در ستایش سکوت، تنهایی و رقص

ballerina-1299042_1280

آفتاب عصر سفالهای شیروونی روبرو رو هاشور می زد. گلها زیر قطرات شاد آبپاش نفس می کشیدند و من به سیر آفاق و انفس مشغول بودم؛ دهمین سال استقلال…چندمین سال استقلال فکری؟ چندمین سال استقلال مالی؟ نمی دونم. دوست چینیم می گفت سکوت و تنهایی منجر به بلوغ می شن. من در طی اینهمه سال تنهایی ساکت تر شدم ولی بالغ تر؟ لبخند می زنم…

این مطلب رو از توی یک دفتر قدیمی نوشته هام پیدا کردم:

هویت هر فرد در گذر از کوره ها و چکش های روزگار شکل می گیرد. اتفاقاتی که در زندگی شما می افتند، با توجه به برداشت شما از آن اتفاقات و درک شخصی هر فرد واکنشها و پیامدهایی در ادامه ی راه زندگی به همراه خواهد داشت که گاه کنترل و مدیریت آنها چندان آسان نیست. امروزه روز نحوه ی زندگی آدمها علی الخصوص ارتباطات مجازی و حقیقی موجود و امکانات متعدد شغلی و رفاهی در سرتاسر کره ی خاکی منجر به جابجایی های فراوان نیروی جوان و متخصص شده اند. آدمها مهاجرت می کنند و یا حتی صرفا برای چندسال به کشور یا شهر دیگری می روند تا آینده ی خود را بهتر بسازند. این روند شغل یابی یا درس خواندن در مکانی دور از “خانه” تاثیرات مهمی بر شکل گیری هویت و رفتار افراد به جای می گذارد. یکی از پیامدهای مثبت چنین اتفاقاتی شاید استقلال فکری آدمها باشد. تا وقتی در خانه و در کنار خانواده مسوولیت اداره ی همه چیز را به طور جدی بر عهده نگرفته ایم، درک محدودیت ها، توانمندی ها و امکانات موجود برای رشد فکری چندان آسان نیست ولی وقتی زیر بمباران دوراهی های متعدد و کوچک و بزرگ زندگی مجبور می شویم تصمیمات سریع و مناسب اتخاذ کنیم نقش این استقلال منجر به بلوغ بسیار پررنگتر می شود. بدیهی ست همه ی این استقلالها منجر به بلوغ نمی شوند و بدیهی ترست که ما تنها کسانی نیستیم که بر روند بلوغ فکری خود اثر می گذاریم. تمامی این روند طولانی تحت تاثیر عوامل داخلی و خارجی بسیار قرار می گیرد و نقش والدین و فرهنگ حاکم بر جامعه انکارناپذیرست.

تجربه ی این سالهای تنهایی و مراوده با آدمهایی که از شمار خارجند به من می گوید اکثر افرادی که در کنار خانواده استقلال کافی نداشته اند و در طیف مقابل آنها که از نظارت مدبرانه ی خانواده بی بهره بوده اند در مواجهه با این مثلا رهایی دچار سختی ها و مشکلات بسیار خواهند شد و روند رشدشان در موقعیت های جدید با تاخیر همراه خواهد بود. بنیان های رفتاری و فکری هر فرد در جمع خانواده شکل می گیرد و در برخورد با نهادهای دیگری چون مدرسه و جامعه شاخ و برگهای دیگری به آن اضافه می شوند. حفظ فاصله با فرزندان در عین ایفای نقش نظارتی مناسب بر فکر و رفتار آنان رقصی بر بلندای آسمان و بر روی یک طناب ظریف چندمیلیمتری ست. از خود بپرسید آیا قادرم چنین نقشی برای فرزندانم ایفا کنم؟ آیا رقصنده ی ماهری هستید؟

 

دیوانگی را بیاموزیم

man-794514_1280

در زندگی تمام آدمها لحظه های غم، اندوه، خستگی، بیزاری، کلافگی و عصبانیت وجود دارن. در زندگی تمام آدمها لحظه های شاد و رنگارنگ، خنده های از ته دل، رقصیدن و شوق پر کشیدن فراوونن…به نظرتون تو زندگی چند نفر از آدمها لحظات دیوانگی مجالی برای عرض اندام و مورد تقدیر قرار گرفتن پیدا می کنن؟ چند نفر از ما با ساعتهایی که دوست داریم خود خودمون باشیم یا دیوانه شیم، راحت کنار می یاییم؟ با خودمون، کودک درونمون، با اون ایده های شیطنت آمیز که ازت می خوان خودخواه، لجباز، مغرور، اخمو یا حتی بدجنس باشی… شاید شما هم سالها این حس رو سرکوب کرده باشید.

در اکثر جوامع -فارغ از نوع فرهنگ و باورهاشون- کدهای رفتاری خاصی به عنوان هنجارهای حاکم بر هر موقعیت و مناسبتی شناخته می شن و تخطی از این خطوط چندان پسندیده و مرسوم نیست. جامعه ی سنتی و بالاخص شرقی اما در بسیاری از موارد آدمها رو به سمت نهان سازی خواسته های فردی و دلخواه در پستوی خونه سوق می ده. در پستو می تونی خودت باشی (یا به عبارتی با خودت و دوستانی که به حریم خودت راه دادی، راحت باشی) ولی در ملاءعام حتی در غیررسمی ترین مکان ها و موقعیت ها هم باید پیرو هنجارهای اجتماعیِ اتوکشیده و بایدها و نبایدها باشی. در جامعه ی مدرن که فردیت آدمها بیشتر به رسمیت شناخته می شه، شاید آشکار کردن این خواسته های مبتنی بر لذت با این شدت و حدت هم مذموم شناخته نشه ولی به طور خاص در جوامعی که حکومت سعی در کنترل و دیکته ی تفکر خاصی در بین مردم داره نه تنها لذت بردن و لذت بخشیدن که هر کنش مبتنی بر پررنگ کردن هویت فردی به شدت عملی ضد قدرت حاکم و محکوم به نابودی شمرده می شه. پیروی از هنجارها جدای از اینکه برای حاکمیت از افراد یک شهروند خوب و بی دردسر می سازه وقتی شکل افراط به خودش بگیره باعث می شه آدمها دچار یک زندگی دوگانه بشن. دنبال کردن معیارهای مرسوم و اندازه گیری ابعاد خود با متر تعریف شده ی دیگران تا جایی که بر خلاف ارزشهای بنیادین تفکر آدم نباشه شاید باعث نظم و پیشرفت بشه ولی وقتی هنجاری برخلاف ذات آدمیزاد و تحمیلی باشه (مثال بارز اونچه در حکومت های توتالیتر اتفاق می یفته) در دراز مدت نه تنها بیگانگی فردی رو دامن می زنه و حس تعلق افراد به اون جامعه  (واحد اجتماعی) رو کم می کنه، بلکه باعث افزایش حس نارضایتی در افراد و در نهایت پرخاشگری، نابسامانی روحی و بی مسوولیتی در اونها می شه. از این رو معمولا مدیرهای سیاستمدار سوپاپ های اطمینان و درجات مختلف آزادی برای افراد مجموعه شون تعریف می کنن که ضمن کنترل اوضاع از مدیریت میکروسکوپی و محدودیت های بی مورد خودداری کنن. این مهارت مدیریتی در زندگی شخصی هم بسیار کاربردی و انرژی زاست و منجر به هم افزایی می شه. هر فردی باید بدونه که تا کجا و چطور باید با هنجارهای مرسوم کنار بیاد و کجا باید در برابر اونجه که توسط دیگران تعریف شده بایسته.

از طرفی نوع این ایستادن هم مهمه. اینکه بدونیم با چه شیوه هایی برخورد موثر در جهت تغییر اونچه که نمی خوایم، داشته باشیم. در بسیاری از موارد جنگیدن با شیوه های پرخاشگرانه یا آمرانه و یا حتی لجبازی راه حلی کوتاه مدت با عوارض نامناسب درازمدت محسوب می شه. شاید بشه گفت حفظ خونسردی و مدیریت احساسات یکی از اساسی ترین گامها در برابر بایدها و نبایدهاییه که تحت عنوان شرع، عرف یا فرهنگ به خورد ما می دن. در واقع برخورد احساسی و چکشی در خیلی از موارد منجر به نتیجه ی عکس اونچه که مد نظر ماست می شه و در نهایت چیزی جز اتلاف وقت و هزینه برای ما در پی نخواهد داشت. این گام اول در باور اینکه هدف از کنار زدن محدودیت های وضع شده صرفا رها بودن و احترام به وجود  فردیه و نه جنگیدن، در انتخاب شیوه های رفتاری تاثیر بسزایی داره. هرچقدر حس احترام ما برای خویشتن فردی مون قویتر باشه، شیوه های عقب زدن و محو کردن محدودیت ها شفاف تر، موثرتر و کم هزینه ترخواهند بود.

آموزش کودکان

baby-84626_1280

آداب معاشرت، شعور و فرهنگ مجموعه ای از کدهای شکل گرفته در گذر زمان هستند که مراودات و تبادل افکار را در چهارچوب قوانین نانوشته (وبعضا نوشته شده) سهل تر و کم ریسک تر می نمایند. این مجموعه به طور مشخص ابتدا در خانواده و سپس در جامعه آموزش مستقیم یا غیرمستقیم داده می شوند و با استفاده ی هرچه بیشتر و پراکندن مم های مربوط به مراحل تکامل و بلوغ –فارغ از مثبت یا منفی بودن آنها- نزدیکتر می شوند. در جوامع امروزی که خانه و خانواده جایگاه اصلی را به جامعه و سایر نهادهای متولی واگذار کرده است، کارکرد سیستمهای فرهنگ سازی و تکامل بخشی دوره ی جدید و پرخطری را تجربه می کند. گرچه شمشیر دولبه ی قدرت گرفتن نهادهای اجتماعی می تواند روی فرخنده ی خود را به شکل کاهش نقش پررنگ خانواده هایی که تعلیم مناسب برای آموزش کودکان و شکوفایی توانمندی های مستتر در آنان ندیده اند نشان دهد، اگر نهادهای سامان یافته و آزاداندیش متولی آموزش و تعلیم نسل جدید نگردند، چه بسا که این نسل به بیراهه رفته تمام دستاوردهای منتج از گذر سالیان را بر باد دهد.

نبود مراکز توانمندساز و آگاه گرچه دغدغه ی سالیان من بوده است، این روزها با نگرانی بیشتری به اتفاقات نامیمونی چون قدرت گرفتن تفکرات افراطی و متولی امور شدن بعضی نهادها در جامعه فکر می کنم. نتیجه ی بذر ورود افراطیون به مهدها و دبستانها چند ده سالی بعد مشخص خواهد شد. دریغ که اینگونه خاموش به تماشای ویرانی خویش نشسته ایم…

شر و شور جوانی

girl-872149_1280

درباره‌ی تنهایی حرف می‌زنیم، اینکه چقدر همه احساس تنهایی می‌کنن در حالیکه ارتباطات گسترده‌تر شده، کانالهای ارتباطی بیشتر شدن و آدمها به ظاهر در دسترس‌تر هستن. از همین حرفهای تکراری که همه می‌دونیم و همه تکرار می‌کنیم و همه به همین تکرار دلخوشیم… می‌گه مسخره نیست که برای فرار از تنهایی به دنیای مجازی پناه می‌بریم که خودش منبع و منشاء تنهایی‌ه؟ آدمها چوب انتخاب‌های غلط خودشون رو می‌خورن… خب با هر جریانی که نباید همراه شد! آدمیزاد باید مستقل و شجاعانه با نادرستی‌ها مبارزه کنه. هر کدوم از ما در برابر خوشبختی جهان مسوول‌یم…

نگاه‌ش می‌کنم، انگار نازلی بیست سال پیش! پرشور و شاد با چشمهایی که برق می‌زنن و افکاری که می‌خوان دنیا رو تغییر بدن! یک آن به ذهنم می‌رسه که ای داد! تازه معنی نگاه‌های معلم‌های دبیرستان رو می‌فهمم… سفر اصفهان، تابستون، سال سوم دبیرستان، شبها توی اردوگاه کنار آتیش و نازلی که داد سخن می‌داد که می‌خواد بره سازمان ملل متحد و به خوشبختی جهان کمک کنه! سکوت همیشه حرفهای زیادی برای گفتن داره، به وقت‌ش تو صورتت فریاد می‌کشه…

کرگدن‌هایی که با کسی ندویدند!

rhino-102479_1280

به گمانم آخر همه ی این دویدن ها یک نقطه ی تاریک دهان باز کرده به نام میل به جاودانگی، رسیدن و حک شدن بر صفحات روزگار… می دویم و کف بالا می آوریم و می خواهیم و می خوانیم و می رویم… به امید خوانده شدن سر برمی گردانیم که شاید یک روز یک نفر از مابین همه ی نوشته های سیاه نانوشته های سپید را بخواند و بیاید و بماند و باز میل به جاودانه شدن تنوره می کشد. تمام نمی شویم، در شکل ها و مفاهیم تکثیر می شویم و خیال می کنیم این همه “بودن” لابد راه به جایی خواهد برد یا تقسیم این درد با تکثیر ممکن می شود که شریک شویم لعنت تازیانه ها را. فریب می خریم و سراب می فروشیم و می رویم… به تعداد تمام لبخندها اشک می ریزیم، به تعداد تمام اشک‌ها می میریم، به تعداد تمام این مرگ های زشت لبخند می زنیم، تو گویی که اسب عصاری با چشمهای باز… می چرخیم و سرگیجه می گیریم و دستهای همدیگر را محکمتر فشار می دهیم بلکه سرگیجه های مسری حالمان را نه که بهتر بلکه بدتر نکند. تاب می آوریم زیر باران ها و شلاق ها و توفان ها و ارشادها و نفس می گیریم که لابد وقتی زیر آب رفتیم ثانیه ای بیشتر شلاق کش بشویم و درد بودن را بیامیزیم با قطره های سرخی که از چشمهایمان می بارد. تبدیل می شویم …شاید به کرگدن هایی که با چشمهای سرخ، با تنی سنگین و روانی آشفته… تنها تنها تنها…و تاب می آوریم و تاب می خوریم و درد می کشیم و به سمت آن تاریکی دورازدست فریاد می کشیم و می دویم، با همان سرعت کرگدن های سنگین… یک روز صبح، همین که نازلی از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به کرگدن تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.*

 

*«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیارعجیبی مبدل شده بود.» مسخ-کافکا

آب

drops-of-water-578897_1920

پیشنهاد می کنم یک شب که دلزده‌یید، دنبال یه تلنگر برای فکر کردن می گردید یا از تکراری و مزخرف بودن زندگی به فغان اومدید، به این سخنرانی پناه ببرید… بشینید روی کاناپه، چای گرم بنوشید و در کنار ادبیات فصیح و نوازشگری که ذهن‌تون رو به بازی می گیره به تعریف دوباره ی “آزادی”، “جامعه” “پرستش” و “لزوم آموزش” در زندگی فکر کنید. با تصویرسازی های رنگین فاستر همراه بشید که چطور از توصیف دلمردگی های زندگی روزمره هدایت تون می کنه به انتخاب دیدگاه های متفاوت تر… و مست کلمات بشید

داستان اول سخنرانی رو حفظ کردم…سر بعضی کلاسهام تعریفش می کنم و هربار خودم هم از شنیدنش لذت می برم!

There are these two young fish swimming along, and they happen to meet an older fish swimming the other way, who nods at them and says “Morning, boys, how’s the water?” And the two young fish swim on for a bit, and then eventually one of them looks over at the other and goes, “What the hell is water?”

 

ما غریبه‌ها

foreign-trade-62743_1920

چند هفته پیش رفته بودیم کلینیک پناهنده‌های میانماری رو رنگ کنیم. روز عید و تعطیل بود. کلینیک از خونه‌ی من خیلی دوره و ما باید هفت صبح اونجا می‌بودیم. معمولا اینجوریه که هر برنامه‌ای داشته باشیم چهل و پنج دقیقه قبل سر جایی که قرار گذاشتیم حاضر می‌شیم؛ پنج دقیقه دعا می‌خونن، نیم ساعت صبحانه می‌خوریم و ده دقیقه مسوول گروه مسوولیت‌ها رو توضیح می‌ده.
تو این مورد هم کار قرار بود هشت شروع بشه و گفته بودن هفت و ربع باید توی کلینیک باشید که من و دوستان قرار گذاشتیم راس هفت اونجا باشیم و مطمئن بشیم وسایل کم و کسری نداشته باشن. نتیجه اینکه ما از همه زودتر رسیده بودیم و وقتی بقیه رسیدن دم در ایستادیم و خوشامد و صبح‌بخیر گفتیم.
تقریبا همیشه اکثریت قریب به اتفاق دوستان بسیار وقت‌شناس هستند و کسی دیر نمی‌کنه. روی مرتب بودن یونیفورم و تمیزی هم که بسیار تاکید می‌کنن… القصه…

خانمی بدون یونیفورم، با لباس نامرتب و بسیار دیر وارد کلینیک شدن و کارت نشون دادن و گفتن از اعضا هستن و می‌خوان کمک کنن. طبیعی‌ه که همه‌ی ما طبق قوانین با روی خوش پذیرای ایشون شدیم (وظیفه داریم لبخند بزنیم) و مدیر وظایف‌شون رو توضیح داد و گفت کجا چه کاری رو توی چه مدت زمانی باید انجام بدن. کارها بسیار به هم پیوسته بود، شما کاری رو تموم می‌کردی و من پشت سر ایستاده بودم قسمت بعدی رو انجام بدم. مثلا یکی چسب می‌زد روی کلید پریزها، یکی روزنامه می‌چید روی زمین، یکی سنباده می‌زد… طبعا اکثر کارها رو گرفته بودن و به ایشون یه خرده‌کاری پیشنهاد شد که بسیار آسون بود. اینقدر کار رو اشتباه انجام داد و اینقدر انجام نداد و رفت با دیگران ایستاد به حرف زدن که مدیر یک بچه ده‌ساله رو مسوول اون کار کرد و…
حالا این خانم اومده سر ناهار به من می‌گه ای بابا پول مملکت رو می‌ریزن تو جیب خارجی‌ها، به شماها حقوق می‌دن ما خودمون هیچی نداریم بخوریم…

زمانی که نیست

frog-1339894_1920

 داشتم تو وب سرک می‌کشیدم، طبق روال معمول چندتا پست مفید برای مدیریت و بعدا بخونم و یاد بگیرم و دستور غذا و… رو تو حلقه‌ی شخصی‌م بازنشر دادم که مثلا بمونه سر فرصت برم سراغشون… بعد یهو با خودم گفتم تو حداقل پونصد تا اسکرین‌شات داری از دستور غذا و نوشیدنی و کاردستی و… که یه روزی وقت کنی بری سراغشون، که یه روزی درست کنی یا بپزی با دوستات خوش بگذرونید، که یه روزی بخونی به کار ببری و… روزی شیش هفت تا مقاله غیردرسی هم می‌خونی، شاید ده بیست تا هم سیو می‌کنی که جالبه وقت ندارم باشه بعدا بخونم… خب این بعدا کی قراره برسه؟ کی قراره تو بیسکویت جدید طعم فلان و با نوشیدنی بهمان درست کنی لم بدی بشینی تو ایوون‌ت مقاله در باب اوهوم بخونی بدون اینکه نگران ای وای دیر شد، کارم مونده، درس دارم، یا هرچی باشی؟ خب اینها رو برای کدوم روز گذاشتی، زندگی بعدی، زمان بازنشستگی، ورثه؟

غرض ابراز نارضایتی از وضع موقتی موجود نیست اصلا، می‌خوام بگم یادگرفتن و “دانش” فقط یه ابزاره برای بهبود وضعیت موجود و مادامی که به هدف تبدیل می‌شه به کل ماهیت و کارکرد خودش رو از دست می‌ده. یادگرفتن با هدف زیباتر کردن زندگی و شادتر روزگار رو گذروندن تومنی صنار سی شاهی با حرص یاد گرفتن فرق داره… از حیطه‌ی دانشگاهی که فراتر بریم یادگرفتن صرفا بخاطر یادگیری خارج از معناست و اگر یادگرفته ها عملی نشن احتمالا کل موجودیت و چرایی مفهوم یادگیری رو زیر سوال می برن…

خانه‌های شاد

ivy-529767_1920

گرچه “طفلی به نام شادی این روزها گم شده ست” اما یه کارهای خوبی هم می شه کرد برای برگردوندنش به امن ترین جای جهان، به خونه هامون…

نظر محققین و متخصصین شادی رو در این باره بخونید:

رنگ بندی توی خونه: رنگ دکوراسیون، دیوارها و اسباب خونه توی روحیه افراد تاثیر زیادی داره. اگر می خواید خونه تون شاد و پرانرژی جلوه کنه پیشنهاد متخصصین دانشگاه آمستردام رنگ دیوار سبز یا زرده… البته نه همه ی دیوارها، یک دیوار رو به رنگ سبز یا زرد در بیارید و دیوارهای دیگه رو سایه ای از اون رنگ… مثلا یکی از دیوارهای هال یا پذیرایی زرد باشه و بقیه کرم خیلی کمرنگ!

گل های تازه: محقق ها برای ده ماه روی شادی و حس و حال یه گروه تحقیق و مطالعه انجام دادن و به این نتیجه رسیدن که گلهای تازه اثر فوری بر میزان شادی افراد، اثر درازمدت بر خلق و خوی آدمها و نقش بسیار پررنگی در ایجاد صمیمیت بین آدمها دارن. کافیه یکی دو تا شاخه گل تازه روی میز آشپزخونه یا توی هالو  پذیرایی بذارید یا از گیاهان سبز توی خونه نگهداری کنید.
اینم لینک تحقیقشون

عکس ها: عکس هایی از لحظات شاد زندگی در کنار عزیزانتون تاثیر بسزایی در عوض کردن حال و هوای خونه داره. یه میز قدیمی و از کار افتاده رو بردارید، با یک سفره قلمکار یا حتی یک ملافه خوشرنگ بپوشونید و چندتا عکس شاد از لحظات خوشی رو روش بذارید. با هربار نگاه کردن به عکس عزیزان تون دلتون از شادی غنج می ره…
محقق ها می گن یه عکس از عزیزانتون حتما روی میز کنار تختخواب بذارید تا هربار با به یادآوردن مهر و محبت شون با احساسات مثبت به خواب برید.

شمع های وانیلی: در اینکه شمع ها نماد گرمی و آرامش هستند که شکی نیست ولی اگر زیاد حس و حال خوبی ندارید برید سراغ شمع هایی با عطر وانیل… رایحه درمانی یه علم ثابت شده و پرطرفداره، جدی بگیریدش…

دفتر خاطرات: شاید کمی عجیب به نظر بیاد ولی نوشتن احساسات و تفکرات روزانه می تونه تاثیر بسیار مثبتی روی روحیه آدمها بذاره. حتی شده یک خط یا یک جمله ولی…بنویسید. حتما هم با خودکارو  مداد و روی کاغذ بنویسید. خیلی فرق داره!

پ.ن: من رسید خریدها و قبض هایی که در طول روز به دستم می رسن رو نگه می دارم و این افکار پراکنده رو پشت اونها می نویسم. صرفه جویی تو کاغذ هم هست!

حیوانات خانگی: نگهداری کردن از حیوانات تاثیرات بسزایی در شاد کردن خونه داره. حیوانات به صاحبانشون کمک می کنن حس تنهایی رو فراموش کنن، ایزوله نشن و با تبادل محبت حالشون بهتر شه.

پ.ن: قابل درکه که چون در مملکت ما چندان نگهداری از حیوون خونگی جا نیفتاده بعضی ها بترسن یا خوششون نیاد یا حتی بعضی ها ممکنه معذوریت دینی داشته باشن و نخوان سگ نگهداری کنن. تو کشور مالزی اکثر مسلمونها از گربه نگهداری می کنن. می تونید یه گربه رو از پناهگاه های مخصوص به خونه بیارید و هم اون گربه دوست داشتنی رو از وضعیت بی خانمانی نجات بدید و هم خودتون و بچه هاتون کلی شادتر بشید. تحقیقات نشون دادن بچه هایی که از یک حیوون خونگی نگهداری می کنن در بزرگسالی مسوولیت پذیرتر و سالمتر خواهند بود.
اگر از حیوون می ترسید به طور موقت برای یکی دو هفته سرپرستی ش رو قبول کنید. معمولا آدمها بعد از این مدت به حیوون خو می گیرن و با هم دوست می شن.

خوشبوکننده ها: بو در تغییر خلق و خوی آدمها تاثیر شگرفی داره. اگر دنبال خوشبوکننده هستید ترجیحا بوی گل رو انتخاب کنید. بوی گل حالتون رو بهتر می کنه!
انجمن علوم روانشناسی معتقده که بوی گلها شادی آوره، اینجا

رختخواب: باورش برای آدمهای تنبل یه کم سخته ولی هفتاد و یک درصد مردم گفتن وقتی رختخوابشون مرتب باشه حالشون بهتر می شه. صبحها حتما رختخوابتون رو مرتب کنید…

سادگی: یه عبارتی تو انگلیسی هست می گن
Less is More
تو دکوراسیون خونه این اصل رو حتما رعایت کنید. تحقیقات نشون می دن هرچقدر خونه شلوغتر باشه استرس بیشتری به افراد و خصوصا خانمها وارد می شه چون تو ذهن اکثر ما شلوغ بودن خونه به شلختگی تعبیر می شه! یکی از اصولی هم که ما دائم یادآوری می کنیم همینه اتفاقا…
یادتون می یاد
Reuse, Recycle, Refuse, Reduce

کاهش مصرف نابجای مواد و لوازم، دور و بر خودمون رو شلوغ نکردن و ساده زندگی کردن!

راه دهم توی این لینک اصلی نیست ولی پیشنهاد خودمه که سالهاست در درمان استرس دیگران و مدیتیشن تجربه ش می کنم؛ موسیقی… هرکس ذائقه ی خاص خودش رو در موسیقی داره ولی پیشنهاد شخصی من به شماها اینه که یک آلبوم موسیقی مدیتیشن یا به هر حال بسیار آروم بی کلام  رو انتخاب کنید و در ساعتهای شلوغ و خستگی بذارید برای خودش پیش بره. موسیقی بدون اینکه متوجه بشید حال افراد خونه رو بهتر می کنه، مهمانها از شنیدن صدای موسیقی بسیار آروم حس بهتری بهشون دست می ده و خونه بسیار شادتر و زیباتر به نظر می یاد.

از همه مهمتر اینکه خونه رو آدمها شاد می کنن. تمام این راهکارها فقط پیش زمینه ی کوچیک (ولی موثری) هستند برای فراهم شدن شادی ماها که مهمترین مهره ی چیدمان زندگی هستیم.

بارانی بر یک کوله‌پشتی قرمز

flower-892680_1920

-می گه کاش که بشه برای عید بیای ایران
ناخودآگاه می پرسم کدوم عید؟
-ای بابا، چند تا عید داریم مگه؟ نوروز دیگه
-آها…فکر کردم عید چینی ها یا کریسمس رو می گی… برای نوروز شماها تعطیلید، ما که تعطیل نیستیم!

صدای نقاره های لحظه ی سال تحویل می پیچه توی گوشم. ماهی قرمز، هفت سین، کتاب حافظ…هنوز هر سال هفت سین می چینم، تخم مرغ رنگ می کنم و هرسال…کمرنگتر می شم. به مکالمه مون فکر می کنم؛ از کی اونهایی که توی ایران موندن شدن “شما”ها و من شدم “ما”یی که تعطیل نیست؟ به همه ی نُه نوروزی فکر می کنم که دیگه عضوی از “شما”ها نبودم. سال اول سبزه سبز کردم، با همکلاسی ها عیددیدنی رفتیم، آجیل خوردیم و لحظه ی سال تحویل تمام چراغهای خونه روشن بود. سال بعد حتی سنجد هم داشتم، مغازه های ایرانی زیادی توی کی ال باز شده بودن! برای سال تحویل دوستهای چینی، انگلیسی و آفریقایی م رو دعوت کردم، بعدش رفتیم رستوران ایرانی و سبزی پلو با ماهی خوردیم. حتی یادمه برای مرد مالایی که حاجی فیروز شده بود و دایره می زد دست زدیم. سال سوم درگیر امتحان بودم، ده دقیقه مونده به سال تحویل بدو بدو رسیدم خونه…سر هفت سین نشستم، با عرق، خسته و هلاک…سال نود و سه اما…اعتراف می کنم که خواب بودم. به محض اینکه سال تحویل شد، دینگ دینگ سیل پیامهای وایبری و فیس بوکی سرازیر شد. دوستها و همکلاسیهای سابق از سراسر دنیا برام سالهای شاد و پرخنده آرزو می کردن…همه رفته بودن؛ آمریکا، کانادا، استرالیا، ایران…قسمت اعظم رونق عیدهای سالهای دوهزار و هشت و دوهزار و نه مدیون حضور دانشجوهایی بود که با نوسانات بازار ارز و تغییر نرخ برابری رینگیت از دویست و هفتاد تومن به هزار و دویست تومن ترجیح دادن یا به ایران برگردن و یا هرچه زوتر از مالزی برن.
مالزی بین دانشجوهای ایرانی به سکوی پرتاب مشهوره. یا از اینجا به یه “خارج واقعی” می پری و یا برمی گردی ایران. کمتر کسی برای موندن نقشه های دور و دراز می کشه. از هیجده نفری که می دونم با هم (سال دوهزار و شیش) دوره ی ام بی ای رو توی دانشگاه های مختلف مالزی شروع کردیم تنها سه نفر همچنان در مالزی هستند. سیل حضور ایرانی هایی که بین سال های دوهزار و هفت تا دوهزار و ده به مالزی اومدن، به شدت رو به کاهش گذاشته و این در کنار نوسانات ارز شاید به دلیل این باشه که کنار اومدن با مردمان شرق آسیا چندان آسون نیست. از غذا گرفته تا آداب معاشرت و از نگرش و عملکرد گرفته تا شیوه های زندگی…دنیاهای ماها فرسخ ها با هم متفاوته، تفاوتهایی بعضا عجیب و نامانوس. هنوز بار اولی که غذای تند مالایی خوردم و همزمان به پهنای صورت اشک ریختم رو فراموش نکردم یا بار اولی که همکلاسی مالایی م بلند سر کلاس آروغ زد و گفت الحمدلله (جز ایرانی ها برای همه عادی بود انگار! مالایی ها معتقدن آروغ زدن نشانه ی سلامت دستگاه گوارش شماست و باید شکر کنن) یا حتی بار اولی که دوست چینی م عطسه کرد و برای آلوده کردن هوا! از من عذر خواست! از آرامشی که در تک تک حرکات و سکنات آدمها موج می زنه بگیر تا سخت کوشی غیرقابل هضم چینی ها و خوشبینی مفرط مالایی ها…
بعد از اینهمه سال دوری از ایران، به خودم می گم مهاجرت شاید چندان ربطی به جغرافیا نداشته باشه. اینکه بیست و شیش سال شیوه ی تفکر، عادتها و باورهات رو توی یه کوله پشتی قرمز بپیچی و پرتاب بشی به قعر جنگلهای استوایی، در کنار دل شیر و صبر ایوب، ایمانی نیاز داره از نوع یونس در دهان نهنگ که باور کنی در برابر این بهایی که می پردازی، بعد از تمام شبهای دلتنگی و اشکهای دوری و تسلیت ها و عروسی های اسکایپی حتما فرداهای روشنی در انتظار توست که برات امنیت، رفاه و استقلال به همراه می یاره…
بارون استوایی بهم شلاق می زنه…تنم زیر بارون کی ال خیس می شه و روحم به امید بارش بارونهای پاک و شاد بر روی زاینده رود و کارون و تهران به رقص درمی یاد….آخ اگه بارون بزنه!

زمستان نود و سه