهم نگه دارم پس مخاطب اصلی من مردم عادی خواهند بود و نه صرفا مدیران. اگر تئوری یا مبحث جذاب مدیریتی هم به نظرم برسه مطرح خواهم کرد ولی ترجیح شخصی من مطرح کردن مطالبیه که اولا با قصد ایجاد سوال در ذهن افراد به مباحث بسیار بنیادین ابتدایی تفکر و آگاهی رسانی می پردازن و ثانیا مخاطب عام دارن. در واقع خیلی خوشحال خواهم شد اگر بدونم افراد جوان و کم تجربه این نوشته ها رو دنبال می کنن.

دوم مطالبی که می نویسم قسمت اعظمشون حاوی نظرات شخصی نگارنده و برداشت من از دنیا و مافیهاست و اگر از کسی نقل قول کنم حتی الامکان منبع و مرجع رو ذکر خواهم کرد. مشخصه که نظرات من هم وحی منزل نیستن، ممکنه نارسا، بی معنا و یا نادرست باشن. از نقدهای سازنده و بدور از تحقیر و تخریب استقبال می کنم.

سوم با توجه به حوصله ی مخاطب سعی می کنم اکثر مطالب رو به صورت کوتاه و یا حتی دنباله دار منتشر کرده، عامدانه از بحث های طولانی پرهیز کنم. نهایتا تلاشم بر این خواهد بود اکثر مطالب از سیصد کلمه تجاوز نکنن. نیازی به تاکید نیست که اگر مطلبی ارزش بازنشر و همرسانی داشت، حتی بدون ذکر منبع هم مختارید نقل قول کنید. هدف گفتن و شنیدنه و لاغیر

چهارم این نوشتن ها به من کمک خواهند کرد افکارم رو منظم کنم و باورهام رو محک بزنم. تا کجا پیش خواهم رفت، نمی دونم!

و در انتها… قرار نیست اینجا هر روز مطلب جدیدی بنویسم ولی تمام تلاشم رو می کنم که ماهی حداقل یک نوشته ی مفید توی یادداشت ها قرار بدم. اگر مشترک بشید لینک مطلب براتون ارسال خواهد شد.

  • عنوان نوشته از نادر ابراهیمی

مدیریت خشم

امروز از بچه ها امتحان پایان ترم گرفتم. یکی شون می گه تیچر تو اینقدر مهربونی که ما فکر نمی کردیم بخوای امتحان بگیری! ای بابا…

هرچی وسایل کمک آموزشی و اسباب بازی براشون در طول ترم خریده بودم گذاشتم روی میز که خودشون بیان انتخاب کنن بردارن. هر کدوم یه دونه برداشتن، زیاد اومد. گفتم باز هم بردارید بدید به خواهر برادرهاتون. الوین می گه تیچر من دو تا برمی دارم چون دو تا برادر دارم از خودم کوچیکترن که بلد نیستن اسباب بازی دستشون بگیرن خودم بازی می کنم اونام یاد بگیرن وقتی بزرگ شدن بازی کنن…

نحوه ی تعامل هر کدوم از این بچه ها با دیگران تحت تاثیر عوامل زیادیه مثل محیطی که توش بزرگ می شن و خانواده و تجربه های زندگی ولی بعضی چیزها هم عجیب مربوط به استعداد و ژنتیکه.
الوین مادر کم شنوا داره که کمی هم افسرده ست و عملا حرف زیادی نمی زنه. پدرش هم که تو شهرهای دیگه کار می کنه و گاهی آخر هفته ها هم نمی یاد خونه… الوین نه ساله پسری با جثه بسیار نحیفه که مراقب دوتا برادر یک ساله و دو ساله خودش هم هست و بسیار تو بازاریابی عالیه! وقتی قرار باشه از بین چند تا چیز انتخاب کنه همیشه اول همه رو لمس می کنه، سبک سنگین می کنه، مدتی می چرخه دور می زنه و بعد یه چیزی رو برمی داره که معمولا گرونترین و یا کاربردی ترین وسیله تو اون مجموعه ست و بعد خیلی جدی توضیح می ده برات که به چه دلیل این رو انتخاب کرده و به چه دردی می خوره! جالبه که دقیقا همون چیزهایی رو که دوست نداشته و برنداشته رو یه جوری برای دوستانش تبلیغ می کنه که بردارن و به دردشون می خوره و باهاش چه کارهایی می شه کرد… وسط اون همهمه شروع کرد به زبان میانماری تقریبا هر کسی رو متقاعد کرد جز دو سه نفر! اونها روی وسیله خاصی اصرار داشتن و برداشتن ولی بقیه اینقدر با مهربونی و خنده و مثال براشون توضیح داد که مجاب شدن و هر کس چیزی برداشت و حتی به یکی از دخترها گفت این تاج گل برای موهای تو قشنگه اینجوری بذار روی سرت و…. این پسر نیم وجبی ساکت که از نظر جثه از همه ریزتره در واقع یه جورایی رهبری همه رو به عهده گرفت انگار!
من هم ساکت نشسته بودم و تک تک رفتارها رو نظاره می کردم که چی باید توی گزارش رفتاریم از کلاس بنویسم و هر کس چه خصوصیاتی داره و چه استعدادهایی و … خلاصه محو تماشای این بچه بودم. استعدادش در ریاضی افتضاحه و تمام ضرب و جمع ها رو با انگشت و تند تند خط کشیدن روی کاغذ انجام می ده ولی در کلام خیلی خوبه. یعنی هم استعدادش رو داره و به سرعت یاد می گیره مطالب مرتبط رو و هم شرایط زندگیش باعث شده مجبور باشه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و استعدادش پرورش داده بشه و خب به نظرم به راحتی می تونه در بزرگسالی یا نوجوونی کار پیدا کنه و امیدوارم بتونه پیشرفت کنه و موفق باشه.

اینکه قصه الوین رو به زبان ساده نوشتم برای اینه که اگر بچه دور و برتون هست یا بچه دارید و… به چندتا نکته دقت کنید:

درسته همه متخصص آموزش رفتاری نیستند ولی با کمی مشاهده بچه ها می شه فهمید به چه نوع کاری علاقه نشون می دن و تو چه کاری بهتر هستن. بعضی وقتها به جای امر و نهی بچه ها رو نظاره کنید… خیلی چیزها هست برای یادگرفتن و همین نظاره کردن چیزهای زیادی به شما خواهد آموخت.

هر فردی یه سری استعداد و توانمندی داره که وقتی بهشون میدون داده بشه رشد می کنن و نسبت به بقیه توانمندی ها پررنگ تر می شن. معمولا پدرمادرها روی استعدادهایی که دوست دارن یا ترجیح می دن سرمایه گذاری مالی و احساسی بیشتری می کنن و بقیه رو نادیده می گیرن. بعضی وقتها با تایید یه بچه دیگه بااستعداد نبودن (بااستعدادزیاد نبودن) بچه رو به رخش می کشن که فلانی از تو بهتره یا کاش فلان. بعضی ها سعی می کنن غیرمستقیم بچه رو به سمتی که مایل هستن هدایت و علاقمند کنن و… پدرمادرهایی که کنترل مستقیم بیشتری روی بچه ها دارن بچه هایی با اعتماد به نفس پایین تر تربیت می کنن و بچه توی مدرسه این موضوع رو در درسها و ارتباطات به خوبی نشون می ده. ما با نگاه کردن به رفتار هر بچه تا حد زیادی میتونیم بفهمیم از چه جور خانواده ای اومده و اوضاع تربیتی چطور بوده. بچه هایی که زیاد کنترل می شن اگر همون کنترل خونه روشون نباشه معمولا رفتارهای زیرجلکی نابهنجار از خودشون نشون می دن. پنهانکاری و اذیت دیگران جزو رفتارهای این بچه هاست و اگر متوجه کارهاشون بشید احتمال دروغ گفتنشون خیلی بیشتره.

در مورد مدیریت خشم

دعوا کردن بچه ها بدترین کاریه که می تونید انجام بدید. عصبانیت تون رو حتما باید نشون بدید البته. بچه باید بدونه شما عصبانی شدید و چرا عصبانی شدید ولی ضمن اینکه باید یاد بگیره هر انسانی حق داره عصبانی بشه و از عصبانی شدن حس گناه بهش دست نده باید یاد بگیره که وظیفه آدمها عصبانی نشدن نیست بلکه کنترل و مدیریت عصبانی شدنه.
امروز یکی از سوالهای امتحان این بود که چطور باید خشممون رو کنترل کنیم. توی جوابها خوندم که هانا نوشته بود من بعضی وفتها عصبانیتم رو کنترل نمی کنم و بعد چون نتونستم کنترلش کنم از خودم بدم می یاد و خودم رو می زنم!
این نمونه یک رفتار اکتسابیه (مادر هانا هم بعد از اینکه بچه هاش رو کتک می زنه می شینه گریه میکنه و خودش رو می زنه) می تونم بگم این حس گناه بسیار مخربه. در گام اول به بچه یاد بدید که عصبانی شدن یکی از احساسات ماست و نباید براش حس گناهی وجود داشته باشه. در واقع عصبانیت یک نشانه ست برای اینکه به ما بفهمونه چیزی که ما انتظار وقوعش رو داریم با چیزی که داره اتفاق می افته فرق داره و ما ناراضی هستیم. از این منظر بعضی اوقات عصبانیت خوبه حتی! ولی در عین حال بهش یاد بدید که هر کس وظیفه داره عصبانیتش رو کنترل کنه و اینکه شما عصبانی هستی هرگز به تو مجوز نمی ده چیزی رو بشکنی یا فحش بدی یا داد بزنی. بلکه باید این حس درونی رو به شیوه مناسب ابراز کنی و در نهایت به هدفت برسی.

به طور بسیار خلاصه روشهایی که من در مورد مدیریت عصبانیت باهاشون صحبت کردم اینها بودن:

خودتون رو به خاطر عصبانی شدن سرزنش نکنید ولی از خودتون بپرسید چرا عصبانی هستم و سعی کنید دو تا دلیل براش بیارید که چرا عصبانی هستید (خیلی وقتها همین دلیل پیدا کردن یه وقفه ایجاد می کنه در رفتار پرخاشگرانه و تعدیلش می کنه)

وقتی عصبانی هستید نفس عمیق بکشید (به بچه ها تنفس شکمی یاد بدید)

وقتی وسط مکالمه عصبانی می شید سعی کنید جا و مکان تون رو عوض کنید. مثلا به فضای آزاد برید یا توی اتاق دیگه ای یا آشپزخونه ولی این تغییر مکان نباید به حالت قهر و بی ادبی باشه (توضیح بدید براشون که موقع حرف زدن با بزرگتر حق ندارن مکان رو ترک کنن)

وقتی عصبانی هستید می تونید برید توی اتاقتون و به بالش تون مشت بزنید. عروسک های نرمی هم هستن که می تونید استفاده کنید ولی اگر شکل ادمیزاد یا حیوون نداشته باشن بهتره که خشونت رو تصویرسازی نکنه تو ذهن بچه.

وقتی عصبانی هستید می تونید برید یه فضای باز یا توی حیاط یا دور خونه مثلا و بدوید. ورزش کردن باعث می شه بچه ها عصبانیتشون رو بهتر کنترل کنن. حتما تشویق شون کنید ورزش کنن.

وقتی عصبانی هستید حق داد زدن یا جیغ کشیدن ندارید ولی می تونید آواز بخونید یا برقصید یا به موسیقی گوش بدید.

وقتی عصبانی هستید می تونید احساساتتون رو بنویسید روی کاغذ یا با کسی که بهتون نزدیکه مثل دوست یا مادرتون درددل کنید.

وقتی عصبانی هستید حواستون رو به چیزی که دوست دارید پرت کنید ولی حتما بعد از چند ساعت دوباره به موضوع فکر کنید و از خودتون بپرسید چرا

وقتی عصبانی هستید قول ندید، فحش ندید یا حرف توهین آمیز به کار نبرید. اگر این کار رو کردید حتی اگر حق داشتید عصبانی بشید در اولین فرصت از فرد مقابل به خاطر توهین عذرخواهی کنید

وقتی عصبانیتتون رفع شد اگر خودتون رو کنترل کرده بودید و رفتار خوبی نشون دادید به خودتون هدیه بدید. یه کاردستی درست کنید، خودتون رو بغل کنید یا با دوستانتون برید بیرون ولی اگر رفتارتون مناسب نبوده حتما به خودتون یادآوری کنید که دفعه بعد حق ندارید این رو تکرار کنید وگرنه برای خودتون تنبیه در نظر بگیرید. (این روش برای نوجوونها جواب می ده نه کودکان)

اگر خواستید در مورد مدیریت خشم بچه ها بیشتر بخونید این وبسایت ها بد نیستن (به زبان انگلیسی هستند)

http://www.angriesout.com/

این کتابشون خوبه ولی صد و خورده ای صفحه ست!
http://www.angriesout.com/anger-management.pdf

http://www.parenting.com/article/anger-management-children

منابع زیادن البته ولی اکثرا در مورد اینکه والدین چطور باید با خشم کودک برخورد کنن نوشتن. این دو تا وبسایت در مورد این نوشتن که بچه ها چطور خشمشون رو تخلیه کنن.