موفقیت

target-1551521_1920

 

سال دو هزار و شش در یک تحقیق دانشگاهی از آدمها پرسیدند وقتی درباره “موفقیت” حرف می زنیم در واقع منظورمون چیه؟
خانمها گفتند روابط خوب و احساس ارزشمند بودن. تحقیقات نشون دادند زنها بیشتر روی تعادل زندگی و کار تاکید داشتند در حالیکه مردها بیشتر روی دستاوردها و رسیدن به اهداف (مشخصا کاری) تمرکز می کردند.

سال دو هزار و ده در یک تحقیق دانشگاهی دیگه پرسیدند به نظر شما موفقیت یعنی چی؟
زنها گفتند موفقیت‌های کاری و مردها گفتند رشد فردی (شخصی)

سال دو هزار و سیزده که باز پرسیدند زنها و مردها هر دو گفتن اول تعادل تو زندگی کاری، بعدش پول (درآمد) و بعد به رسمیت شناخته شدن و ارزشمند پنداشته شدن (اینجا یعنی ارزش کار شما رو درک کنند، نمی دونم معادل دقیق فارسی براش داریم یا نه) یا
Recognition

شما موفقیت رو چی تعریف می کنید؟ قبلا چی تعریف می کردید؟ تعریف شما از موفقیت تا چه اندازه تحت تاثیر القائات جامعه ست؟ آیا خودتون رو موفق می دونید؟

پاسخ به یک دوست

Post ERP3

 

مثل تمامی مشاورین مدیریت من هم هفته ای دو سه تا ای میل حاوی سوالات مرتبط با آینده شغلی و کار و تحصیل دریافت می‌کنم و متاسفانه به دلیل مشغله های درسی و کاری کمتر فرصت می کنم بهشون جواب بدم. به فکرم رسید ماهی یکی از این ای‌میلها که شکل کلی‌تری داره رو انتخاب کنم و به صورت کلی و مختصر پاسخش رو با رعایت حریم شخصی افراد منتشر کنم تا اگر کسی سوال مشابهی داشت بتونه ازش استفاده کنه.

دوست عزیز

از خوندن نوشته ت دو حس و حال متفاوت بهم دست داد؛ شاد شدم که اینقدر توانمندی و تا حدی نگران که هنوز به اون چیزی که فکر می کنی لیاقت توست نرسیدی.

من مطالبی بسیار بسیار کلی برات می گم که به عنوان پیش زمینه توی ذهنت داشته باشی و قصدم از این نوشته ارائه ی پیشنهاد یا برنامه یا هیچ چیز دیگه نیست. در وهله اول دوست دارم یه سری اطلاعات که مطمئنم خودت هم ازشون آگاهی داری رو بهت یادآوری کنم. در گام دوم هدفم اینه که با خوندن هر پاراگراف از خودت بپرسی من کجای این معادله هستم و کدوم یک از این موقعیت ها درباره ی من صدق می کنه و یا کدوم یکی از این کارها رو انجام دادم یا ندادم. اگر در انتهای این نوشته بتونی سوالهایی که از خودت می پرسی رو دقیق تر و هدفدارتر بپرسی، من به هدفم رسیده م. نوشته هایی درباره ی چگونگی انجام این مراحلی که توصیف خواهم کرد رو کم کم آماده خواهم کرد و به مرور منتشر می کنم ولی قبل از اون دوست دارم پیش زمینه ی اون مطالب در ذهنت رنگ بگیرن که به هر مطلب مرتبطی برخوردی بدونی شاهراه اصلی چیه و کدوم مطالب به دردت خواهند خورد. در نهایت این نوشته فقط و فقط یک چهارچوب کمرنگ در ذهن تو خواهد کاشت.

عزیزدل، در مدیریت استعداد چند بخش مجزا و در عین حال بسیار درهم تنیده مطرح می شن؛ گام اول شناسایی توانمندی ها، گام دوم توسعه و بهبود توانمندی ها و نقاط ضعف و گام سوم نحوه ی ارائه ی توانمندی ها به دیگران

در گام اول در کنار مباحث مختلف خودشناسی و تعمق در خویشتن و …(که عمدتا راه های کیفی محسوب می شن)، یک سری آزمونها و پرسشنامه های خودشناسی وجود دارن که می شه با توجه به نتایج اونها تا حدی از توانمندی ها و ضعف هامون اگاه بشیم. گرچه نتایج این آزمونها صددرصد درست نیستند و همیشه درصد خطای معقولی برای اونها در نظر می گیریم، به شخصه معتقدم تا حد زیادی به پیدا کردن شاهراه اصلی زندگی کمک می کنن. یک نکته ی مهم و مغفول در این پرسشنامه ها البته اینه که چون خود ما این پرسشنامه ها رو پر می کنیم، در واقع جوابهایی به دست می یان که تا حد زیادی درباره ی فردیه که ما تصور می کنیم هستیم و نه لزوما اونچه که هستیم! بسیاری از ما خودمون رو (بسته به دیدگاه و میزان اعتماد به نفس مون)  بهتر و بدتر از اوچه که هستیم تصور می کنیم و این موضوع در اون پرسشنامه های خودشناسی که به صورت “خوداظهاری” پر می شن خودشون رو نشون می دن. راه حل علمی این مساله البته در پرسشنامه های معتبر روانشناسی اضافه کردن یک سری سوالات خاص برای سنجش میزان واقع بینی افراده. در واقع دلیل اصلی اینکه ما پرسشنامه های شخصیت شناسی معدودی داریم که قابل استناد، کاربردی و قابل تعمیم دادن باشن همینه. هر پرسشنامه باید بارها و بارها در شرایط تعریف شده تست بشه تا ثابت بشه که می شه برای تمام افراد ازش استفاده کرد. (اگر دوست داری درباره ی برداشت آدمها از توانمندی هاشون،کمی بیشتر بدونی می تونی در گام اول مبحث پنجره ی جوهری رو سرچ کنی. مطالب مفیدی درین باره پیدا خواهی کرد). پرکاربردترین پرسشنامه های شخصیت شناسی که در حال حاضر استفاده می شه، تست مایربریگز یا ام بی تی آی، تست بیگ فایو و …هستن که حتما باید توسط شرکت ها یا افراد معتبر و دوره دیده تفسیر بشن.

 

گام دوم: بهبود توانمندی ها

شناختن توانمندی ها اگر برنامه مشخصی برای بهره برداری و بهبودشون نداشته باشیم قطعا تغییری در وضعیت فعلی ما ایجاد نخواهند کرد. هدف غایی از شناخت توانمندی های فردی اینه که بدونیم با چنین توانمندی هایی چه باید کرد و چطور می شه وضعیت مطلوب تر و در نهایت رضایت بیشتری در زندگی فراهم کرد. برای رسیدن به این منظور باید چند کار اساسی و بنیادین انجام بدیم:

  • هدف غایی زندگی مون رو توی ذهن و بعد روی کاغذ به صورت شفاف ترسیم و تبیین کنیم
  • اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت رو برای رسیدن پله پله به هدف غایی به صورت چند بعدی تعیین کنیم
  • منابع درونی و بیرونی در دسترس و یا قابل دسترسی رو ارزیابی و بررسی کنیم
  • برای رسیدن به اهداف موردنظر برنامه ریزی کنیم. مثلا با توجه به توانمندی ها و نقاط ضعف مون تخصصی که نیاز داریم (شامل دانش و مهارت) به دست بیاریم
  • سیستم های انگیزشی کارآمد طراحی کنیم
  • برنامه ی بهبود مستمر تنظیم کنیم

 

گام سوم:

توانمندی های ما حتی اگر برترین و بهترین در نوع خود باشند، تا وقتی به شکل مناسب و در جای صحیح ارائه نشن ارزش افزوده یی برای ما به همراه نخواهند داشت. همونطور که قبلا اشاره کردم، بعد از اینکه اهداف و برنامه ها مشخص شدن، برای بهبود مستمر یه نقشه طراحی می کنیم که شامل دانش و مهارتهای مورد نیاز برای پیشرفت باشه. یکی از این مهارت ها که باید حتما در برنامه گنجونده بشه مهارت شیوه ی ارائه و بازاریابی تخصص ماست. اینکه چطور رزومه بنویسیم، مصاحبه های کاری رو چطور پیش ببریم، در محیط کار چطور مقبولیت خودمون رو افزایش بدیم، شبکه ی کاری و دوستی مون رو چطور گسترش بدیم و چطور از این شبکه ها بهره برداری کنیم یا چطور نظر مثبت کارفرما و مشتری رو جلب کنیم هر کدوم مباحث مهم و سرنوشت سازی در زندگی کاری و شخصی ما خواهند بود. معمولا برای بهبود این مهارتها من به اطرافیانم پیشنهاد می کنم یک برنامه ی چندجانبه طراحی کنن:

  • درباره ی این مهارتها اطلاعات کسب کنن، مثلا کتاب بخونن یا فیلم ببینن یا…
  • درباره ی مباحثی که یاد گرفتن و اطلاعات جدید با همفکرها و دوستان خودشون به تبادل نظر بپردازن و یا حتی براشون درباره ی این مسائل جلسه ی توضیح یا تبادل اطلاعات بذارن
  • در عمل شیوه های متفاوت رو اجرا و بازسازی کنن

بطور مثال درباره ی فروش محصول خودتون مطالبی درباره ی شیوه های فروش بخونید یا تماشا کنید، درباره ی اطلاعاتی که به دست آوردید با دوستان تون حرف بزنید یا حداقل اطلاعات رو به زبان خودتون بازنویسی کنید و وارد عمل بشید مثلا سعی کنید محصول رو ابتدا به شیوه های مختلف به دوستان تون بفروشید و از اونها بازخورد بگیرید (ترتیب این مراحل بسته به شیوه های یادگیری ترجیحی شما متفاوت خواهد بود.)

از صمیم قلب امیدوارم موفق باشید

 

 

 

معیارهای رضایتمندی

angel-1514270_1280

معیارهای موفقیت شما چه چیزهایی هستند؟ پیشنهاد می کنم قبل از خوندن ادامه ی متن سه مورد از معیارهای موفقیت خودتون رو بنویسید (حتی شده به صورت کلمات و نه لزوما جملات کامل ولی بنویسید چون نوشتن، افکار رو ملموس و قابل ارزیابی می کنه).

 

تو زندگی روزمره معیارهای موفقیت رو احتمالا پدر مادر، جامعه، مدرک تحصیلی، بچه همسایه، ترندهای جهانی، چشم و هم چشمی، بازار کار، دوستان، سطح خانوادگی و یا عوامل دیگه تعریف می کنن (یا حداقل اونها رو تحت الشعاع قرار می دن) ولی دقیقا همون موقع که همه ی این عوامل کمرنگ می شن، وقتی آخر شب می خوای بخوابی و خودت و در و دیوارهای خونه تنهای تنها هستید، یه سوال غلغلک طور به ذهنت می یاد که هر بار مجبورت می کنه معیارهای موفقیتت رو مورد سوال و بازبینی قرار بدی: آیا من خوشبختم؟ این همون زندگیه که من می خواستم؟ آیا از جایی که ایستادم راضیم؟ شاید بشه گفت حس رضایت درونی یکی از مهمترین عوامل لبخندهای زندگی روزمره ست. کسی که از زندگیش به هر دلیلی رضایت نداشته باشه همیشه به دنبال گم کرده ای می گرده و کمابیش روی آرامش رو هم نخواهد دید. ولی رضایت چیه و چطور به دست می یاد؟ رضایت از زندگی تحت تاثیر عوامل درونی و بیرونی بسیاری قرار می گیره و هرگز ثابت نیست.

کارل راجرز مشاور، روانشناس و نامزد جایزه صلح نوبل (۱۹۰۲-۱۹۸۷) می گفت: تفاوت اونچه که هستیم با اونچه که “خود ایده آل” تعریف می شه، میزان رضایت فرد از زندگیش رو تعیین می کنه. هر چقدر این تفاوت بیشتر باشه، میزان نارضایتی افراد و به تبع اون ناکارآمدی، رفتار پرخاشگرانه یا دفاعی و جبهه گرفتن در برابر ایده های جدید بالاتر می ره. نکته ی مهم و اصلی در این تعاریف اینه که این خود ایده آل با چه معیارهایی تعریف می شه؟ چه کسی این معیارها رو تعریف می کنه و نقش عوامل بیرونی و تاثیرگذار در ارزشگذاری این معیارها چقدر و تا به کجاست.

ساده انگارانه ست اگر بگیم که آدمی خودش و فقط خودش این معیارها رو تعریف می کنه و یا در نقطه ی مقابل بگیم که تحت فشار عوامل بیرونی این معیارها برامون تعریف می شن و خودمون هیچ نقشی در تعیین اونها نداریم. یکی از تشبیهات مورد علاقه ی من در مقوله ی حق انتخاب افراد تشبیه این انتخابها به بوفه ی سلف سرویس غذاست. تصور کنید که بوفه ی سلف سرویس بزرگی شامل تمام غذاهای دنیا روبروی شماست و تنها کاری که باید بکنید اینه که غذاها رو انتخاب کنید. صدالبته که به دلیل تنوع و گستردگی انتخابها آدم گیج می شه و یا بعضی غذاها اینقدر دور هستند که آدم عطاشون رو به لقاشون می بخشه! حتی گاهی وقتها محاسبه ی سرانگشتی می کنی و به این نتیجه می رسی که فعلا با همین ها که در دسترس هستند کمی خودت رو سیر کنی و بعد به سراغ بقیه بری و یا در بعضی سناریوها پادرد یا کمردرد (مثلا تیر ترکش خاورمیانه ای بودن نشسته باشه به کمرت! آسون نیست زیاد دور رفتن گرچه غیرممکن هم نیست) امونت رو بریده باشه… همه ی این شرایط محدودکننده یا بعضا انگیزه دهنده و جبرهای ناگزیر بسیار می تونند روی انتخابهای ما تاثیر بگذارن اما در نهایت باز هم فقط خود ما هستیم که باید اون دکمه ی سبز رنگ عبور رو فشار بدیم و علی رغم تمام اجبارها تصمیم نهایی رو بگیریم که چه معیاری برای خود ایده آل مون انتخاب کنیم. به عنوان مثال خیلی از آدمهایی که من تو زندگیم بهشون برخوردم و علی الخصوص هموطن ها چندان با خوراک های چینی میونه ندارن ولی این یه انتخابه که غذاها رو ببینی و رو در هم بکشی یا مثل مجید (قصه های مجید) چشمات رو ببندی و میگو رو برای بار اول بذاری دهنت… اما اینکه چه چیزی بهت شجاعت می ده که حالا سوپ قورباغه یا کباب هشت پا رو بچشی، البته مطلب دیگه ییه…. چیزی که من فراتر از کنجکاوی و تهور و بقیه خصلت ها بهش می گم: “نیروی هدفگذاری”

مربی‌های غیرالمپیکی

baseball-1536097_1280

مربی بودن تعریف خاص خودش رو داره. شما مهارتهایی رو یاد می گیری برای اینکه به دیگران کمک کنی خود واقعی‌شون، نقاط قوت و ضعفشون رو بشناسن و با بضاعتی که دارن در اون مورد خاص بیشترین بهره رو با علم به توانمندی‌ها و ناتوانی‌هاشون ببرن. یک مربی گرچه جواب حاضر و آماده‌ای به شما نمی‌ده، بهتون کمک می‌کنه جوابها رو پیدا کنید و در مسیر با مشکلات کمتری دست و پنجه نرم کنید. با این اوصاف مربی‌ها در هر رشته‌ای که تخصص داشته باشند علاوه بر تکنیک و دانش فنی باید به یک سری از علوم روانشناسی هم مسلط باشن تا بتونن از نظر روحی و ذهنی فرد رو مورد حمایت قرار بدن و اون رو قوی‌تر کنن.

این چند روز که بحث المپیک داغه به این فکر می‌کردم که تفاوت مربی‌ها از کجاست تا به کجا… درسته که اکثر مردم نهایتا عملکرد ورزشکار رو می بینن ولی بنا بر رشته‌م من عملکرد ورزشکارها رو نتیجه فعالیتهای مربی هم می‌بینم و فقط خود ورزشکارها رو در پیروزی یا شکست عامل نمی‌گیرم. رفتار ورزشکارها بعد از پیروزی یا شکست و در حین مبارزه و مسابقه، استقامت ذهنی و روحی و رفتارهاشون کاملا نتیجه رویکرد و آموزش و هدایت مربی‌هاست. اون چیزی که من این روزها تو المپیک و تیم های ایرانی می بینم نه فقط ضعف بدنی ورزشکارها (و هزار و یک دلیل یا بهانه مرتبط) بلکه کم‌کاری مربی‌هاست که اگر امکانات ورزشی و فیزیکی در اختیارشون نیست آیا امکانات اینترنت و یادگیری و بهبود دانش برای توانمندسازی ذهنی و روحی ورزشکارها هم در اختیارشون نبوده؟ آیا خوندن مقاله یا شرکت در کلاسهای آنلاین و به روز سازی دانش روانشناسی مربی گری و یا پرسش و یادگیری از مربی های برتر ورزشی هم در توانشون نبوده؟

می شه به راحتی دولت و حکومت و بودجه و مسوولین بالا و زمین و زمان رو مقصر دونست ولی تلاش فردی و انگیزه‌های شخصی و حس تعلق شغلی اگر در یک مربی در سطح المپیک وجود نداشته باشه پس در چه کسی باید وجود داشته باشه؟ چطور ممکنه در این سطح باشیم و ورزشکارها “اینجور” ببازن؟ شکست ها مهمن البته، ولی نحوه شکست خوردن‌ها و رفتارهای هیجانی بعدش شاید مهم‌تر باشن و تمرکز بر اونها برای آینده راهگشاتر!

ثروت

coin-1080535_1280

 

از خلال یک سخنرانی نوت برداشتم:

می‌گه ثروت با دارایی فرق می کنه. ثروت یک مرحله ی ذهنیه که باید کشفش کنید ولی دارایی رو می شه ملموس تعریف کرد.
تو میزان درآمد سه تا مرحله باید برای خودتون متصور بشید (هدف قرارشون بدید)

financial security
با پس انداز فعلی برای مابقی عمر نیازی به کار کردن و کسب درآمد برای گذران زندگی در حد رفع نیاز (خانه، ماشین، خوردن و آشامیدن و نیازهای اولیه) ندارید

financial independence
نیازی به کسب درآمد ندارید و با سود حاصل از سرمایه گذاری فعلی تمام هزینه های فعلی شما تا اخر عمر پوشش داده می شوند.

financial freedom
نیازی به کسب درآمد ندارید و با سود حاصل از سرمایه گذاری فعلی تا اخر عمر هرگونه هزینه ای بدون محدودیت پوشش داده می شود.

بعد اشاره می کنه این آخری اینقدر خوبه که اکثر مردم حتی به رسیدن بهش فکر هم نمی کنن چه برسه به سرمایه گذاری و قدم گذاشتن توی راه!

هیچ مقداری از پول شما رو ثروتمند نخواهد کرد اگر از نظر ذهنی به توانمندی مورد نظر نرسید!

یادگیری موثر

book-2869_1280

من نوت رو درباره ی آموزش سازمانی نوشتم ولی به راحتی می تونید به بقیه آموزش های زندگی هم تعمیمش بدید… فقط قبلش از خودتون بپرسید هدف تون از “یادگیری” توی زندگی چیه…

یکی از نگرانی های من در مبحث مدیریت استعدادها پیشبرد سیستم ارتقا به شیوه ایه که علاوه بر آموزش مهارت های رفتاری، آموزش مهارت های فکری رو هم دربربگیره. معمولا در برنامه های آموزشی بر روی بهبود مهارت های رفتاری تاکید بیشتری می شه (شاید چون نتایج کوتاه مدت ملموس تری رو به ارمغان می یاره). شما به یک کارمند یاد می دید که چطور لبخند بزنه، چطور دست بده، چطور زبان بدنش رو کنترل کنه و …. اما به اینکه چقدر درباره ی دلایل این کار به طور کامل مجاب می شه و به انجام این کارها چقدر اعتقاد پیدا می کنه معمولا چندان توجهی نمی شه. در واقع آموزش ها در حد اطلاعات باقی می مونن و تبدیل به ارزش های فکری درونی نمی شن که متاسفانه نتایج منفی این موضوع معمولا خودشون رو در درازمدت و سر بزنگاه تصمیم های آنی و پراسترس یا سرنوشت ساز نشون می دن. فردی که بنا بر تشخیص و انتخاب اولیه و بعد از مدتها آموزش خاص به مقام مدیریت منصوب شده، دقیقا وقتی که باید تمام اون مهارت های آموخته شده رو به کار ببره و تصمیمیات حیاتی برای سازمان متبوعش بگیره، دچار تزلزل می شه و احتمالا تحت تاثیر عوامل بیرونی تصمیم های نادرستی اتخاذ می کنه که نتایج بسیار زیان آوری خواهند داشت. این چالش باعث می شه درصد باور مدیرهای کارکشته و باسابقه ی سازمانی به آموزش های مدیریتی بسیار ضعیف بشه و بعضا مورد قبولشون نباشه… خب! اینم یکی از دردسرهای شغل ما؛ مجاب کردن مدیران به موثربودن و ایجاد تغییرات مفید در سازمان!

شادی

 

شادی

 

محقق های دانشگاه تگزاس نشستن مشخصات مواقعی که آدمها خیلی شادهستن رو درآوردن. کلی کار کردن اخرش یافته هاشون رو اینطور خلاصه کردن که  تنها زمانی واقعا خوشحال هستید که در حالت

FLOW

قرار داشته باشید یعنی گذر زمان رو حس نکنید، از توجه به خودتون غافل بشید و در لحظه حضور داشته باشید.

اولی همون شوخی مرتبط تئوری نسبیته که رواج داره، اینکه یک دقیقه چقدر طولانیه بستگی داره به اینکه با فرد دوست داشتنی هم کلام می شید یا روی یه تیکه آجر داغ نشستید.

دومی همون حالیه که می گیم از خودبیخود شدن…مثل وقتی که دارید کاری رو چنان با عشق انجام می دید که درد رو فراموش می کنید. مثلا من در بدترین حالت هم باشم وقتی درس می دم درد رو متوجه نمی شم و یا فراموش می کنم

سومی یا حضور در لحظه رها کردن ذهن از حسرت های گذشته و نگرانی های آینده ولو برای مدت کوتاهه…تمام تمرکز و انرژی رو برای انجام کاری گذاشتن…

این سه تا که جمع باشن در نهایتِ شادی خواهی بود…فارغ از اینکه چه کاری انجام بدی.
حالا هی از خودم می پرسم چند درصد این سی و شش سال زندگیم هرسه تا شرط فراهم بوده؟ می گفت اگر در هر کاری که انجام می دی ده هزار ساعت این حالت رو تجربه کنی در اون کار به نهایت توانمندی می رسی
Mastery
و گفت تقریبا ده سال طول می کشه …

شیوه های یادگیری ترجیحی

book-15584_1280

خیلی از داستان ها و خاطرات پدرمادرها با این جمله شروع می شه: زمان ما که… حالا منم توی سی و شش سالگی شاید اونقدری عمر کرده باشم که بخوام بگم زمان ما که اینقدر کلاس زبان نبود!

زبان انگلیسی یکی از کابوسهای زندگی من بود. کلاس سوم بودم که برای اولین بار پدرم اسم من رو نوشت توی تنها موسسه ی زبان کرج، موسسه ی طیرانی. کلاسها غروب بود، توی شلوغی و تاریکی زمستون. از مهرشهر کرج سه روز هفته باید می کوبیدم می رفتم خیابونی نزدیک میدون کرج که مغازه ها کله پاچه می فروختن و لباس نظامی و همین کافی بود تا برای من جای ترسناکی باشه. تنها نمی رفتم ولی حتی وقتی دست بزرگترها رو می گرفتم هم ترس رهام نمی کرد و همین بود که از همون اول کلاس زبان رفتن رو دوست نداشتم. (هنوز هم از میدون کرج بیزارم…هنوز هم کله پاچه فروشی ها سر جاشون هستن با ردیف سرهای بریده حیوانات که نگاه نافذشون تا عمق استخونت می ره و اون بوی وحشتناک لعنتی) اون کتابهای زشت و سیاه و سفید و معلمی که هی به ما می گفت آواز بخونیم و من که چون بلد نبودم، خجالتی بودم و در یادگیری همه چیز خوب جز زبان هم مزید بر علت شده بودن و کلا زبان شد کابوس زندگی! معلم ها در تمام سه ترمی که کلاس رفتم عملا توجه چندانی به من نداشتن چون نه تنها شاگرد تاپی نبودم که سر کلاس زبونم هم می رفت توی شکمم و صم بکم تخته سیاه رو نگاه می کردم. (من در کودکی و حتی همین حالا جزو پرحرف ترین انسانهای روی زمین بودم و هستم)
بعد از سه ترم البته کلاس های دیگه رو ترجیح دادم و تا مدتها به زبان فکر نکردم.

خاطره ی بد کلاس زبان توی راهنمایی با اون دفترچه های لغت که از هزارتا کلمه حتی یکی ش رو بلد نبودم ادامه پیدا کرد، به دبیرستان رسید و هربار من که محبوب معلم های ادبیات بودم، نمره های زبانم تعجب و عصبانیت رو روی صورت پدرم مهمون کرد تا دانشگاه.

ترم اول زبان عمومی برای اکثر همکلاسی های من زنگ استراحت و تفریح بود جز من که به جرات می تونم بگم تمام ترم از بیست و چهار ساعت قبل کلاس مریض می شدم تا چند روز بعدش. از استاد که تمام مدت من رو مسخره می کرد متنفر بودم. هربار وادار می شدم برم جلوی کلاس بایستم و هربار هیچی نمی گفتم و جلوی همکلاسی هام گریه م می گرفت. با اینحال این شکنجه ادامه داشت و هر جلسه مجبور بودم حساب پس بدم. یک بار هم که خارج از کلاس به استاد گفتم که از حرف زدن جلوی جمع خجالت می کشم (دروغ بزرگی بود، من همون موقع مجری کلی مراسم و سمینار و برنامه بودم ولی به زبان فارسی و نه انگلیسی) گفت اینقدر می کشونمت جلوی کلاس که دیگه خجالت نکشی.
زبان دانشگاه البته با یازده پاس شد. چند سال بعد هم در تلاش بیهوده با کلاسهای زبان و معلم ها و …گذشت تا اینکه چند سال بعد وقتی توی موسسه مشاوره مدیریت کار می کردم به تئوری انواع شیوه های ترجیحی یادگیری برخوردم.

بطور خلاصه افراد یکی از روشهای زیر رو برای یادگیری ترجیح می دن: دیداری، شنیداری و عملی

خیلی از ماها با دیدن یاد می گیریم. حرکاتی که در فیلمها نشون داده می شن، کلیپ های آموزشی، نمودارها، وقتی کسی یک عملی رو انجام می ده و ما به شیوه ی انجام اون کار نگاه می کنیم و…

بعضی ها با شنیدن یاد می گیرن. به پادکست های آموزشی گوش می دن، اهل موسیقی هستند و ترجیح می دن بار اول کسی بهشون بگه چه کاری رو چطور انجام بدن.

بعضی هامون هم با انجام دادن یاد می گیریم. ترجیح می دیم یه وسیله ی جدید رو بریزیم به هم، دل و روده ش رو دربیاریم تا بفهمیم چطور کار می کنه. شاید اگر کسی بهمون یاد بده هم تا وقتی خودمون با دستگاه ها سر و کله نزنیم چیز زیادی یاد نگیریم و ….

معمولا آدمها از تمام شیوه های یادگیری استفاده می کنن ولی شیوه ی یادگیری “ترجیحی” دارن یعنی با استفاده از اون شیوه بیشتر و بهتر و سریعتر یاد می گیرن. یکی از دلایلی که معلم ها حتما باید در مدرسه هر بحثی رو به هر سه شیوه ارائه بدن اینه که کلاسها از دانش آموزانی با شیوه های یادگیری مختلف تشکیل شده و لزوما شیوه ی یادگیری همه یکسان نیست.

القصه جنگ من با زبان انگلیسی ادامه داشت چون شیوه ی ترجیحی یادگیری من عملگراست و من با انجام دادن کاری اون رو بهتر یاد می گیرم و از پسش برمی یام. مثلا سوالات ریاضی رو حتما باید خودم حل می کردم تا یاد می گرفتم. همین بلا تو درس شیمی هم سرم اومد ولی خوشبختیم این بود که معلم شیمی داشتم که متوجه ماجرا شد و شروع کرد با شیوه های منحصر به فرد با من شیمی کار کردن (فرمولها توی درس شیمی آلی رو با خمیر بازی می ساختیم و تغییر می دادیم و تمام مساله ها رو اول خودم حل می کردم و ایشون فقط نگاه می کردن. همین سر و کله زدن و فکر کردن درباره ی راه حل منجر به این شد که توی کنکور شیمی رو نود و چهار درصد بزنم و مهندسی شیمی هم قبول بشم).

اما… خوشحالم که این جنگ با زبان انگلیسی بالاخره تموم شد. اومدم اینجا و مجبور شدم حرف بزنم و یاد بگیرم و اینقدر از خودم کلمات غلط و غولوط ساختم، اینقدر گرامرهای فضایی اختراع کردم و تصحیح شدم تا راه افتادم. امتحان آیلتس هم که دادم بالاترین نمره م همین حرف زدن بود و الان هم سر کلاسها انگلیسی درس می دم. ادعای زبان بلد بودن نمی کنم ولی تنها چیزی که می دونم اینه که گلیم خودم رو از آب بیرون کشیدم و اون چیزی که روزی کابوس من بود ابزاری شده برای کمک به امرار معاش…

این متن رو مخصوصا اینقدر قصه ی حسین کرد وار نوشتم که اگر بچه یی دور و برتون هست که در برابر یاد گرفتن درس بخصوصی مقاومت می کنه یا مطالب مربوط به درسی رو دیرتر یاد می گیره حتما به شیوه ی آموزشش توجه کنید. امتحان کنید ببینید به چه شیوه یی بهتر یاد می گیره. این جداست که هرکس در رشته یی استعداد بیشتری داره ولی درسهای مدرسه در حدی نیستن که بچه یی که ریاضی رو بیست می گیره فارسی رو چهار بگیره. اگر تفاوت مشهودی در نمرات مشاهده می کنید حتما به شیوه های آموزش هم فکر کنید.

پ.ن: هنوز از استاد زبان دانشگاه دلخورم….

شخصیت فردی و ارتباطات میان‌فردی

business-1012761_1280

 

شخصیت شناسی علمیه که این سالها بسیار مورد توجه و بحث قرار گرفته. تقریبا تمامی شرکت های معتبر دنیا از چند تست شناخته شده ی شخصیت شناسی مثل
MBTI
DISC
و… استفاده می کنن و نوع شخصیت شما تاثیر مستقیم در بدست آوردن شغل مورد نظرتون داره. با اینحال راستش رو بخواید من که سالهاست دارم تو این زمینه کار می کنم و شغل اصلی م هم همینه و دارم درباره ی شخصیت های مختلف آدمها تز می نویسم هم با همه ی تئوری های این مبحث آشنا نیستم. تو ویدیوی زیر سخنران تقریبا تلفیقی از چند مدل شخصیت شناسی رو خیلی خلاصه شده تحت عنوان یک مدل جدید ارائه می کنه و ربطش می ده به اینکه هرچقدر بیشتر به شخصیت خودتون و دیگران آگاهی داشته باشید اداره کردن و پیشبرد رابطه براتون راحت تر می شه. (که من خیلی باهاش موافقم)

اگر انگلیسی تون خوبه حتما خود سخنرانی رو ببینید. من مبحث رو خیلی تیتروار خلاصه کردم:

اسکات بنیانگذار بزرگترین کمپانی آموزش تکنولوژی در مینه سوتا و مشاور سازمانی ه. توی ویدیوی زیر توضیح می ده که چطور با شناخت خودمون و شخصیت خودمون و همچنین همکارانمون می تونیم روابط و ارتباطات و در نتیجه کیفیت زندگی رو بهبود ببخشیم.
نحوه ای که هر فرد هویت خودش رو تعریف می کنه در رفتار اون شخص تاثیر بسزایی می ذاره. هر روز صبح که از خواب بیدار می شیم با تصمیمی که درباره ی نحوه ی لباس پوشیدن مون می گیریم و اینکه کجا بریم چه کارک نیم و حتی خودمون رو چطور معرفی کنیم همه نشان از برداشت خودمون درباره ی هویت مون داره (آگاهی از خویشتن).  مشکل وقتی بروز می کنه که تصویری که ما از خودمون می بینیم معمولا با تصویری که دیگران از ما توی ذهنشون دارن متفاوته. قسمت بزرگی از رفتارهای ما نشات گرفته از ناخودآگاه ما هستند و اینقدر طبیعی به نظر می رسن که هیچ مشکلی باهاشون نداریم. در رابطه با دیگران ناخودآگاه ما اکثرا فرض های اشتباهی رو در اختیار ما می ذاره و ما بر طبق همونها قضاوت و رفتار می کنیم همین باعث به وجود اومدن تعارضات می شه. نکته ی کلیدی در موفقیت ارتباطات اینه که شما بیشتر از خودآگاه تون استفاده کنید و هر لحظه پیش فرض هاتون رو به چالش بکشید تا خودآگاه تون به جای ناخودآگاه براتون تصمیم بگیره.

برای اینکه کار شناخت آدمها و ارتباط گیری باهاشون راحت تر بشه معمولا علاقه داریم آدمها رو دسته بندی کنیم و در گروه های مختلف قرار بدیم. اسکات و همکارانش یه طبقه بندی جدید شخصیت شناسی رو از منظر میزان انرژی فردی و نحوه ی ابرازشون پیشنهاد می کنن که به طور خلاصه افراد رو در چهار گروه با رنگ ها و خصوصیات متفاوت قرار می ده

گروه قرمز آتشین، رقابت گرا، پرتوقع، انجام دهنده و هدفمند هستند و مشتاقند هرچه زودتر کارها رو به سر و سامون برسونن (به انجام دادن کارها بیشتر از افراد توجه می کنن، بهشون وظیفه گرا هم می گیم)

گروه زرد آفتابی، اجتماعی، پرنفوذ، رهبر، انرژی بخش و مجاب کننده هستند (به روابط بیشتر توجه دارند، معمولا مردم دارن، خوش بین هستند و بین مردم محبوبن)

این دو گروه بالا معمولا برونگرا هستند. دو گروه پایین معمولا درونگرا هستند.

گروه سبز زمینی، مهربان، آرام، پرحوصله و حمایتگر هستند.

گروه آبی، رسمی، محتاط، قانونمند و تحلیلگر هستند و مایلند در چهارچوب تعیین شده حرکت کنند.

اینجا اسکات بعد از معرفی کردن خصوصیات هر دسته هشدار می ده که کسی که به شخصیت خودش اگاهی نداشته باشه ممکنه ازش نتونه در راستای ایجاد انرژی مثبت و رفتارهای سازنده استفاده کنه و به سمت رفتارهای مخرب و افراطی پیش می ره که در روابطش با دیگران تاثیر منفی خواهد گذاشت.

در انتها اسکات پیشنهاد می کنه خودتون و دیگران رو بشناسید، از توانمندی ها و محدودیت های همدیگه آگاه بشید و بدونید چطور باید با هر گروهی ارتباط برقرار کنید و عمل کنید.

یه بازی بامزه در اول صحبت هاش هست. می گه هر کسی خودش رو یک جور تعریف می کنه، با شغلش یا نقش هایی که تو زندگی داره یا… می گه یه صفت به خودتون نسبت بدید که با اول اسم خودتون شروع شده باشه (مثلا من بگم  نازلیِ ناتمام بس که پروژه ی ناتمام دارم این روزها ولی خب البته ترجیح من نازلیِ نازنین یا نازلیِ نترس هست بیشتر) و دلیل این سوال هم اینه که شما به شیوه ی جدیدی درباره ی خودتون فکر کنید و از قسمت خودآگاه مغزتون کمک بگیرید چون معمولا ما در برآوردهای شخصی چندان علاقه ای به نگرش جدید نداریم و طبق عادت عمل می کنیم. راستی شما با چه صفتی خودتون رو خطاب می کنید؟